روزهای پایانی نظام جمهوری اسلامی افغانستان، روزهایی نبود که به آسانی بتوان آن را از حافظه زدود. فضای شهرها پر از اضطراب بود. هر صبح که از خانه بیرون میرفتی، خبر سقوط یک ولایت در میان مردم دهانبهدهان میشد. در بازارها سکوت سنگین حکمفرما بود؛ کسی جرئت خریدوفروش نداشت؛ زیرا آینده مبهم بود. در نگاه مردم ترس پنهان موج میزد، انگار که همه میدانست طوفانی در راه است؛ طوفانی که مقابله با آن از عهده هرکسی برنمیآمد.
در چنین فضایی بود که من تازه ماموریت خود را در یکی از بخشهای اداره امور آغاز کرده بودم. دفتر برایم ناآشنا بود؛ اما فضای حاکم بر آن، از همان روز نخست بوی ناامیدی میداد. میزها و کاغذها، شاهدان خاموش سالها ناکامی بود. کسی امید به فردا نداشت؛ حتا کسانیکه قلم در دست داشتند.
دقیقاً هشت روز پیش از سقوط کابل، وقتی به دفتر رفتم، چشمم به جوانی افتاد که افسر نیروی هوایی بود. قامتی استوار داشت و صورتی که نشانههای خستهگی و شبهای بیخوابی در آن آشکار بود؛ اما نگاهش چیز دیگری میگفت؛ نگاهی سنگین و شکسته که هزاران درد را در خود پنهان کرده بود. در گوشه اتاق نشسته بود؛ شانههایش خمیده، دستانش بیقرار و بغض در گلویش گیر کرده بود.
گرچه ساکت بود، اما سکوتش پر از فریاد و گفتنیهای تلخ بود. وقتی لب به سخن گشود، صدایش لرزید و چشمانش پر از اشک شد. گفت: «نیروهای ناتو میخواهند مرا محاکمه کنند، بهجرم اینکه دو روز پیش در تخار یک کندک ضربتی سه شبانهروز در محاصره دشمن گیر کرده بود و وضعیت بهشدت وخیم شده بود. زخمیها یکی پس از دیگری جان میدادند و پیکر سربازان روی دستان همرزمانشان مانده بود. هرچه کمک خواستند، کسی پاسخ نداد. حدود سه صد نفر بودند. فقط دو فروند جنگنده میگ ـ ۲۱ داشتیم که هر هفت ساعت یک بار بر فراز سرشان مانور میدادند، اما اجازه شلیک نداشتیم. یکی از طیارهها حتا بدون سلاح پرواز میکرد و دیگری تنها با یک راکت راداری مسلح بود؛ چراکه مهمات در اختیار نیروهای عملیات مشترک بود و امریکاییها آن را در اختیار ما نمیگذاشتند. در شامگاه روز سوم، تماس عاجزانهای از سربازان رسید و گفتند که چرا فقط بر فراز سر ما، مانور میزنید و بدون شلیک بر دشمن بر میگردید؟ اگر امشب مسیری را باز نکنید، تا فردا زنده نخواهیم ماند. واقعیت این بود که ما اجازه شلیک نداشتیم؛ اما زمان منتظر ما نبود. نمیتوانستم تماشاگر مرگ همرزمانم باشم. با فرمانده کندکی که در محاصره بود، تماس گرفتم و گفتم: ما فقط یک راکت داریم، اما اجازه شلیک نداریم. مسیری را که میدانی برای عقبنشینی دشمن، حیاتی است مشخص کن و موقعیت دقیقش را بفرست؛ هرچه بادا باد. همانجا تصمیم گرفتم. راکت را شلیک کردم؛ مسیر باز شد و جان سه صد سرباز نجات یافت.»
او گفت که حالا همین اقدام برایش جرم شده است و بهجرم سرپیچی از دستور فرمانده عملیات مشترک میخواهند محاکمهاش کنند. وی افزود: «تنها گناهم این بود که نتوانستم شاهد مرگ برادرانم باشم و سکوت کنم. آمدهام تا درخواستی به رییس جمهور برسانم، اگر کسی آن را برساند.» صدایش خاموش شد و سکوت سرد و غمانگیز فضای اتاق را فرا گرفت. آن جملهها به میزان کوه در نظرم سنگین بود. در چهرهاش میدیدم که چگونه پیروزی در میدان جنگ، به شکستی در میدان سیاست بدل شده بود. او قهرمانی بود که جان سربازان را نجات داد؛ اما بهجای تشویق و تقدیر، باید در پیشگاه بیگانهگان پاسخگو میشد.
آن روز فهمیدم که تراژدی افغانستان تنها در جبههها نبود؛ تراژدی اصلی این بود که در پایتخت، پشت میزهای قدرت، سرنوشت قهرمانان با بیرحمی رقم میخورد. جاییکه خون سرباز ارزشی کمتر از یک فرمان داشت؛ جاییکه شجاعت جرم بود و اطاعت کورکورانه فضیلت.
تصویر آن افسر هنوز در ذهنم زنده است؛ دستانی که روزی قلب دشمن را نشانه گرفته بود، اکنون در انتظار زنجیر بود. چشمانی که آسمان را دیده بود، اینک به خاک دوخته شده بود. بغضی که میتوانست فریاد آزادی باشد، در گلو خفه میشد.
جمهوری افغانستان پیش از آنکه بهدست دشمن سقوط کند، در دل همین بیعدالتیها فرو ریخته بود. سقوط تنها صدای انفجار نبود؛ سقوط همان بغضی بود که در گلوی یک افسر گیر کرده بود.
این خاطره برای من نمادی از حقیقتی بزرگتر است: هیچ حکومتی با بیاعتنایی به سربازانش پایدار نمیماند. هیچ نظامی نمیتواند با محاکمه قهرمانانش، استوار بماند. وقتی نظامی بهجایی برسد که شجاعت را جرم بداند و نجات جان همسنگر را تخطی، دیر یا زود در برابر دشمن فرومیریزد.
آن افسر تنها یک فرد نبود؛ بلکه آیینهای بود از هزاران سرباز دیگر؛ سربازانی که با خون خود از خاک دفاع کردند، اما تقدیرشان محاکمه و تباهی شد. اگر بخواهیم تاریخ افغانستان را بفهمیم، کافی است به چهره او بنگریم؛ چهرهای که همزمان پیروزی و شکست، امید و یأس، زندهگی و مرگ را در خود جای داده بود.
اکنون که چهار سال از آن روز میگذرد، هنوز صدای بغضش در گوشم میپیچد. شاید نظامها بیایند و بروند، اما خاطره آن لحظه برای من یادآور یک حقیقت جاویدان است: سقوط از جبهه آغاز نمیشود؛ از جایی آغاز میشود که قهرمانان بهجرم قهرمانی محکوم میشوند.






