چهار سال است که طالبان مکتبم را بستهاند، اما هنوز یاد و خاطرات مکتب از ذهنم پاک نشده است. لباس و کتابهای مکتب را نزد خود نگه داشتهام و امیدوارم روزی دوباره درهای آموزش به روی دختران باز شود. از همان روز بستهشدن مکتبها، لحظهای نیست که به رویاهایم فکر نکنم و نگران آینده نامعلومم نباشم. فکر کردن به این بنبستها بغضم را میترکاند و با خود میگویم: کاش همه این محدودیتها فقط یک خواب بود؛ از همان خوابهایی که وقتی بیدار میشوی، میفهمی هیچ اتفاق بدی نیفتاده است. اما صبح هر روز که از خواب بلند میشوم، میبینم تکرار همان دیروز است؛ تکراری که چهار سال است دست و پای ما را بسته و نمیگذارد رها شویم.
با بسته ماندن مکتبها، از میان دوستانم تنها من ماندهام که هنوز امیدوار به روز آزادیام؛ روزی که کابوس این زمان تلخ پایان یابد و ما دوباره خوش و خندان به مکتب برویم. اما در این مدت، خیلی چیزها را از دست دادهام؛ بیش از همه همصنفیها و دوستانم را. گویا از درون تنها شدهام. تعدادی از دوستانم مجبور به مهاجرت شدند؛ به کشورهای همسایه، اروپا و امریکا رفتند. بعضی ازدواج کردند و بعضی بهزودی نامزد میشوند. از میان همه، دلم برای یکی از دوستانم که در سن خرد مجبور به ازدواج شد، خون است. پدرش میگفت: «دخترم را به یک مرد خارجی دادم تا بهخیر ببردش خارج.» اما نمیفهمید که دخترش تنها شانزده ساله است و آن مرد نزدیک به چهل سال دارد. من اما در چهاردیواری خانه، به امید فرارسیدن روز خوب مقاومت کردهام.
طالبان زندهگی، آزادی و رویاهای ما را گرفتند، اما من با همه این محدودیتها تسلیم نشدم. گرچه دشوار است، اما تا جایی که توان دارم ادامه میدهم. خیلی وقتها اعضای خانوادهام مانع میشوند و میگویند: به مرکز آموزشی نرو، درس نخوان، تحصیل نکن. اما مگر میشود سالها تلاش و زحمتم را دودستی تقدیم این رژیم ظالم کنم؟ اگرچه بیرون رفتن از خانه به کابوس تبدیل شده و طالبان به بهانههای مختلف دختران را بازداشت و زندانی میکنند، اما من متوقف نمیشوم. وقتی اوضاع بسیار خطرناک میشود، صنفهای آنلاین میگیرم و به درسهایم ادامه میدهم. مقاومت را رها نمیکنم.
گاهی دلم سخت میگیرد و میخواهم رها شوم؛ رها از این زنجیر، از این ناامیدی، از این ترس. اما میترسم آزادی رویای دستنیافتنی شود؛ رویایی که سالهاست به حقیقت نپیوسته، در گوشه خانه دفن شده و کسی نیست دوباره زندهاش کند. زندهگی در میان این همه آشوب دشوار است. اگر تو جای من میبودی، چگونه میزیستی؟
من تلاش میکنم، صبر میکنم، در سکوت میگریم و در زندان آزادی را میجویم. تسلیم نشدهام و نمیشوم، چون میدانم این روزها گذشتنیاند، هرچند در واقعیت خیلی سخت میگذرند. نمیدانم نقطه پایان این همه سختی چه وقت خواهد بود. وقتی میبینم دیگران به دنبال رفتن به مریخند و ما دختران افغانستان از ابتداییترین حق خود محرومیم، دلم میگیرد و با خود میگویم: این جهان چه ظالمانه به ما نگاه میکند.
اما اینجا منم؛ دختری که چهار سال است درد مظلومیت و محدودیت را احساس میکند. حالا میدانم دشوار است، اما ما دفن نشدهایم، بلکه کاشته شدهایم. زیر خاک کردن دانههای کوچک، رشد هیچ گیاهی را متوقف نمیکند؛ آنها روزی جوانه میزنند و دوباره سبز میشوند.






