من دختری هستم از دورترین نقطه افغانستان، از درواز بدخشان؛ جایی که در روایتها بهنام «زندان سلیمان» نیز شناخته میشود. سفرم را از همانجا آغاز کردم؛ به کابل آمدم، درس خواندم، استاد شدم. روزی در تلویزیون ملی به حیث گوینده پذیرفته شدم و همیشه خود را در جمع دختران موفق میدیدم. باور داشتم که قویترینم و میتوانم برای زنان و دختران افغان ــ که مانند من قربانی فرهنگهای ناپسند جامعهاند ــ پشتیبان باشم.
ده سال تدریس کردم. در کنار تدریس، همیشه آرزو داشتم برای آگاهی زنان کار کنم، سهمی در آزادی بیان داشته باشم و صدای دختران کشورم را به گوش جهانیان برسانم. همین شد که به عرصه حقوق بشر قدم گذاشتم. موفق بودم؛ تحصیل کردم، ماستری خواندم، در چندین مرکز تدریس داشتم و در تلویزیون ملی برنامههای سیاسی اجرا میکردم. اما روزی رسید که همه چیز فرو ریخت؛ روزی که هرگز فراموش نمیکنم: ۲۴ اسد، سیاهترین و تلخترین روز زندهگیام.
ساعت دهونیم صبح بود. در انستیتوت تدریس میکردم که ناگهان شاگردانم با چشمان مضطرب پراکنده شدند. به آنها گفتم: «شاید کابل رسیده باشند.» با شتاب سوار تاکسی شدم و بهسوی تلویزیون ملی رفتم. در جادهها غوغا و ترس بیمانند حاکم بود؛ گویا قیامت برپا شده است. گویا هیولایی به شهر میآمد تا همه چیز را ببلعد. آن زمان هنوز نمیدانستیم طالبان آمدهاند تا آزادی، عزت، آموزش و حتا نفسکشیدن ما را سلب کنند. وقتی وارد ساختمان تلویزیون ملی شدم و از سه ایست بازرسی گذشتم، دیدم دیگر هیچ کس آنجا نیست. همه دواندوان بیرون میآمدند. همان لحظه فهمیدم که همه چیز تمام شده است.
ساعت سه تا ششونیم عصر، بر فراز تپه کارته سخی ایستادم و دیدم پرچم سهرنگ پایین کشیده شد و پرچم سفید برافراشته شد. همان دم حس کردم تمام وجودم در آتش میسوزد، اما هیچ کاری از دستم ساخته نبود. اشکهایم بیامان جاری شد.
در دوران جمهوریت زنان چندان جایگاهی در سیاست و تصمیمگیریهای کلان کشور نداشتند، اما نسیم آزادی نسبی در هوا جریان داشت. امید داشتم روزی اوضاع بهتر شود. اما آن روز، وقتی پرچم پایین آمد، دانستم که دیگر همه چیز فروپاشیده است. همان شب در فیسبوک نوشتم: «کابل در هیاهوی فرار همه.» یک هفته بعد، از تلویزیون ملی منفک شدم. از انستیتوت هم زنگ زدند و گفتند دیگر نمیتوانم تدریس کنم. همه درها به رویم بسته شد. ناامید بودم، بیباور به خود و ناتوان.
با این حال، من هرگز ۲۴ اسد را «روز سقوط» نمینامم. آن روز، روز «تسلیمدهی» بود؛ لحظهای که یک گروه متعصب و جاهل آمد و همه آرزوها، فرصتها و آزادی زنان افغانستان را بلعید؛ گروه زنستیز و دشمن دانش. با خود گفتم: «کشورم تسلیم داده شد، اما من نباید تسلیم شوم. اگر در کنج خانه زانوی غم بگیرم، خانواده و خواهرانم چه خواهند کرد؟» دوباره به خود تلقین کردم که باید برخیزم و صدایم را برای حق، عدالت و آزادی بلند کنم.
چهار سال است خاموش نشدهام. هر روز درد و رنج زنان افغان چون موریانه وجودم را میخورد. دلم برای دخترانی میسوزد که ناخواسته همسر و مادر شدند و به بردهگی تن دادند. دلم برای دخترانی میسوزد که بهجای درس و مسلک، ناچار به گدایی و دستفروشی شدند. همه از باز شدن مکتبها و دانشگاهها سخن میگویند، اما من باور دارم مکتب و دانشگاهی که معیارهای جهانی را نداشته باشد و دختران در آن با اندیشه آزاد آموزش نبینند، سودی ندارد.
برای خاموش نشدن صدایم به پاکستان مهاجرت کردم. آنجا هم بارها صدای مهاجران شدم؛ صدای کسانی که گناهی جز ترک اجباری وطن نداشتند. اما دوبار بازداشت شدم، تهدید شدم و اخطاریه گرفتم که ممکن است دیپورت شوم. با این همه، همچنان صدا بلند میکنم. ما باور داریم که آن روز سیاه، روز سپیدی در پی خواهد داشت؛ روزی که زنان افغان، از هر گوشه دنیا، همصدا شوند. روزی که ۲۴ اسد، از روز فروپاشی به روز برخاستن بدل شود.
این روایت من است؛ روایت دختری از بدخشان. روایتی از مقاومت، امید و ایمان به فردای روشن برای زنان افغانستان.






