مرا یاد زنان پنجشیر میاندازد؛ زنانی که دل بزرگ و پیشانی باز دارند. زنانی که مثل سرو ایستادهاند، سالها قربانی دادند، اما به چشم نیامدند. موجودات گمنامی که خاطره جمعی و صفحههای تاریخ فراموششان کرده است. مادرانی که از جان و فرزندشان هنگام تبدیل شدن پنجشیر به «دره مرگ» مایه گذاشتند. پنجشیر، این بهشت کوچک و زیبا، به اندازه زیباییهایش درد و اندوه دارد. خاطرات غمبار چند نسل را بردوش میکشد. شبهایش مثل سبزی چمنزارهایش روشن است، انگار لشکری از ستارهگان شبها به آسمان این دره هجوم میبرند. با دیدن آسمان پنجشیر آدم فکر میکند که هر ستاره به پاس روح شهیدی که این خاک به آسمان فرستاده، چشمک میزند. بیجهت نیست که سالها پیش با دیدن آسمان پنجشیر، مردی خارجی گفته بود: «به خاطر آسمانش هم که شده مقاومت کنید.»
فرشته و مادرش از دو نسل متفاوتاند؛ اما روزگار برای آنها سرنوشت مشترک را رقم زده است. هر دو تلخی جنگ و مهاجرت را کشیده و دل از خانه چندینسالهشان کندهاند. دیدن آنها احساس غرور توام با غم را در من زنده میکند. به رگهای برامده دستان فرشته و مادرش میبینم، هر دو یک رنج را کشیدهاند/میکشند، مادر دیروز و دخترش امروز. این هر دو نمود اندوهیاند که صخرههای پنجشیر فریاد میکشند. به دستهای درشت و زخمی فرشته نگاهم میخورد، کومههایش آبدار میشود. دستهایش را پیش کرده میگوید: «ببین، پنجشیر هم مثل دست مه زخم داره.» انگار تصویر «زخم چریک کوه تو، زخم تن من است» پیش چشمهایش است. حرفهای فرشته که در خط باریک اندوه و امید میچرخد، شعر «پنجشیر دردمند» محب بارش را به ذهنم تداعی میکند؛ شعری که بارها از گلوی آزادیطلبان در روزهای سیاه وطن سروده شده است.
فرشته یک سال بیشتر میشود که از پنجشیر کوچ کرده و با مادرش زندهگی میکند. به خانه غریبانه مادر فرشته میروم. در را باز میکنم، در آغوشم میگیرد. سرش دیر روی شانههایم میماند، انگار میخواهد سنگینی دلش را اندکی روی شانههای من بگذارد. هقهق فرشته با صدای به هم خوردن شاخچههای درختان یکی میشود. چشمهایش را با روسری فیروزهایرنگش پاک میکند. نفس عمیقی کشیده، کودک کوچکش را بغل میکند و وارد خانه کاهگِلی مادریاش میشویم. چهرهاش محزون است، چشمانش گود افتاده و استخوانهای صورتش از زیر پوست نمایان است. سالها پیش وقتی در پنجشیر دیده بودمش، انگار همین دیروز بود. لبخندش جاندار و دلش سرزنده بود. لباسهای خامکدوزی میپوشید و دستانش همیشه از حنا سرخ میبود. صبحها برایمان قُتخی میپخت و سر صندوقچه قصههای قدیمیاش را باز میکرد. این یک سال اما از فرشته شور و هیجان سابقش را گرفته است، انگار نای پلک زدن را هم ندارد.
فرشته کنار مادرش نشسته است. مادر فرشته وقتی میخندد، گوشه لبهایش پر از قوس میگردد. چشمهای تیزبینش را کوچکتر کرده میگوید: «جوانیمان را نفهمیدیم، شب و روزمان در جنگ و بمباردمان گذشت. ماهها جز تلخان و آب چیزی به لب نزدیم، ولی خدا را هزار بار شکر میکردیم که در خاک خود ما هستیم. گله نکردیم. هر قدر از ما به جنگ و جهاد رفت، یک آه نکشیدیم. خدا میفهمید ما حق بودیم و ما هم کمر خم نکردیم.» چند لحظه سکوت میکند، شاید این بار از خدا گله دارد و میپرسد: «من زندهگی نکردم، قربانی شدم؛ اما نسل بعد از من چرا؟»
مادر فرشته میگوید که پنجشیر یک دره، کوه و خانه سنگی نیست که کسی ترکش کند و دلدق نکند. میگوید وقتی به ایران مهاجر شده، سنگ سفید پنجشیر را در طاق بلند الماریاش گذاشته بوده است. فرشته مثل من به حرفهای مادرش گوش میدهد. در روزهایی که پنجشیر در حرارت خون میجوشید، فرشته نیز مثل مادر از پنجشیر مهاجر شد. او از تمام خانه و کاشانهاش، یک جانماز قالینی و قرآنکریمی را که پوش گل سیب دارد، با خود آورده است. هر دو را روی صفه کلکین گذاشته است. قرآنکریم فرشته هدیهای است که پدرش هنگام ازدواجش برایش داده بود و مادرش آن را با سلیقه خودش با تکه گل سیب پوش کرده بود.
فرشته از کوه و دره پنجشیر که امروزه در پنجه طالبان گیر مانده، قصه میکند. از آدمهایی میگوید که در مبارزه با ستم و استبداد جان میدهند. از کسانی که جوانمرگ شدند، از کشاورزانی که دیگر سر زمینشان رفته نمیتوانند، از زنانی که ییلاقشان مسکن ددخویان شده است و از مردانی که در راه آزادی از سرشان گذشته و کمر مبارزه را بستهاند. فرشته چشمدیدهایش را گلچین میکند. پیاله چایش سرد میشود. دستی به سر فرزند کناریاش میکشد. شانههایش را همگام با نفسش بالا کشیده آهی میکشد و میگوید: «نپرس، هرچه رنج و آوارهگی بود در این مدت کشیدهایم. مادرم همیشه قصه میکرد از وقتهای جنگ و مهاجرت، ولی در فکرم هم نمیگذشت که سرنوشت من هم مثل او شود.» فرشته دختر کوه است و هر سال مدتی را با شوق در کوه زندهگی میکرد؛ ولی در روزهایی که جنگ شدید در پنجشیر جریان داشت، دو ماه مجبور به زندهگی در کوه شد. در آن دو ماه، دو وعده غذای ناچیز میخورد.
دل فرشته برای پنجشیر میتپد، برای روزهایی که امنیت و آرامش در آنجا بود. ساکت است و کمتر حرف میزند. سعی میکند رنجهایش را پشت خندههای کشدارش پنهان کند. چشمهایش آبزده است، مثل سنگی جامد، نه باد تکانش میدهد و نه آفتاب روشنش میسازد. آهسته از جایش بلند شده، روی حویلی کنار درخت آلوبالو میرود. قدری نمک به دستش میریزد و رو به من میگوید: «میبینی؟ زندهگی اینجه بینمک است.» دلش ناآرام است. بعد از هر حرفش، میگوید که این روزها نمیماند، مثلی که سالها پیش نماند، بالاخره وطن آزاد میشود و دلش هم دل در خانهاش آرام میگیرد. با نشانه تایید سرم را تکانی میدهم و لبخند میزنم. دل من هم غمبار است و مثل پنجشیر، مثل دستهای فرشته زخمی و تکهتکه است. به گفته فرشته «این روز به فردا نمیماند.»
زیبایی طبیعت و باد عصرانه اندکی غم از رخ فرشته کم میسازد. با امید به آزادی وطن، دلش را زنده نگه میدارد. میگوید: «چه روزی باشد که بگویند جنگ تمام شده، مردم ما پیروز شدهاند. آن روز میروم پنجشیر، روی یک سنگ کنار دریا ایستاد میشوم و تمام درد دلم را با فریاد زدن بیرون میکشم.» وقتی این حرف را میزند، آنقدر چشمهایش از شوق برق میزند که به دلم میگویم «خدایا به خاطر شوقی که در چشمهای این زن برق میزند، وطن را آزاد ساز.»
هوا کمکم رو به تاریکی میرود و شعاع کمرنگ آفتاب از روی شاخههای بلند درختان ناپدید میشود. دستهای فرشته را میفشارم و میگویم: «تو مثل مادرت قوی استی. این روزهای سخت میگذرد.» لبخندی میزند و میگوید: «دنیا به امید است.»






