از زمانی که طالبان وزارت امور زنان را در افغانستان لغو و وزارت امر به معروف و نهی از منکر را جاگزین آن کردهاند، دامنه سرکوب زنان به جادهها رسیده است. افراد امر به معروف و نهی از منکر این گروه با چپنهای سفید در جادهها پوشش و رفتار زنان را بررسی میکنند. نوع لباس، تُن صدا، رفتوآمد زنان با مردان، نوع رفتار زنان و چهگونهگی استفاده از وسایل نقلیه مواردیاند که بر آن نظارت میکنند. این نظارت اکثر وقت با خشونت، تحقیر و توهین همراه است. گاهی خشونت این ماموران از تحقیر و توهین فراتر رفته و تا به شکنجه و زندانی کردن زنان میرسد. آزار و اذیت آنان فقط به پوشش و چهگونهگی رفتار زنان خلاصه نمیشود؛ بلکه ماموران امر به معروف و نهی از منکر در خیابانها ایستهای بازرسی ایجاد کرده و موترها را نیز بررسی میکنند و نشستن زنان در چوکیهای اول موتر را منع کردهاند. موترهای شخصی را توقف میدهند و نسبت بین زنان سوار بر موتر و راننده را میپرسند. رانندهها حق سوار کردن زن تنها و بدون حجاب عربی را ندارند. اگر تخطی در یکی از این موارد دیده شود مسافر زن و راننده را مجازات میکنند. گروه امر به معروف و نهی از منکر طالبان زندهگی روزمره شهروندان بهخصوص زنان را زیر ذرهبین گرفتهاند.
شکیلا (نام مستعار) یکی از خبرنگاران زن در حاکمیت طالبان است که در یکی از رسانههای تحت کنترل طالبان کار میکند. در حالی که پس از تحولات سیاسی تعداد زیادی از خبرنگاران زن شغلشان را از دست دادهاند، او از معدود کسانی است که با وجود قوانین شدید و سختگیرانه طالبان مشغول به کار است. او چندین بار تجربه تلخ از آزار و اذیت ماموران امر به معروف و نهی از منکر طالبان را در جریان رفت و برگشت از خانه به دفتر و در صحنه کارش دارد.
شکیلا خاطراتش را از این روزهای نکبتبار چنین بیان میکند: «یک روز از خانه به سمت دفتر کارم روان بودم. در مسیر راه ماموران امر به معروف و نهی از منکر طالبان راه را بسته بودند و پوشش زنان عابر در جادهها را بررسی میکردند. نزدیکشان که رسیدم مرا توقف دادند. پیش از این که دهن باز کنند و چیزی بگویند، از شکل و شمایل زمخت و رفتار خشونتآمیزشان با سایر عابران، ترسیده بودم. سر تا پایم را با چشمان پرنفرتشان برانداز کردند. من لباس سیاه تا زیر زانو با پتلون گشاد سیاه پوشیده بودم. بعد با صدای بلند و دلخراشش به من گفت: “چرا حجاب نداری. ما به تو اجازه عبور نمیدهیم”. اول با شنیدن حرفشان تعجب کردم. با خودم فکر کردم من که لباس به تن دارم. تمام بدنم پوشیده است. لباسم چسب نیست که جزییات بدنم را نمایان کند. پس چهطور میگویند که حجاب ندارم. بعد متوجه شدم که منظور آنها حجاب عربی است. خواستم چیزی بگویم و قانعشان کنم که لباسم در تضاد با اسلام نیست. خواستم بگویم باید افکار خود و مردان جامعه را تغییر بدهند تا دامنه فساد از جامعه برچیده شود؛ اما سکوت کردم. چه چیز میتوانستم با یک عده جاهل که تنفرشان در مقابل جنس مخالف را در قالب دین عملی میکنند، بگویم. آن لحظه که ماموران امر به معروف و نهی از منکر با الفاظ زشتشان توهینم میکردند و مردم که ایستاده بودند و ذلت مرا تماشا میکردند، از شومترین لحظاتی بود که تا حال تجربه کردهام. به خانه برگشتم و لباس مورد نظر آنها را پوشیدم و دوباره بهسوی دفتر کارم حرکت کردم، اما خیلی دیر رسیدم. غیرحاضر شده بودم. آن روز آنقدر عصبانی بودم که لحظهای تصمیم گرفتم شغلم را ترک کنم و دیگر از خانه بیرون نشوم.»
شکیلا در حالی که خاطرات بد آن روز را از یاد نبرده بود، چند ماه بعد دوباره حادثه مشابهی را تجربه میکند. از تجربه دومش این گونه میگوید: «یک روز از دفتر کارم به خانه برمیگشتم. لباس طالبانپسند یا همان حجاب عربی سیاه را با چادر سیاه پوشیده بودم. فکر میکردم با این لباس دیگر ماموران امر به معروف مزاحمم نخواهند شد. رانندهها خانمها را سوار بر موتر نمیکردند. به گفته خودشان مسافر زن کم است و آنها نمیخواهند تمام روز منتظر مسافر بنشینند. البته کمبود مسافر زن از تبعات منع زنان از تحصیل و کار و خانهنشین کردن آنان است. راننده به من پیشنهاد میکرد که مانند سایر مسافران زن در صندوق عقب موتر بنشینم و مردان در جلو موتر روی چوکیهای نرم و راحت بنشینند. اما غرورم به من اجازه نداد قبول کنم که راننده مانند یک جنس مرا در صندوق عقب موترش بار بزند. کرایه دو نفر را حساب کردم و چوکی جلو موتر کنار دست راننده نشستم. در ساحه کوته سنگی رسیده بودیم که ناگهان صدای بدی از اصابت مکرر چیزی به شیشه موتر بلند شد. راننده موتر را توقف داد تا ببیند کی اینگونه به شیشه موترش ضربه میزند. همین که موتر توقف کرد، چپنسفیدان امر به معروف و نهی از منکر طالبان جلو موتر ظاهر شدند. با چشمانشان به من زل زده بودند. انگار که با من سالها دشمنی داشتهاند. یکی از آنان با صدای بلند و خشنش به من گفت: “چادرت را بپوش. با این وضعیت در چوکی جلو هم نشستهای”. من سریع دستم را به سرم بردم که مبادا چادرم از سرم افتاده باشد و من متوجه نشده باشم. اما وقتی با دست سرم را لمس کردم متوجه شدم که چادرم نیفتاده فقط کمی به پشت سرم لغزیده که باعث شده چند تار از موهایم دیده شود. دوباره صدایش را بلند کرد و گفت که این چادر نازک است خانه رفتی این را دور بینداز. اول خیلی ترسیده بودم و بعد ترسم به تنفر مبدل شد. با این که چادر داشتم مرا به تهمت گرفتند. بعد چادری که هیچ مشکلی نداشت را نازک گفته بهانهتراشی میکنند. چشمشان کور تحمل دیدن نشستن زن در چوکی اول موتر را ندارند. در حقیقت آنها از توهین و اذیت کردن ما لذت میبرند. همان لحظه خونم به جوش آمده بود و خواستم چیزی بگویم و در برابر ظلم بایستم. از ظلمی که در حق تمام زنان افغانستان کردهاند، حساب بپرسم، از حقوقی که از ما گرفتند. اما یاد آن دختری افتادم که طالبان بهخاطر لباسش در روی جاده پیش چشم مردم او را زیر شلاق گرفته بودند. یا آن دختری از محله ما که بهخاطر حجابش افراد طالبان او را سوار رنجر میکنند و به حوزه میبرند و بعد از چند هفته زندان و شکنجه رهایش میکنند. همینها اگرچه در تضاد با خواستههایم بود، باعث شد سکوت کنم. اما من به این باورم که یک روز کشور ما آزاد خواهد شد و ما از ظلم این گروه رها خواهیم شد و تمام زنان افغان حق طبیعی و مسلمشان از جمله تحصیل و کار را دوباره بهدست خواهند آورد.»






