نمیدانم پنج سال بعد، این نامه را از کجا خواهی خواند. شاید از استرالیا، شاید از اتاق استراحت یک شفاخانه، شاید هم از گوشهای آرام که هیچ شباهتی به امروز نداشته باشد. اما امروز، این نامه را از کویته پاکستان مینویسم؛ از جایی که روزهایش با انتظار میگذرد و شبهایش با ماه، ستارهها، کوهی که پشت خانهمان ایستاده است و صدای جیرجیرکها. هر شب که صدای جیرجیرکها بلند میشود، بیاختیار یاد کابل میافتم. نمیدانم چرا، اما این صداها همیشه مرا به روزهایی میبرد که هنوز زندهگی اینقدر سنگین نشده بود.
این روزها بیشتر از آنکه زندهگی کنم، منتظرم. انتظار، عجیبترین بخش زندهگی است؛ نه میگذارد به گذشته برگردی و نه تو را به آینده میرساند. فقط هر روز از کنارت عبور میکند و تو را با هزار فکر و هزار سوال تنها میگذارد. گاهی احساس میکنم خستهگی فقط در تنم نیست؛ گویا روحم هم خسته شده است. با این حال، هنوز ته دلم امیدی است؛ امیدی که نمیگذارد تسلیم شوم.
نمیدانم وقتی این نامه را میخوانی، آن انتظار بالاخره تمام شده است یا نه. فقط امیدوارم اگر به آن روز رسیدهای، لحظهای درنگ کنی و عاطفهای را به یاد بیاوری که روزی در اتاق کوچکش در کویته، با هزار امید و هزار ترس، این سطرها را نوشت.
امیدوارم در استرالیا زندهگی کنی. امیدوارم شغلی داشته باشی که با عشق انجامش میدهی و استقلالی را به دست آورده باشی که سالها آرزویش را داشتی. نه فقط به خاطر درآمد، بلکه به خاطر احساسی که استقلال به انسان میدهد و اینکه بدانی روی پاهای خودت ایستادهای.
امیدوارم هنوز درس بخوانی. یادت است همیشه میگفتی میخواهی از نرسنگ به جراحی عمومی برسی؟ امیدوارم آن آرزو را رها نکرده باشی. شاید راهش سخت بوده باشد، اما تو همیشه به راههای سخت عادت داشتی. اما یک خواهش از تو دارم؛ هیچوقت فراموش نکن از کجا شروع کردی.
یادت باشد این نامه را دختری از افغانستان در حاکمیت طالبان برای تو نوشته است؛ دختری که با آغاز حاکمیت این گروه، نهتنها حق آموزش و کار، بلکه بخشی از هویتش را از دست داد. آن روزها فقط دروازههای صنف و دانشگاه بسته نشد؛ بسیاری از رویاهایی که به زندهگیام معنا میدادند، در صندوقچه دلم حبس شدند.
یادت است چقدر دوست داشتی خبرنگار شوی؟ همیشه تصور میکردی روزی با قلمت از حقیقت بنویسی؛ از درد مردم، از امید، از عدالت. آرزو داشتی در همان کشوری که به دنیا آمدی، راه کسانی را ادامه بدهی که با شجاعت قلم زدند. گاهی حتا با خودت فکر میکردی شاید بتوانی روزی، با تلاش و صداقت، چهرهای شبیه یما سیاوش باشی؛ خبرنگاری که شجاعت را معنا کرد. اما آن رویا، پیش از آنکه فرصت زندهگی پیدا کند، از تو گرفته شد.
همانطور که ناچار شدی خبرنگاری را کنار بگذاری و به نرسنگ روی بیاوری، ناچار شدی کشورت را هم ترک کنی؛ نه از روی بیمیلی، بلکه برای اینکه رویاهایت را در جایی دیگر زنده نگه داری.
اگر پنج سال بعد این نامه را میخوانی، امیدوارم هرگز فکر نکنی از رویاهایت دست کشیدی. تو فقط جغرافیای رویاهایت را تغییر دادی. شاید آنچه در افغانستان ممکن نبود، در استرالیا ممکن شود. شاید همان قلمی که روزی از دستت گرفته شد، دوباره در دستانت جان بگیرد.
اگر روزی آنقدر سرت شلوغ شد که دیگر ننوشتی، این نامه را دوباره بخوان. یادت بیاور که در همین روزهای سخت، با خودت قول دادی اگر روزی فرصت پیدا کردی، از دردهایی بنویسی که دختران افغانستان سالها با خود حمل کردهاند؛ دردهایی که کمتر کسی آنها را شنید.
دوست دارم روزی برسد که دیگر از حرف مردم نترسی. دیگر فقط به خاطر دختر بودن از صحبت کردن با یک مرد احساس گناه نکنی. دوست دارم در جایی زندهگی کنی که ارزش انسان را با اخلاق و تواناییاش بسنجند، نه با جنسیتش.
میخواهم پنج سال بعد، وقتی به این روزها فکر میکنی، لبخند بزنی. نه چون این روزها آسان بودند، بلکه چون از آنها عبور کردی.
راستی! لوینا هنوز هم کنارت است؟ همان خرسکی که هر شب در آغوشش میگرفتی، با او حرف میزدی، اشکهایت را پاک میکردی و با همان بغضی که هیچکس از آن خبر نداشت، به خواب میرفتی. هنوز هم گاهی با دیدنش یادت میآید که چقدر خدا را شکر میکردی که زبان ندارد تا سرزنشت کند و پا ندارد تا در اوج تنهایی ترکت کند.
امیدوارم تا آن روز به چین هم رفته باشی. روی دیوار بزرگ چین ایستاده باشی و کسی را دیده باشی که سالها پیش نامش را بارها در گوگل و یوتیوب جستوجو میکردی. امیدوارم وقتی او را دیدی، هنوز همان لبخند همیشهگی را داشته باشد و تو هم، با وجود تمام سختیهایی که از سر گذراندی، همان عاطفه ساده و صمیمی مانده باشی؛ دختری که گذر زمان نتوانست صداقت و سادهگیاش را از او بگیرد.
بعد از آن، دوست دارم به انگلستان هم رفته باشی. انگلستان همیشه یکی از رویاهای بزرگت بود؛ اما نه فقط برای دیدن خیابانها و ساختمانهایش. آرزو داشتی روزی از همانجا خیریهای برای کودکان بیسرپرست افغانستان راهاندازی کنی. خیریهای که شاید در انگلستان مدیریت شود، اما ثمرهاش به کودکانی برسد که در افغانستان، جنگ و فقر و بیسرپرستی، کودکی را از آنان گرفته است.
شاید آن روز، وقتی به پشت سر نگاه کردی، بفهمی که هیچکدام از آن سختیها بیهوده نبودند. شاید تمام آن شبهای پر از اشک، تمام روزهای انتظار و تمام ناامیدیهایی که امروز در دل داری، تو را برای همان روزها آماده کرده باشند.
بیشتر از همه، آرزو میکنم خانوادهات در امنیت باشند. آرزو میکنم دیگر نگران فردای آنها نباشی و بدانی که آسوده زندهگی میکنند. فکر میکنم اگر این آرزو برآورده شود، نیمی از غمهای امروز من هم آرام خواهند گرفت.
حالا که این نامه را میخوانی، فقط یک لحظه چشمانت را ببند و به دختر بیستسالهای فکر کن که در کویته، میان انتظار، دلتنگی و امید، این نامه را برایت نوشت.
یادت نرود که او، با تمام شکستهگیاش، هنوز رویا میدید. یادت نرود که بارها از خودش پرسید آیا دوست داشتن برای او هم روا است یا نه؛ چون هر بار با تمام وجود چیزی یا کسی را دوست داشت، روزگار آن را از او گرفت. امیدوارم امروز دیگر آن ترس را نداشته باشی و فهمیده باشی که دوست داشتن نه جرم بود و نه ممنوع؛ فقط زندهگی همیشه مطابق خواسته ما پیش نمیرود.
اگر امروز به آرزوهایت رسیدهای، برای عاطفه آن روزها لبخند بزن؛ همان دختری که با وجود تمام محدودیتها، هنوز به آینده ایمان داشت. و اگر هنوز هم در مسیر رسیدن هستی، باز هم لبخند بزن. بعضی رویاها دیرتر به مقصد میرسند، اما همین که هنوز در راهی، یعنی تسلیم نشدهای.
وقتی این نامه را میبندی، امیدوارم فقط یک حس در دلت مانده باشد؛ آرامش. آرامش اینکه روزی از کشوری بیرون آمدی که رویاهایت در آن زندانی شده بودند، اما اجازه ندادی خود رویاها بمیرند. تو فقط سرزمینت را ترک کردی، نه آرزوهایت را. آنها را با خودت آوردی، از کویته گذراندی، به استرالیا رساندی و هر روز ذرهذره به آنها جان دادی.
اگر روزی دوباره به افغانستان برگشتی، امیدوارم این بار نه با حسرت، بلکه با افتخار برگردی. با این احساس که هرچند نتوانستی رویاهایت را در خاک کشورت آغاز کنی، اما آنها را زنده نگه داشتی و اجازه ندادی هیچ حکومتی، هیچ محدودیتی و هیچ اجباری هویتت را از تو بگیرد.
مراقب خودت باش، مراقب خانوادهات باش و بیشتر از همه، مراقب آن دختری باش که روزی در کویته، زیر آسمانی پر از ستاره، با صدای جیرجیرکها و امیدی که هنوز خاموش نشده بود، این نامه را نوشت.
با تمام عشق و امید،
عاطفه
کویته، پاکستان
۳۰ سرطان ۱۴۰۵






