تابستان داغ است و گرما بیداد میکند. عابران از شدت گرما به سایههای اندک پناه بردهاند. گرمای جانسوز کابل گویا بر زنان این شهر چند درجه سوزانتر میتابد. شعاع داغ آفتاب بر پوشش سیاه سرتاپای زنان چنان میتابد که توان راه رفتن را از آنان گرفته است. من نیز زیر این پوشش سیاه گویا نفسهای آخرم را میکشم. آفتاب مستقیم بر حجابی که بر تن دارم میتابد و بدنم در گرمای شدید میسوزد. روبندی که به صورتم بستهام، راه تنفس را گرفته است و احساس میکنم نفسم بند میآید. قدمهایم را تندتر برمیدارم تا به سایه دیواری پناه ببرم و در نبود نیروهای طالبان و مردان شهر، روبندی را که نفسم را میبرد، لحظهای از صورتم بردارم. اما هرچه تندتر میروم، نه سایهای پیدا میشود و نه حضور مردها کمرنگتر. شدت آفتاب هر لحظه بیرحمتر بدنم را میسوزاند و دمای بدنم زیر سیاهی حجاب و روبند بالاتر میرود.
قدمهایم سست میشود و سرم گیج میرود. احساس ضعف میکنم و پیش چشمانم سیاهی میرود، اما از ترس طالبان نمیتوانم روبندم را بردارم و هوای تازه تنفس کنم. با تمام وجود کوشش میکنم تاب بیاورم و به زمین نخورم. چند دقیقهای تحمل میکنم، اما پاهایم سستتر میشود و دیگر توان راه رفتن ندارم. در گرمای شدید نمیتوانم درست راه بروم؛ احساس زندانیای را دارم که در جعبهای فلزی زندانی شده و چهار طرف آن را آتش گرفته است. من نیز گویا در همان جعبه در حال سوختن استم و هر لحظه نفس کم میآورم.
سایبان دستفروشی که سبزی میفروخت، جانم را نجات داد و سبب شد از حال نروم و به زمین نیفتم. همین که چشمم به سایبان افتاد، سریع خودم را به آنجا رساندم و پس از چند دقیقه احساس کردم آتش دوروبرم اندکی فروکش کرده است. دستفروش روی سبزیها و زمین خاکی آب پاشیده بود و همان آب، خنکای گوارایی به هوای داغ بخشیده بود. لحظهای احساس کردم جان دوباره گرفتهام.
چشمانم روشنتر شد و بدنم اندکی خنک شد. از زیر سایبان چشمم به مردانی افتاد که از شدت گرما پاچه تنبانهایشان را بالا زده بودند و به لباسها، سر و گردنشان آب میپاشیدند. در حالی که خشم بار دیگر سرم را به درد آورده بود، با خود گفتم: این چه بیعدالتی و چه عقیده و باوری است که زنان در این گرمای جانسوز، برای آنکه مردان را به گناه نیندازند، حتا باید صورت خود را با پارچهای بپوشانند، اما همین مردان پاچههایشان را هرقدر که بخواهند بالا میکشند و آب بر سر، گردن و لباسهایشان میپاشند.
ذهنم آشفته است. سایه را ترک میکنم و بار دیگر در گرمای شدید قدم برمیدارم و با خود میگویم: بیایید لحظهای در افغانستانِ زیر حاکمیت طالبان زن باشید. آن وقت میفهمید سوختن در آتش جهل یعنی چه؛ پوشاندن اجباری بدن، سر و صورت یعنی چه؛ کشته شدن بهخاطر پوشش یعنی چه؛ زندانی شدن بهخاطر پوشش یعنی چه؛ توهین و تحقیر شدن بهخاطر پوشش یعنی چه؛ شکنجه شدن بهخاطر پوشش یعنی چه؛ محروم شدن از حق نفس کشیدن یعنی چه؛ تحمل جماعتی جاهل یعنی چه؛ و هزاران درد و رنج دیگری که زنان افغانستان هر روز با تمام وجود آن را تحمل میکنند.
این تنها مشت نمونه خرواری از درد، بیعدالتی و ظلمی است که زنان هر روز مجبور به تحمل آن استند؛ دردهایی که شاید هرگز به چشم نیاید و حس نشود، زیرا این خاک ظلمهایی را بر زنان روا داشته که شاید در تاریخ کمنظیر باشد؛ از کشته شدن بهخاطر جنسیت تا محروم شدن از ابتداییترین حقوق زندهگی.






