تاریخ همیشه انسانها را با پیروزیهایشان به یاد نمیآورد. گاهی چیزی که از یک انسان باقی میماند، نه نتیجه آخرین نبرد او، بلکه جایگاهی است که در روزهای دشوار انتخاب کرده است. زمانی که رفتن آسانتر از ماندن باشد، خاموشی امنتر از اعتراض و تسلیم کمهزینهتر از ایستادهگی، انتخاب انسان معنای دیگری پیدا میکند.
افغانستان در بیش از چهار دهه گذشته هزاران نمونه از چنین انتخابهایی دیده است. جنگها عوض شدهاند، حکومتها آمده و رفتهاند، دشمنان و متحدان تغییر کردهاند و حتا نامی که هر نسل بر مبارزه خود گذاشته، متفاوت بوده است: قیام، جهاد، مقاومت یا اعتراض. اما در پس همه این نامها یک پرسش مشترک باقی مانده است: وقتی انسان در برابر قدرتی قرار میگیرد که از او فرمانبرداری میخواهد، چه میکند؟
در چنین بحثی نباید انسانها را بیخطا یا یکدست تصور کرد. هر شخصیت سیاسی، نظامی یا اجتماعی کارنامهای دارد که میتواند درباره بخشهای مختلف آن داوریهای متفاوتی وجود داشته باشد. این نوشته نیز در پی داوری درباره تمام گذشته افراد نیست؛ سخن بر سر یک انتخاب مشخص است: ماندن و ایستادن در زمانی که بسیاری راه دیگری را برگزیدهاند.
در روزهای اخیر دو نام دوباره این پرسش را برای من زنده کردند: حسیب قوای مرکز در پنجشیر و ارباب وکیل احمد فیضی در هرات. دو مرد از دو محیط متفاوت، با گذشتهها و نقشهای متفاوت، که نمیتوان تمام زندهگی و کارنامهشان را در چند پاراگراف خلاصه کرد. آنچه آنان را در این نوشته کنار هم قرار میدهد، نه یکسانبودن گذشتهشان، بلکه معنای ایستادهگی در دو فضای متفاوت است.
پس از سقوط جمهوری در ۲۴ اسد ۱۴۰۰، بخش بزرگی از ساختار سیاسی و نظامی افغانستان در مدت کوتاهی فرو ریخت. مقامها کشور را ترک کردند، نیروها پراکنده شدند و میلیونها انسان در برابر نظم تازهای قرار گرفتند. در همان زمان، گروههایی نیز تصمیم گرفتند مقاومت مسلحانه را ادامه دهند. حسیب قوای مرکز یکی از کسانی بود که نامش در سالهای بعد با این مقاومت، بهویژه در کوهستانهای پنجشیر، پیوند خورد.
ممکن است درباره گذشته، روش یا کارنامه هر فرمانده نظامی دیدگاههای متفاوتی وجود داشته باشد؛ اما یک واقعیت را نمیتوان نادیده گرفت: در زمانی که خروج از کشور برای بسیاری ممکن و حتا قابل فهم بود، کسانی تصمیم گرفتند بمانند و هزینه انتخاب خود را نیز پرداختند. از این منظر، اهمیت ماجرا فقط در نتیجه یک نبرد نیست؛ گاهی نفس ماندن حامل یک پیام است.
صدها کیلومتر آنسوتر، در هرات، وکیل احمد فیضی بیشتر بهعنوان چهرهای محلی شناخته میشد. او در جامعهای ریشه داشت که سالها جنگ، جهاد، جمهوریت و سپس بازگشت طالبان را تجربه کرده بود. در ۲۵ سرطان ۱۴۰۵ در هرات در یک حمله مسلحانه کشته شد؛ حملهای که مسوولیت آن تا زمان نگارش این نوشته بهگونه قطعی روشن نشده است.
اینجا نیز مساله این نیست که درباره تمام گذشته یک فرد حکم نهایی صادر کنیم. جامعهها انسانهای خود را از زوایای مختلف میبینند و تاریخ نیز معمولاً پیچیدهتر از روایت دوست و دشمن است. اما مرگ چنین افرادی دوباره پرسشی بزرگتر را پیش روی ما میگذارد: چرا تاریخ افغانستان هنوز اینهمه با مردان و زنانی گره خورده است که برای نپذیرفتن نظم مسلط، ناچار به پرداخت سنگینترین بها میشوند؟ این پرسش درست در روزهایی مطرح میشود که هر سال از «استقلال» افغانستان سخن گفته میشود. اما استقلال دقیقاً چیست؟
اگر استقلال را فقط به نبود حضور مستقیم یک قدرت خارجی در ارگ محدود کنیم، میتوان هر سال یک تاریخ را جشن گرفت و پرچم بالا کرد. اما استقلال برای شهروند عادی باید معنایی فراتر داشته باشد. کشوری تنها زمانی واقعاً مستقل است که مردمش بتوانند درباره حکومت و آینده خود تصمیم بگیرند و هیچ قدرت داخلی یا خارجی نتواند اراده خود را بدون رضایت آنان بر جامعه تحمیل کند.
مردمی که حق انتخاب حکومت ندارند، زنانی که از آموزش و بخش بزرگی از زندهگی عمومی محروم شدهاند، جوانانی که آینده خود را در ترک وطن جستوجو میکنند و مخالفانی که برای بیان یا دفاع از دیدگاه خود هزینه میپردازند، دشوار میتوانند استقلال را فقط در یک روز تقویم احساس کنند. استقلالی که مردم آن را در زندهگی روزمره خود احساس نکنند، بیشتر یک مناسبت است تا یک واقعیت.
استقلال فقط بیرونرفتن نیروی خارجی نیست؛ رهایی انسان از سلطه در داخل مرز نیز بخشی از آن است. کشور زمانی صاحب استقلال واقعی میشود که شهروند در برابر حکومت صرفاً فرمانبردار نباشد، بلکه خود را صاحب آن بداند. و درست در همین نقطه، مفهوم مقاومت از جنگ و تفنگ فراتر میرود.
مقاومت همیشه در کوه و سنگر اتفاق نمیافتد. گاهی مقاومت، آموزگاری است که نمیخواهد چراغ آموزش خاموش شود؛ گاهی زنی است که حق حضور خود را مطالبه میکند؛ گاهی نویسندهای است که در برابر تحمیل سکوت مینویسد؛ گاهی مادری است که امید را به فرزندش منتقل میکند؛ و گاهی مردی است که با وجود خطر، تصمیم میگیرد سرزمین و مردمش را ترک نکند. همه اینها شکلهای متفاوت یک تصمیماند: نه گفتن به تسلیم.
من از همین منظر تعبیر «سرداران خراسان» را به کار میبرم. نه برای کشیدن مرزی تازه و نه برای قرار دادن خراسان در برابر افغانستان. خراسان در این نوشته یک نقشه سیاسی نیست؛ نام یک حافظه تاریخی است. حافظه سرزمینی که حکومتهای بسیار بر آن گذشتهاند، اما روایت ایستادهگی انسان در برابر سلطه در آن باقی مانده است.
این مفهوم نیز به دو یا چند نام محدود نمیشود. حسیب قوای مرکز و وکیل احمد فیضی فقط دو نمونه از نسلی هستند که هرکدام به شکلی با پرسش ماندن یا رفتن، خاموشی یا اعتراض و تسلیم یا ایستادهگی روبهرو شدهاند. پیش از آنان نیز مردان و زنان بسیاری چنین انتخابی کردهاند و پس از آنان نیز خواهند کرد.
از همین رو، شاید مهمتر از آنکه درباره یک فرد بنویسیم «قهرمان بود یا نبود»، این باشد که از خود بپرسیم: در روزهای سخت، کجا ایستاده بود؟
تاریخ همیشه قهرمان را با فتح نمیسنجد. تاریخ پر از انسانهایی است که آخرین نبردشان را باختند، اما انتخابشان در حافظه مردم باقی ماند. گاهی سنگر سقوط میکند، گاهی یک جنبش شکست میخورد و گاهی انسانی که مقاومت کرده است از میان میرود؛ اما معنای یک انتخاب میتواند بسیار بیشتر از عمر صاحب آن دوام کند.
هر نسل نامی بر ایستادهگی گذاشته است؛ قیام، جهاد یا مقاومت، اما حقیقت در بسیاری از این روایتها یکی بوده است: انسانی در لحظهای دشوار گفته است «نه». نه به تسلیم، نه به خاموشی و نه به این تصور که قدرت همیشه حق تعیین سرنوشت انسان را دارد.
مردان میروند، نسلها عوض میشوند و حکومتها میگذرند؛ اما مقاومتی که در حافظه مردم ریشه گرفته باشد، با مرگ یک مرد پایان نمییابد. از دستی به دست دیگر و از نسلی به نسل دیگر راه خود را پیدا میکند.
شاید معنای ماندگار «سردار» نیز همین باشد: نه کسی که همیشه پیروز شده است، بلکه انسانی که در روزی که تسلیم آسانتر بود، ایستادن را انتخاب کرد. نامها روزی از خبرها کنار میروند، اما پرسشی که از آنان باقی میماند، همچنان پیش روی نسلهای بعد خواهد بود: وقتی نوبت ما رسید، ما کجا خواهیم ایستاد؟






