یک واقعیت چقدر میتواند تلخ باشد؟ یک جغرافیا چقدر میتواند انسان را به مرز بیپناهی برساند؟ و مردم چقدر میتوانند در دوزخ زندهگی کنند، بیآنکه فریاد شان صدایی داشته باشد؟ گاهی فکر میکنم افغانستان دیگر با خبرهای بد از خواب بیدار نمیشود؛ با فاجعه بیدار میشود.
صبح، پیش از آنکه چای دم بکشد، پیش از آنکه کسی نانش را در چای بزند، پیش از آنکه کودکی کتاب و قلمش را بردارد، ممکن است خبری برسد که تمام روز را به تاریکی ببرد: جسدهای سربریده و سوختانده شده دو دختر در بادغیس پیدا شده است؛ آن هم در حالی که هنوز ده روز از کشف اجساد قربانیان دشت های خشک نمیروز«تراژدی مادر دعا کن مه میمرم» نمی گذرد. در فاصله این دو فاجعه؛ یک جوان در ولایت کندز سربریده شده، یک داکتر در ولایت پکتیا به قتل رسیده، یک تن دیگر در هرات کشته شده، یک فرمانده پیشین در غور کشته شده، این همه در کمتر از ده روز.
با دیدن این تیترهای غم انگیز در فاصله ای کمتر از ده روز پرسشی به ذهن خطور می کند: چه زمانی مرگ، برای یک ملت، از فاجعه به خبر تبدیل میشود؟
افغانستان را اگر فقط از روی نقشه نگاه کنیم، چند کوه و دشت و رود و مرز است؛ مجموعهای از خطوط و رنگها. اما اگر از چشم انسانهایی نگاه کنیم که در آن زندهگی میکنند، این جغرافیا چیزی بسیار سنگینتر است. جایی است که دختر ممکن است در خانه کشته شود، جوان ممکن است در بیابان از تشنگی بمیرد، مادر ممکن است برای پیدا کردن نان، ساعتها در صف بایستد. کودک ممکن است بهجای مکتب، آب جستوجو کند و مردی ممکن است صبح از خانه بیرون برود، نه برای ساختن آینده، بلکه برای پیدا کردن راهی برای فرار از امروز و هزاران و هزاران دیگر در غربت.
در نیمروز، آب؛ چیزی که باید ابتداییترین حق زندگی باشد، خود به یک مسئله مرگ و زندهگی تبدیل شده است. در 26جوزای امسال، دو دختر ۱۱ و ۱۵ ساله در حالی در یک کانال آب در نیمروز جان باختند که برای آوردن آب آشامیدنی رفته بودند. این فقط یک حادثه نیست. این تصویر از یک فاجعه بزرگتر است. جغرافیایی که در آن، گاهی انسان برای رسیدن به آب میمیرد؛ و گاهی برای رسیدن به نان.
بلی؛ افغانستان کشوری که زنان حبس ابدی خانگی شده اند و مردان آرامآرام زیر بار زندهگی خم میشوند. مردی که باید نانآور خانواده باشد، اما خودش نان ندارد. جوانی که باید آینده کشور باشد، اما آیندهای برای خود نمیبیند. پدری که باید پناه خانواده باشد، اما نمیداند فردا چگونه شکم فرزندانش را سیر کند. برادرانی که سالهاست در جادهها، مرزها، بیابانها و مسیرهای قاچاق سرگرداناند؛ نه از سر ماجراجویی، بلکه از سر ناچاری.
۱۹ جوانی که در گرما و تشنگی جان دادند، فقط «مهاجر غیرقانونی» نبودند. آنها پسران یک مادر بودند. برادر یک خواهر. پدر یک کودک، شاید. دوست یک دوست. و انسانی بودند که صبحی از خانه بیرون زده بودند با این امید ساده که شاید جایی آنسوی مرز، زندهگی اندکی آسانتر باشد. اما دشت، آنها را بلعید و آفتاب، آب بدنشان را گرفت.
چه کسی میتواند بگوید این مرگها فقط نتیجه «انتخاب مهاجرت غیرقانونی» است؟ وقتی وطن برای جوان کار ندارد، وقتی اقتصاد فرصت نمیدهد، وقتی آینده قابل تصور نیست، وقتی راههای قانونی مهاجرت برای بسیاری دستنیافتنی است، انتخاب انسان همیشه یک انتخاب آزاد نیست. گاهی انسان میان بد و بدتر انتخاب میکند و گاهی حتی همان بدتر هم برایش انتخاب نیست؛ سرنوشت است. و زنانی که در این جهنم، زخمی مضاعف دارند. آنها نهتنها از فقر و ناامنی و بحران انسانی رنج میبرند، بلکه در بسیاری موارد از ابتداییترین امکان دفاع از خود نیز محروم شدهاند. گزارش تحقیقی تازهای که گاردین بر اساس پژوهش زنتایمز منتشر کرده، ۲۳۱ مورد زنکشی در ده ولایت افغانستان از زمان بازگشت طالبان به قدرت را بررسی کرده است.
۲۳۱ عدد است. اما زن، عدد نیست. هر عدد، یک خانه است که خاموش شده. یک مادر است که دیگر جواب تلفن نمیدهد. یک دختر است که دیگر به خانه برنمیگردد. یک کودک است که دیگر صدای مادرش را نمیشنود. و یک خانواده است که شاید هرگز نخواهد فهمید چرا عدالت به خانه آنها نرسید. ما وقتی میگوییم «۲۳۱ زن کشته شدند»، ناخواسته انسان را پشت عدد پنهان میکنیم. باید دوباره آنها را انسان کنیم. باید یادمان باشد که هر جسد، زمانی یک زندهگی بوده است. وحشتناکتر از قتل، گاهی سکوت پس از قتل است. اینکه جسدی پیدا شود و چند ساعت بعد، خبر دیگری جای آن را بگیرد. اینکه دختر کشته شود و پرسش از زندهگی و آرزوهایش، خیلی زود زیر خبرهای دیگر دفن شود. اینکه مردم آنقدر خبر بد شنیده باشند که دیگر هیچ خبری نتواند آنها را تکان دهد.
شاید بزرگترین پیروزی خشونت همین باشد: اینکه ما را به تماشاگر تبدیل کند. اینکه مرگ دیگر ما را متوقف نکند. اینکه به دیدن جسد عادت کنیم. به شنیدن خبر قتل عادت کنیم. به دیدن جوان مرده در بیابان عادت کنیم. به شنیدن خبر کودک گرسنه، زن کشتهشده، دختر محروم از مکتب و خانواده آواره عادت کنیم. جامعهای که به رنج عادت کند، پیش از آنکه قربانیانش را از دست بدهد، حساسیت انسانی خود را از دست داده است.
افغانستان امروز فقط با یک بحران روبهرو نیست. این کشور درگیر مجموعهای از بحرانهایی است که یکدیگر را تکمیل میکنند: فقر، بیکاری، خشکسالی، کمبود آب، ناامنی انسانی، مهاجرت، محرومیت آموزشی و محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران. بر اساس گزارشهای اخیر، بیش از نیمی از جمعیت افغانستان از پیامدهای خشکسالی و کمبود آب آسیب میبینند و جنوب کشور، از جمله نیمروز، از مناطق بهشدت آسیبپذیر است. در سال ۲۰۲۶ نیز حدود ۲۱.۹ میلیون نفر در افغانستان به کمکهای بشردوستانه نیاز دارند؛ نیازهایی که شامل غذا، آب سالم، خدمات صحی و حفاظت میشود. و در همین کشور، ۲.۴ میلیون دختر همچنان از آموزش متوسطه محروماند.
اینها فقط آمار نیستند. اینها قطعات یک تصویراند. تصویر کشوری که در آن، یک دختر از مکتب محروم میشود؛ زن در خانه کشته میشود؛ جوانی برای کار راهی بیابان میشود؛ کودکی برای آب به کانال میرود؛ و خانوادهای برای نان، همه چیز خود را میفروشد. اینها اتفاقات جدا از هم نیستند. همه یک نام دارند؛ فرسایش زندهگی.
با این همه، هنوز یک چیز را نباید از دست بدهیم؛ توان دیدن. باید هنوز بتوانیم از خبر بادغیس بترسیم. باید هنوز از مرگ جوانان در نیمروز خشمگین شویم. باید هنوز از محرومیت دختران از آموزش شرم کنیم. باید هنوز از خود بپرسیم چرا مرد افغانستان مجبور است برای پیدا کردن نان، جانش را در بیابان بگذارد. باید هنوز وقتی نام یک زن کشتهشده را میشنویم، لحظهای مکث کنیم. چون روزی که دیگر مکث نکنیم، فاجعه فقط در بیرون از ما اتفاق نمیافتد؛ بخشی از آن در درون ما اتفاق افتاده است. آن روز، شاید افغانستان فقط سرزمین زنان کشتهشده، مردان خسته، کودکان گرسنه و جوانان مهاجر نباشد. آن روز، افغانستان سرزمینی خواهد بود که مردمش به رنج خود عادت کردهاند. و شاید این از خود مرگ هم ترسناکتر باشد.
پس باید نوشت. برای دخترانی که جسدشان در بادغیس پیدا شد. برای جوانانی که تشنگی، پیش از رسیدن به مرز، زندهگیشان را گرفت. برای آن دو دختر نیمروزی که برای آوردن آب رفتند و خود به آب بازنگشتند. برای مردانی که هر صبح با جیبهای خالی و شانههای سنگین از خانه بیرون میشوند. برای زنانی که در پشت دیوارهای خانه، بیصدا میمیرند. برای دخترانی که پنج سال است کتابهایشان بسته مانده است. و برای نسلی که هنوز نمیداند آیندهاش کجاست.
شاید نوشتن نتواند مردهای را زنده کند. اما میتواند مرگ او را بینام نگذارد. میتواند نگذارد جنایت به یک عدد تبدیل شود. میتواند نگذارد جهان فراموش کند که پشت هر خبر، انسانی ایستاده بود. و شاید در روزگاری که همهچیز به عادت تبدیل شده است، همین به یاد آوردن، آخرین شکل مقاومت باشد. زیرا جهنم فقط جایی نیست که انسان در آن میمیرد؛ جهنم واقعی آنجاست که انسانها زنده میمانند، رنج میکشند، و آنقدر به رنج عادت میکنند که دیگر هیچکس صدای سوختنشان را نمیشنود و حتی برای خودشان هم سوختن شکلی از زندهگی می شود.






