مرگ واصف باختری، مرگ هر کسی نیست، مرگ یک «درگاه» است، درگاهی میان گذشته و اکنون. کسانی مثل او میان برزخ ایستاده بودند تا جهان گذشته را به جهان اکنون متصل کنند و سپس با ایفای این نقش تاریخی، آسوده بر کناری شوند. در مسیر چرخش گفتمانی ادبیات معاصر از گذشته به اکنون، افرادی میبایست هم شاعر میبودند و هم منتقد، هم مترجم میبودند و هم فیلسوف ادبی، هم باید تفکر ادبی میداشتند و هم به تحقیق ادبی میپرداختند، هم گذشته را می فهمیدند و هم با جهان معاصر گفتوگو میکردند. قبول چنین مسوولیت تاریخی کار سادهای نیست، پس از چند سال آدم را از توان میاندازد، اما اگر چنین باری را بتوان بهخوبی بر دوش کشید، بعدها میتوان با خیال آسوده به جهان پشت سر نگریست و موافق و مخالف خود را دید که چگونه در آن مسیر، ادامه راه میدهند.
واصف باختری، یکی از اصلیترین کسانی است که چنین مسیری را برای ادبیات معاصر ما ترسیم نمود. طبیعی است که او در کارش کاستیهایی نیز داشته است که باید در آینده به آنها پرداخت، اما اکنون پس از درگذشتش باید پرسید که او چگونه این مسوولیت تاریخی را بر دوش کشید و چگونه تبدیل به یکی از آنهایی شد که «نقش» اساسی در تحولات تاریخ ادبیات معاصر فارسی دری داشتهاند.
برای توضیح این «نقش» باید آن را به چند دسته تقسیم کرد:
یک: نقش معرفتزایی ادبی: اکنون مجموعه مقالات فلسفی واصف باختری، به همت ناصر هوتکی، در اختیار ماست. وقتی یادداشتها و مقالات ایشان را در این زمینه مطالعه میکنیم، به نکات فراوانی در نقش معرفتزایی او در عرصه ادبیات افغاستان برمیخوریم؛ آن هم در سالهایی که مفهوم معاصریت در ادبیات ما در حال شکلگیری بود، در نتیجه نیاز به پشتوانه فکری نیز داشت. در چنین گردش زیباییشناختی، نقش واصف باختری قابل ملاحظه است. او بهخصوص در دهههای چهل و پنجاه خورشیدی با چاپ مقالاتی همچون: «سرگذشت رازناک مقولهها»، «شیوه تحلیل کارکردی»، «گذاری به آن سوی حجابهای زبان» که درباره ترجمه است، «جستارهایی در باب شاخت»، «فردوسی در قلمرو فلسفه»، «ناصر خسرو و نقد فلسفه»، «نیمگامی به سوی قلمرو افلاتون» و ترجمههایی که بعدها درباره رمان و فلم، فلسفه و سیاست، داستان و تاویل متن، انجام داد، نقش مهمی در ایجاد شناخت در حوزه ادبیات و تحلیل متن در افغانستان ایفا نمود. در تمامی این مقالات رد پای خود او بهعنوان یک متفکر ادبی قابل توجه است. فارق از اینکه این مقالات و یادداشتها تا چه میزان خوانده شدهاند، اما میتوان دید که او چنین نقشی را بهخوبی ایفا کرده است. در این مقام ما درباره واصف باختری حرف میزنیم که منتقد ادبی است؛ پس منتقد ادبی باید فلسفه را بداند و از نقش معرفتزای آن در حوزه ادبیات آگاه باشد.
دو: نقش هدایتگری: این عنوان البته کمی گیجکننده است، اما منظورم این است که واصف باختری اندیشمندی بود که تکلیف مخاطب خود را روشن میکرد. او در حوزه شعر، هم خِرد تیوریک داشت و هم ذهن ادبی و توان تولید شعر. بنابراین چه آنجایی که خود و شعر همنسلان خود را توضیح میداد، از نظر تیوری قابل اعتنا و اتکا بود و چه آنجا که در بوطیقای مد نظر خود شعر مینوشت، قابل اعتماد جلوه میکرد. از این نظر شاید بتوان او را با نیما یوشیج و اخوان ثالث در ایران مقایسه کرد. واصف باختری خود نیز به این دو علاقهمند بود و همواره به آنها ارجاع میداد. خود او در مصاحبهای گفته بود که «من شاید از جمله نخستین کسانی باشم در افغانستان که پیشنهادهای نیما و اخوان را در مورد وزن، تا جایی که توانستم، بهصورت درست به کار بستم و هیچگونه دعوای فراتر از این ندارم.» نیما یوشیج در یک بزنگاه تاریخی، در دورهای که چرخش گفتمانی ادبیات فارسی در حال شکلگیری بود، توانست با خرد تیوریک و ذهن ادبیاش، پشتوانه لازم را برای شعر معاصر فارسی تدارک ببیند. او هم مدام شعر مینوشت و هم خود و دیدگاهش را توضیح میداد. توضیح دادن یعنی بهره جستن از خرد تیوریک. پس از او، اخوان ثالث نیز چنین کاری کرد. اخوان هم خود را توضیح میداد و هم نیما یوشیج را و در کنار آن، شعر نیز مینوشت و نمونههای خوبی از آنچه دیدگاه نیما و خودش بود، ارایه مینمود. واصف باختری که پس از این دو آمده بود، هم نیما را توضیح میداد، هم اخوان را و هم خود را، و در کنار این کار، شعر نیز مینوشت که نمونههای خوبی از آنها را برای ما به یادگار گذاشت. او همچنین مانند دو سلف خویش، بر شعر شاعران دیگر مقدمه مینگاشت. اکنون تمام آن مقدمهها بر کتاب سایر شاعران و نویسندهگان در اختیار ماست و منبع بسیار معتبری است که ما بتوانیم دیدگاههای او را درباره ادبیات از آنها استخراج کنیم. پس در این مقام، منتقد ادبی میتواند با خرد تیوریک و ذهن ادبی، نقش هدایتگرایانه برای ادبیات داشته باشد.
سه: نقش نگاهبانی: مطالعه آثار واصف باختری نشان میدهد که او تاریخ را خوب میدانست، در نتیجه تاریخ ادبیات را نیز خوب خوانده بود (چیزی که ما از آن بیبهرهایم). همین امر به او این امکان را میداد که با چشمی باز، گذشته و اکنون را ببیند و با نگاهی سراسربین، به ادبیات بنگرد. دانستن تاریخ ادبیات یک کشور، بهمثابه باز کردن چشم خود به زوایای مختلف و سرنوشت ادبیات آن کشور است. به چنین کسی نمیتوان دروغ گفت، نمیتوان هر چیزی را غالب کرد و نمیتوان از او توقع پشت کردن به آن تاریخ را داشت؛ بلکه توقع درست این است که او بر بستر همان زمینه تاریخی و با آگاهی داشتن از اتفاقات و مختصات آن، به نوآوری و تلاش برای ایجاد راهی جدید یا همواره کردن راه جدید، همت گمارد. واصف باختری این کار را کرد. نگاهی به مجموعه مقالات او، این امر را بهدرستی به ما نشان میدهد. کمتر زمانی بود که او به مولوی، حافظ، ناصر خسرو و سایر بزرگان ادبیات فارسی، ارجاع ندهد و درباره آنها سخن نگوید. چنین خصلتی سبب شده است که ما او را یک «درگاه» بدانیم که میراث دیروز را در متن ادبیات امروز بهخوبی منعکس کرده است.
اینها سه نقش اساسی استاد واصف باختری است که در ادبیات ما بهخوبی از عهده ایفای آنها برآمد. ضمن اینکه او نویسندهای پرکار نیز بود، مجموع نوشتههایی که از ایشان در شعر و ترجمه و نقد و نظر در اختیار داریم، حکایت از پرکاری این اندیشمند ادبی ما دارد. متفکر ادبی که در بزنگاهی تاریخی دست به فعالیت میزند، باید پرکار نیز باشد؛ چرا که برای توضیح خود، توضیح دیگری، توضیح شعر و ادبیات، زمان کم دارد و میدان فراخ.
اگر زبان فارسی را در زمانه اکنون، دکه هیزمفروشی بدانیم که هر روز هیزمهای آن کمتر و کمتر میشود و از سویی نیز آتش به جان این دکه افتاده است، باید بگوییم کسانی مثل واصف باختری دروازهبانهای غیور این دکه هیزمفروشی بوده و هستند. اکنون با درگذشتن او، باید دید چه کسان دیگری حاضرند در مقابل شعلههایی که میخواهد این دکه هیزمفروشی را به آتش بکشد، رسالتمندانه بایستند و یاری باشند برای این میراث کهن فرهنگی تاریخ بشریت. مرگ او به این اعتبار مرگ «درگاه» است. اکنون ما بر آستانه این درگاه ایستادهایم، با دستانی که از میراث کسانی همچون واصف باختری پر است. تصمیم با ماست که چه بکنیم بر این درگاه.
ای پاک، ای چکاد برین، ای امید سبز
ما سالها نوازش باران ندیدهایم
آبی اگر نمانده فرو ریز آتشی
بر ما مگیر خشم، میاشوب و گوش باش
سال دگر که باد خزان خیمه برفراشت
دروازهبان دکهی هیزمفروش باش






