(۶) مرسل؛ دختری که از رفتن خوشحال بود، اما دلتنگی را با خودش برد
روایت زنی که آمدن طالبان درسهایش را نیمهتمام گذاشت، ازدواج او را به آلمان رساند و مهاجرت به او آموخت که هیچجا، هرقدر هم امن و راحت باشد، جای خانه را نمیگیرد. این روایت را مرسل از پشت صفحه لپتاپ برایم تعریف میکند. او در آلمان نشسته و من از آن سوی صفحه به قصه زنی گوش میدهم که روزی با شوق رفتن، افغانستان را ترک کرد؛ با این فکر که در کشوری دیگر میتواند درس بخواند،...
«خاموشستان»؛ سرزمین رویاهای ناتمام دختران
به روزهایی فکر میکنم که هنوز طالبان نیامده بودند؛ با آنکه جنگ جریان داشت و هرازگاهی ترس از انفجار در گوشههای شهر مشهود بود، اما زندهگی ادامه داشت: دختران به مکتب میرفتند؛ پسران آرزو میچیدند؛ خانوادهها با وجود اخبار جنگ، اندکی فضای صمیمت داشتند؛ هنوز شهر بوی شلوغی میداد؛ بهمحض طلوع آفتاب، بوی نان تازه در کوچه میپیچید؛ کتابفروشیها باز بود و رونق داشت؛ خنده بر لبان دختران موج میزد؛ شوق یادگرفتن بود و جوانان میآموختند که...
خاطرهای از دوران مکتب
شش سال پیش، من و حمیرا در ساعت تفریح در مکتب با هم قصه میکردیم و از اهداف و رویاهایمان حرف میزدیم. حمیرا میگفت: «دیانا، میفهمی؟ پدرم خیلی وقت پیش، زمانی که من کوچکتر بودم، وفات کرد. او تنها سرپرست و حامی دلسوز خانوادهمان بود. از آن زمان به بعد، مادرم همیشه مریض است. هرچند من و خواهرانم مشتاقانه از او پرستاری میکنیم، اما باز هم ما را نفرین میکند و میگوید: کاش شما دختران را به...
دختری که رویاهایش را برای دیگران میخواست
امروز برای نخستینبار به خودم شجاعت نوشتن داستانم را دادم. هرچند میدانم شاید نوشتن این داستان هیچ سودی به حالم نداشته باشد، اما نمیدانم چرا دلم خواست بنویسم؛ شاید برای اینکه بعضی دردها وقتی گفته نمیشوند، آدم را از درون میخورند. دوست دارم داستانم را مانند افسانههای مادربزرگها آغاز کنم. بود، نبود، در یکی از دورافتادهترین و محرومترین ولایتهای افغانستان، جایی که شاید حتا بسیاری از مردم افغانستان نامش را هم نشنیده باشند، دختری به دنیا آمد....
روایت زنان مهاجر افغانستانی از دشواریهای زندهگی در ایران
فروپاشی نظام جمهوری و بازگشت طالبان به قدرت، زندهگی میلیونها شهروند افغانستان را با تغییرات و مشکلات گستردهای مواجه کرد؛ در میان کسانی که ناچار به ترک کشور شدند، شمار زیادی از زنان فعال اجتماعی، مدافعان حقوق بشر، خبرنگاران، کارمندان دولتی و خانوادههایی بودند که به دلیل تهدیدهای امنیتی و ترس از انتقامگیری، افغانستان را ترک کردند و راه مهاجرت را در پیش گرفتند. برای بسیاری از این زنان، مهاجرت به معنای آغاز یک زندهگی آرام و...
آینده و سرنوشتی که هر روز به روز بعد موکول میشود
پنج سال است که طالبان دروازههای مکتب و دانشگاه را به روی دختران بسته و با محرومکردن زنان از کار، آینده و آرزوهای یک نسل را به گروگان گرفتهاند. در این پنج سال، وعده بازگشایی مکتبها بارها تکرار شده، اما هر بار آغاز دوباره آموزش به فردایی نامعلوم موکل شده است؛ فردایی که هنوز نیامده است. پنج سال است که میلیونها دختر با پرسشی تلخ زندهگی میکنند: کسانی که سرنوشت آنان را در دست گرفتهاند، چه نگاهی...
فصلهایی که هیچ کس ندید
اگر روزی قرار بود کتاب زندهگی خود را بنویسم، نمیدانم نامش را چه میگذاشتم؟ اما مطمینم نامش را «فصلهایی که هیچکس ندید»، یا هم «بعد از تمام این روزها» و شاید هم «فقط من» میگذاشتم. اما مطمینم در میان صفحات آن چیزهایی نوشته میشد که خواندنشان برای هر کسی آسان نبود. در آن کتاب از خندهها گفته میشد، از امیدهایی که روزی با تمام وجود به آنها باور داشتم، از آدمهایی که آمدند و رفتند، از رویاهایی...
آزادی؛ مسیری دشوار که از زنان قربانی میگیرد
من در خانهای بزرگ شدم که دیوارهایش گلی بود و سقفش کوتاه. از پنجره کوچک اتاقم، همیشه به آسمان کابل نگاه میکردم؛ آسمانی که برای من مثل یک بوم نقاشی بزرگ بود. در شهری که گاهی بوی ترس و ناامنی میداد، یاد گرفته بودم که در دنیای کتابها پناه بگیرم. برای من، هر کتاب یک پنجره بود که به دنیایی دیگر باز میشد؛ دنیایی که در آن، هیچ دیواری نمیتوانست جلو پرواز فکر انسان را بگیرد. اینجا...
مژده (۵)؛ زنیکه دانشگاه را از دست داد، اما برای دخترش رویای تحصیل را زنده گذاشت
مژده را در حالی میبینم که دختر کوچکش، پریا، در آغوشش آرام گرفته است. دستهای مژده دور بدن کوچک دخترش حلقه شده و گاهی آرام صورت او را نگاه میکند. در نگاهش چیزی میان آرامش و حسرت موج میزند؛ گویی همزمان که به کودکش نگاه میکند، بخشی از خودش را نیز در گذشته جستوجو میکند؛ زنیکه روزی با کتابهایش زندهگی میکرد، برای آیندهاش برنامه داشت و باور داشت در یکی از صنفهای دانشگاه خواهد نشست و با...
در دل سختیها در درونم زن قوی و پرقدرت دیدم
در تقویم زیستن، هیچکس را وعده همیشهگی بهار ندادهاند؛ گاهی آسمان درون ابری است و گاهی آفتابی. من آموختهام که نوسان این احوال، نه نشانه شکست، که گواه زندهبودن است. در روزهایی که غبار بیحوصلهگی بر جانم مینشیند یا پرسشهای بیپاسخ، مسیرم را تاریک میکند، به یاد میآورم که احساسات، مسافرانی گذرا هستند، نه ساکنان دائمی قلبم. وظیفه من نه درخشش بیوقفه، که استمرار حرکت است؛ حتا اگر گامهایم لرزان باشد. امروز اگر در سایهسار خستهگی ماندهام،...










