تبلیغات

سخن زن

زمین‌لرزه‌های هرات و سردی هوا؛ وحشت‌زده‌گی و خانه‌به‌دوشی ادامه دارد

ما استوار می‌مانیم تا نشان دهیم که «قصه درس مفت» نمی‌شود

ما فرق داشتیم، هم در روستای‌مان و هم وقتی بیرون از روستا به شهر می‌رفتیم. من و رفیقم هر دو زمانی که دوره متوسطه مکتب در روستای‌مان رو به اتمام بود، قول دادیم که درس‌های خود را تکمیل کنیم و نخستین دختران روستای‌مان باشیم که پا به دانشگاه می‌گذارند. البته این را هم بگویم که در روستای ما تنها دختران نبودند که به لحاظ تحصیلی عقب بودند، بلکه پسران روستای‌مان نیز بسیار تحصیل‌کرده نبودند. شاید تعداد تحصیل‌کرده‌های...

شگوفه‌های یخ‌بسته که به امید بهار گام برمی‌دارند

رویای دختران در گرو طالبان؛ «با دیدن قلم و کتاب غمگین می‌شوم»

روی چوکی چوبی نشسته است و غرق در دنیای خیالات خود در حال نقاشی چهره کودکی است که با ختم آن کار یک روزش به پایان می‌رسد. او در حال طرح صورت کودکی است که در روی کاغذ سفید حالت پریشانی به خود گرفته است. انگار می‌خواهد رنج کودکانه را این گونه بر روی کاغذ به تصویر بکشد. با قلمش چهره او را پرداز و ابروهایش را پُررنگ‌تر می‌کند. موهایش را با نوک قلم زیباتر پرداز می‌دهد...

عیدهای غم‌انگیز؛ «مادرم توان دیدن مراسم بدبختی دخترش را نداشت»

برای او عیدها و شادی‌ها رنگ و بوی دیگری دارند؛ زیرا که نه از عید خاطره خوش دارد و نه مراسم‌ خوشی برایش شادی‌آورند. از شادی‌های کودکانه هم سر درنمی‌آورد و آن را خوابی می‌داند که با اندک قد کشیدن از سر هر دختری می‌پرد و یادآوری‌اش طعم گس می‌دهد. برای او زنده‌گی خط مستقیمی ا‌ست که اندوه و اتفاقات غم‌انگیز در آن درشت ترسیم شده‌ است. این نوع نگاه تلخ و بدبینانه را از تجربه زیسته‌اش...

از وطنی که برایش جنگیده بود، فرار کرد و برنگشت

یکی می‌گوید در دشت ماند، یکی می‌گوید در جنگل و دیگری می‌گوید که غرق آب‌ها شد. او یگانه پسر من نبود، اما تنها پسری بود که به فکر من و خواهرانش بود. می‌گفت: «مادر جان به دستان خالی‌ات چوری طلا می‌گیرم و به خواهرانم هم.» خواهرانش را بسیار دوست داشت. وقتی طالبان قدرت را به‌دست گرفتند، بیکار شد. تنها بیکار نه، چون او از کار عار نداشت و حاضر بود دست‌فروشی کند. اما مثل یک فراری زنده‌گی...

دخترها راه درس و ترس خود را می‌فهمند

در انتهای کوچه‌ای که در آن بیش‌تر بلندمنزل است و دیگر تعمیرهای آن هم پخته‌کاری و عصری هستند، خانه‌ای وجود دارد که با داشتن دیوارهای بلند از خشت خام، که باران‌های پیهم آن را شبیه به دیوارهای پَخسه‌ای کرده است، هنوز هم بافت قدیمی خود را حفظ کرده و در آن کوچه پرنشان از زنده‌گی شهرنشینی، بیش‌تر از بقیه به چشم می‌آید. بر سر دروازه کوچک فلزی و فولادی رنگ آن، لوحه رنگ و رو رفته‌ای است...

چیره شدن تاریکی بر دنیای رنگ‌ها؛ «مجبورم گالری هنری‌ام را ببندم»

چیره شدن تاریکی بر دنیای رنگ‌ها؛ «مجبورم گالری هنری‌ام را ببندم»

شام است و آخرین تشعشات نور آفتاب که هنگام غروب رنگ نارنجی‌اش را به روی تابلوهای نقاشی که اکنون رنگ و رو عوض کرده، پهن کرده است. در میان انبوهی از تابلوهای نقاشی نشسته است و به اثرهای هنری‌اش نگاه غم‌انگیزی می‌اندازد. از یک طرف دغدغه‌ تاریک شدن هوا را دارد و از طرفی نقاشی‌هایی را می‌پاید که در آن اثری جز نوشته‌های اسلامی نباشد. اثرهایی که از دید طالبان غیراسلامی است و پدیدآورنده آن را مشرک...

یک تجربه و دو روایت؛ آن‌چه در نظارت‌خانه طالبان در کابل بر زنان می‌گذرد

نزدیک به سه سال از حاکمیت طالبان در افغانستان می‌گذرد. در این مدت زنان بیش‌ترین قربانی را متحمل شده‌اند. در کنار منع زنان از آموزش، کار و اجتماع، گروه طالبان زنان و دختران زیادی را به اتهام‌های گوناگون از ساحه‌های مختلف ولایت کابل و سایر ولایت‌ها به‌گونه خودسرانه بازداشت و زندانی کرده‌اند. در این گزارش با یک تن از دخترانی که به اتهام رابطه خارج از ازدواج از ساحه‌ پل‌سرخ کابل بازداشت و به نظارت‌خانه ولایت کابل...

زندانی شدن زنان از سوی طالبان؛ مادر در زندان و کودکان در خیابان

این روزها به زنده‌گی مردم نگرانیِ اندازه روسری‌شان هم علاوه شده‌ است؛ نگرانی ربوده‌ شدن دختران به بهانه حجاب. این ‌جا زنده‌گی زنی را روایت می‌کنم که در نزدیکی خانه ما زنده‌گی می‌کرد. او پنج فرزند قد و نیم‌قد داشت و شوهرش معتاد بود و حتا نمی‌توانست نان خانواده را پیدا کند. گل‌بخت گاهی لباس می‌دوخت و بعضی روزها هم برای لباس‌شویی به خانه‌های مردم‌ می‌رفت و با پول اندکی که به‌دست می‌آورد، خرج زنده‌گی خود و...

صدای خفه شده زنان در حاکمیت طالبان؛ «کسی نیست صدای مرا بشنود»

بر سر تنور داغی که آتش از آن فوران کرده، نشسته است. پس از فروکش کردن آتش، دستی به‌سوی هیزم می‌برد و با چنگ انداختن آن یکی پس از دیگری داخل تنور می‌اندازد تا شعله‌هایش بالاتر از قد خمیده‌اش زبانه بزند. همان طوری که آتش هیزم‌ها را می‌بلعد و در حال داغ کردن تنور است، نفس عمیقی از میان دودهای غلیظ می‌کشد و با استفاده از فرصت ناگفته‌هایی که همانند آتش روی دلش می‌خلد را از سینه...

سفر نافرجام؛ این جا‌ همه چیز بوی مرگ می‌دهد، حتا رویاها

من دیگر بی‌وطن شده‌ام

مکتب برای من خانه دوم نه، بلکه بهشت بود. بسیار شوق یادگیری داشتم. وقت‌هایی هم که در خانه بودم، شب سر بر بالین گذاشته آرزوی دوباره بیدار شدن و رفتن به مکتب را می‌کردم. با خود می‌گفتم که چه وقت صبح شود و من با یک بیک از کتاب‌هایی که خیلی دوست‌شان دارم، بروم به مکتب. روز‌ها می‌گذشت و من از رفتن به مکتب و درس خواندن خسته نمی‌شدم. شب‌ها تا دیروقت کتاب مطالعه می‌کردم و درس...

Welcome Back!

Login to your account below

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Add New Playlist