انتظار منجی موعود، کسی که با ویژهگیهای فرهمندانه و یگانه خود بتواند مردم را از دورانهای سخت برهاند و به دورانی آرمانی برساند، باوری دیرینه در تاریخ بشر است. چنین کسی در هندوییسم کالکا، در بودیسم میتریا، در آیین زرتشت سوشیانت، در یهودیت ماشیح، در مسیحیت مسایا و در اسلام مسیح/مهدی خوانده میشود. اعتقاد به منجی در شرایط بسیار تلخ و نفسگیر جاذبه بیشتری پیدا میکند و بخشی از فشار شرایط نابهسامان را میکاهد و سختیها را به لحاظ روانی قابل تحمل میگرداند. این اما وجه مثبت اعتقاد به منجی است. وجه منفی آن این است که نهادینه شدن اعتقاد به ظهور خارقالعاده چنین کسی سبب میشود که مردم در پی درک فلسفه تاریخ و اسباب و علل طبیعی رویدادهای تاریخی نروند و راهی عقلانی برای عبور از بحرانها را پیدا نکنند. آنان نمیاندیشند که چنین نجاتدهندهای در طول بیش از چهار هزار سالی که از پیدایش اعتقاد به او گذشته و در طی این مدت دهها فاجعه بزرگ تاریخی دهها میلیون قربانی از انسانها گرفته است، ظهور نکرده و تا این لحظه نیز هیچ نشانه خردپسند و قابل قبولی از ظهور او وجود ندارد.
فقدان پایبست عقلانی برای منجی موعود البته به این معنا نیست که نقش رهبری در اجتماعات انسانی، بهویژه رهبران کاریزماتیک، کماهمیت باشد و چهرههایی که توانستهاند در شرایط سخت تاریخی منجی مردم و کشور خود باشند نادیده گرفته شوند. چنین کسانی قطعا مسیحا/مهدی نبوده/نیستند، اما در پیچهای تند و شیبدار تاریخ توانستهاند فرمان حوادث را به دست بگیرند و مردم خود را از فروافتادن در پرتگاههای هلاکتبار نجات دهند. برای شناخت چنین رهبرانی و زمینههایی که به پیدایش و پرورش آنها انجامیده و در موقعیت درست تاریخی قرارشان میدهد، مطالعات گستردهای صورت گرفته و دانشی به نام علم رهبری (Leadership) پدید آمده است که در بسیاری از دانشگاههای جهان تدریس میشود. امروزه در بیشتر کشورها تلاش بر این است که با بهرهگیری از دادههای این علم، رهبری دولتها، شرکتها و سازمانهای مختلف را به افراد شایسته بسپارند و جلو راه یافتن افراد بیلیاقت و کمظرفیت به چنان مناصبی را بگیرند تا راه بروز فاجعه هموار نشود.
در اینجا نمیخواهم به تشریح ویژهگیهای اخلاقی، حرفهای و شخصیتی چنین رهبرانی بپردازم، زیرا تمام اینها به تفصیل در کتابها و مراجع مربوط آمدهاند. آنچه در این نوشته در پی آن هستم، باز کردن گوشهای از زوایای بحران افغانستان است که به سقوط جمهوریت انجامید: زاویه رهبری کشور در بازه زمانی بیستساله. شکلگیری نظام جمهوری، به رغم کاستیهای فراوانی که داشت، به تحقق پیوستن رویای اکثریت مردم، بهویژه گروههای ترقیخواه کشور بود که در یک قرن گذشته در پی رسیدن به آن بودند؛ زیرا برای اولین بار زمینه آموزش گسترده زنان، مشارکت حداکثری گروههای سیاسی، فعالیت نهادهای مدنی، آزادی مطبوعات و رسانهها، پیوستن به کنوانسیونهای بینالمللی و روابط گسترده با جهان را برای این کشور فراهم آورد. آنچه اهمیت این دوران را دوچندان میکرد، همراهی جامعه جهانی با این وضعیت، دستکم در نیمه نخست آن بود که فرصتی طلایی و تکرارناپذیر بود و توقع نمیرود که تا یک قرن دیگر چنان فرصتی برای افغانستان پیش آید. در چنین بستری است که پرسش از نقش رهبری کشور در آن دوران به میان میآید و اینکه آیا درک درستی از آن موقعیت خاص تاریخی داشت، و اینکه آیا در چنان موقعیتی به درستی عمل کرد، و اینکه آیا شکست جمهوریت به رغم درایت و کفایت آن پیش آمد، یا کموبیش محصول ناکارایی و ناتوانیهای آن بود؟
لازم است به یاد داشته باشیم که وقتی سخن از رهبری گفته میشود، منظور از آن لزوما یگانه فرد موجود در رأس نظام یک کشور نیست، هر چند به دلیل اینکه او اغلب از صلاحیتهای بیشتری برخوردار است کامیابیها و ناکامیها به پای او نوشته میشود. رهبری یک کشور به مجموعهای از افراد گفته میشود که در تصمیمگیریهای کلان و سرنوشتساز سهم دارند و یک شبکه را تشکیل میدهند و هر کدام آنها در جایی از این شبکه قرار میگیرد و یکی هست که در بالای این هرم واقع میشود و غالبا او با عناوینی مانند رهبر کل، فرمانده عمومی، قوماندان اعلا و مانند اینها خوانده میشود.
یکی از موضوعاتی که در این باره در افغانستان اغلب نادیده گرفته میشود، رابطه دیالکتیکی میان استعداد رهبری و موقعیت تاریخی است؛ یعنی تصور عمومی این است که اگر کسی از تواناییهای رهبری برخوردار باشد، میتواند هر امر ناممکنی را ممکن گرداند، حال آنکه قضیه به این سادهگی نیست. تاریخ فراوان نشان داده است که تواناترین رهبران در موقعیتهای نامساعد تاریخی ناکام ماندهاند. کم نبودهاند چهرههای مخلص، دانا، دلیر و باکفایتی که با گیر افتادن در موقعیت نامساعد تاریخی دست و پایشان بسته مانده و تلاشهای توانفرسایشان به جایی نرسیده است. موقعیت تاریخی و مساعد بودن آن به معنای دست به دست هم دادن عوامل داخلی و خارجی متعددی است که تقارن زمانی پیدا میکنند و عامل موفقیت میشوند.
از آن سو اما موقعیت تاریخی به تنهایی نمیتواند رهبر موفق خلق کند و برایش کامیابی به ارمغان بیاورد. موقعیت درخشان تاریخی اگر در اختیار رهبران و شخصیتهای ناتوان یا کمظرفیت قرار بگیرد، آن را ضایع میکنند. کم نیستند پادشاهان یا امپراتورانی که سرزمینی غنی و پهناور را با تاج و تختی شکوهمند به ارث برده و فرصتهای درخشانی در اختیار داشتهاند، اما با اقدامهای نابخردانه سبب زوال سلطنت خود شده و گور آن امپراتوری را کندهاند. آنان به عبارتی بخت داشتهاند اما عقل نداشتهاند. این قاعده بر بسیاری از شخصیتهای موفق و ناموفق تاریخی صدق میکند، از زمانههای دور تا امروز، چه کسانی که متعلق به منطقه ما هستند و چه به مناطق دیگر دنیا.
از رابطه دیالکتیکی میان موقعیت تاریخی که به خوب و بد تقسیم میشود و نوعیت رهبری که باز هم به خوب و بد تقسیم میشود، چهار سناریو بیرون میآید و فورمولی برای فهم این موضوع میشود به این شکل: یک) موقعیت تاریخی خوب و رهبران خوب؛ دو) موقعیت تاریخی بد و رهبران بد؛ سه) موقعیت تاریخی خوب و رهبران بد؛ چهار) موقعیت تاریخی بد و رهبران خوب. از میان چهار سناریوی پیشین تنها سناریوی اول است که به نجات ملتها از بحرانها میانجامد و چنین رهبرانی منجی شناخته میشوند. در واقعیت اما این منجی بودن تنها محصول خصوصیات بیمانند آنها نیست، زیرا ممکن است همان خصوصیات در بسیاری دیگر نیز پیدا شود، بلکه افزون بر آن محصول تقارن با شرایط مساعد تاریخی هم است.
در مورد رهبران افغانستان در صد سال اخیر نیز این فورمول صادق است، هرچند که در تعیین مصداق برای هر یک از این سناریوها بهشدت اختلاف وجود دارد، بهویژه درباره رهبرانی که در معرض بحثهای مناقشهبرانگیز قومی یا ایدیولوژیک قرار گرفتهاند یا نام و کارنامهشان از سوی برخی از جریانهای سیاسی بهشکل قومی و تباری استفاده شده است. تقریبا هیچ شخصیتی را در طی یک قرن گذشته در افغانستان نمیتوان یافت که همه جریانهای سیاسی بر شایستهگی او اتفاق داشته باشند، اما معیارهای علم رهبری تابع خوشایند و بدآیند گروهها و جریانهای سیاسی نیست. کسانی که با این دانش آشنایی داشته باشند، میتوانند جدا از داوری دیگران تشخیص بدهند که کدام یک از این شخصیتها بیشترین ویژهگیهای لازم برای رهبری را داشتهاند و میتوانند در شمار رهبران خوب قرار بگیرند. خوب بودن رهبران اما یک موضوع است و موفق بودن یا ناموفق بودن موضوع دیگری است. برای قضاوت درست در این باب لازم است که افزون بر شناخت ویژهگیهای آنان بر پایه موازین علم رهبری، همزمان تحلیل دقیقی از شرایط تاریخی در سطح منطقهای و جهانی داشت تا تاثیر آنها را بر کامیابی/ناکامی آنان مشاهده کرد.
اگر از تحلیل صد سال گذشته، که شاخوبرگ فراوان دارد، صرف نظر کرده و تنها بر دوره بیستساله جمهوریت متمرکز شویم، شاید آغاز این دوره را مصداق سناریوی سوم و پایان آن را مصداق سناریوی دوم بدانیم؛ یعنی آغازش موقعیت تاریخی خوب با رهبران بد بود و پایانش موقعیت تاریخی بد با رهبران بد. واژه بد در اینجا به مفهوم اخلاقی آن نیست، بلکه به مفهوم فنی آن است که در علم رهبری مورد بحث قرار دارد. البته میتوان درباره رهبران سیاسی افغانستان در این دوره داوری اخلاقی نیز کرد و بسیار مهم هم است، اما این مبحثی مستقل است و باید با احتیاط دوچندان همراه باشد؛ زیرا این کار کاملا مبتنی بر دادههای عینی/ابجکتیو نیست و دستکم بخشی از آن ذهنی/سبجکتیو است.
برای ارزیابی رهبری افغانستان در بیست سال جمهوریت موارد فراوانی وجود دارد که امکان پرداختن به همه آنها نیست و در اینجا به چند نمونه اشاره میکنم. یکی از ویژهگیهای یک رهبر خوب ایجاد چشمانداز (Vision) است. رهبر کسی است که نگاهی وسیعتر و جامعتر داشته باشد و بتواند چشماندازی را برای مردم خود نشان بدهد که رسیدن به آن تبدیل به آرمان جمعیشان شود. عبارت مشهور مارتین لوترکینگ «من رؤیایی دارم» (I have a dream) از نمونههای این کار است. رهبر میتواند با خلق آرمان جمعی به بسیج نیروهای اجتماعی بپردازد تا تواناییهایشان، به جای رقابتهای کوچک و زیانبار، صرف رسیدن به آرمانی شود که به سود همه است. ویژهگی دیگر رهبر خوب ایجاد اجماع است؛ یعنی مهارت گردآوردن نیروها حول یک محور کلان که امروزه از آن به منافع ملی یا سود همهگانی تعبیر میشود. این کاملا فرق دارد با گردآوردن افراد و گروهها پیرامون شخص خود بدون متعهد ساختنشان به ارزشهای کلانی که منافع همهگانی را تمثیل کند. کسی که سبب تفرقه نیروها و برهم خوردن اجماع میشود، او نمونه تمامعیار رهبر بد است. یک معیار دیگر گردآوردن شخصیتهایی با ظرفیت رهبری به پیرامون خود است، نه افراد چاپلوس و کممایه که سبب تباهی یک پروژه کلان ملی میشوند. عمل به شعارها یا هماهنگی گفتار و رفتار معیار دیگری است که رهبران خوب را از رهبران بد متمایز میسازد؛ زیرا رهبری که خودش فاسد باشد، نمیتواند جلو فساد را بگیرد و اگر خودش قومپرست باشد، نمیتواند شیرازه وحدت ملی میان اقوام یک سرزمین شود. بهتر است بقیه ویژهگیهای رهبران خوب را به کتابهای مربوط واگذار کنم تا خوانندهگان به آنها مراجعه کنند؛ چون هدف از این نوشته همچنان که پیشتر اشاره کردم، توضیح یکایک آن صفات نیست، بلکه درنگی بر نقش رهبری افغانستان در سقوط جمهوریت است.
در دهه اول جمهوریت که تقریبا تمام دنیا به نوعی در کنار افغانستان قرار داشت، رهبران سیاسی این کشور، از سطح احزاب تا رهبری دولت، به زدوبندهای کوچک شخصی و جناحی گرفتار بودند و هیچ آرمان جمعی بر پایه منافع ملی خلق نشد که سبب بسیج تودهها در مسیری گردد که افغانستان را از تنگنای تاریخیاش برهاند. اساسا رهبری کشور فاقد چشمانداز کلان ملی بود و درکی از موقعیت تاریخی نداشت. رهبران سیاسی کشور، به شمول رهبری دولت، به جای ساختن دولت-ملت به معنای مدرن کلمه متناسب با موازین و شرایط قرن بیستویکم، تمرکزشان بر گرفتن سهم بیشتر برای خود از دسترخوان قدرت و ثروت بود. حتا برای این هدف شخصی، راه درست این بود که چهرههای موجود در شبکه رهبری کشور، طرحها و ایدههای کلان درمیافکندند و از آن طریق شایستهگی خود را برای سکانداری کشور به ثبوت میرساندند، ولی رهبری سیاسی افغانستان چنین درک و درایتی نداشت.
دانش اندک، بصیرت محدود و دغدغههای شخصی اجازه نداد که هیچ طرحی در آن دوران برای عبور کشور از تنگنای تاریخیاش شکل بگیرد، و در عوض، بسیاری از آنان از بیمضمونی و تهیدستی به دمیدن در کوره تنشهای قومی و تباری روی آوردند. کسانی که شایستهگی رهبری ملی نداشتند، کوشش کردند که رهبران قومی شوند. تخم شوم قومپرستی و شکافهای تباری از همان دوران افشانده شد تا ناکامیهای رهبران در پس دعواهای سخیف پنهان بماند. آنان فاقد درک درست از مناسبات منطقه و جهان بودند و گمان میکردند که جامعه جهانی تا یک قرن دیگر در این خطه به همین شکل حضور خواهد داشت و وظیفه این رهبران آموختن راههای اختلاس و اندوختن سرمایه از کمکهای بینالمللی است.
در دهه دوم جمهوریت که نشانههای سرخوردهگی جامعه جهانی از شرایط افغانستان روزبهروز نمایانتر میشد، زنگ خطر به صدا درآمده بود. رهبران سیاسی باید درک میکردند که دشمنی غدار و خونخوار با تمام توان در کمین است و برخی از کشورهای همسایه نیز با تمام توان به حمایت از آن مشغولند تا به محض خروج نیروهای بینالمللی، بساط دولت افغانستان را برای همیشه در هم بپیچند. آنان برای مهار این خطر باید همه اختلافات شخصی و جناحی را کنار مینهادند و دعواهای تباری را به پایان میرساندند و جبهه نیرومند داخلی در برابر گروههای افراطی و تروریست وابسته به استخبارات خارجی تشکیل میدادند تا به بسیج مردمی و همبستهگی ملی بینجامد. باید حفظ نظام کشور که پس از چندین دهه جنگ و ناامنی بهشکل نیمبندی به وجود آمده بود، اولویت همه رهبران میبود تا کشور دوباره به انزوای تاریخی نرود و در باتلاق بیسرنوشتی گذشته سقوط نکند.
از سال ۲۰۱۴ که بیشتر نیروهای خارجی کشور را ترک کردند و مشخص بود که بقیه نیز تا چند سال آینده خواهند رفت، نشانههای سقوط بهوضوح نمایان شده بود. اگر رهبران سیاسی کشور درکی از مسوولیت تاریخی خود میداشتند، باید به جای روی آوردن به فعالیتهای مافیایی، فرکسیونبازیهای بیمایه، سهمیهخواهیهای کوچک از وزارتخانهها و تلاش برای گرفتن پستهای دولتی برای وابستهگان خود، در صدد راهاندازی گفتمانی ملی برای حفظ نظام میشدند. باید موضوعات سرنوشتساز را در عرصه عمومی جامعه مطرح میکردند، خطر قریبالوقوع را هشدار میدادند و نیروی بالقوه مردمی برای شکلگیری یک جبهه گسترده را فعال میساختند. باید برای قوام گرفتن یک اتحاد گسترده هر کدام قدمی در مسیر ازخودگذری برمیداشت و به اعتمادسازی درونی بها میداد. اگر دیدی استراتژیک وجود میداشت، ممکن بود چتر کلانی برپا کرد که احزاب سیاسی، نهادهای مدنی، شوراهای مردمی و گروههای مختلف اجتماعی همراه با شماری از رسانهها در سایه آن گرد آیند و مردم را بهشکل سراسری در جهت حفظ نظام بسیج کنند. به میان آمدن چنین جبهه قوی میتوانست دستاندرکاران نظام را زیر فشار قرار دهد تا به اصلاحات واقعی تن بدهند و بخشی از فساد و ناکاراییهای سیستم دولتی برطرف گردد. به هر پیمانه که اصلاحات بیشتری به اجرا گذاشته میشد، به همان پیمانه حمایت مردمی از نظام افزایش مییافت، فرصت مشارکت برای گروههای مختلف مردمی فراهم میآمد و پایههای دولت استوارتر میشد.
اگر افغانستان در آن شرایط بد رهبران خوب میداشت، قطعا امکان تغییر معادلات و اجتناب از فاجعه وجود داشت و آنان میتوانستند به منجی کشور از یک خطر مرگبار تبدیل شوند. در چنان وضعیتی هم جامعه جهانی در محاسبات خود تجدید نظر میکرد و هم طالبان مطمین میشدند که با یک جبهه بزرگ مردمی در سرتاسر کشور روبهرو هستند و امکان شکست آن وجود ندارد. اگر خروج نیروهای جامعه جهانی در چنین بستری رخ میداد، هزینههای آن به حداقل میرسید و کشور ظرفیت مواجهه با وضعیت جدید را پیدا میکرد. در آن صورت حتا مذاکرات صلح در مسیر درست و معناداری قرار میگرفت و راهی به گشودن گره پنجاهساله این سرزمین باز میشد. تاریخ نشان داده است که تندروترین گروههای جنگی در برابر اراده مردمی و خیزشهای سرتاسری از پا در میآیند. اما اراده مردمی نیاز به رهبرانی دارد که مسیر آینده را بهروشنی ترسیم کنند و خود پیشاپیش دیگران در این مسیر به پیش بروند. صداقت رهبران و لیاقت آنان میتواند در تودهها اعتماد، عزم و اراده تولید کند.
مردم افغانستان اکنون گرفتار بیاعتمادی و غرق در ناامیدیاند و حتا دیگر به منجی هم نمیاندیشند. رخوت، بیعملی، پوچی و تهی شدن از انگیزه و امید ارمغانی بود که رهبران سیاسی دو دهه گذشته برای مردم خود به ارمغان آوردند. درست است که عوامل خارجی را در این محاسبات نمیتوان از قلم انداخت و اهمیت تغییر سیاست کشورهای بزرگ را نمیتوان انکار کرد، اما انسجام داخلی و رهبری درست نیروهای میهنی سیاست آن کشورها را نیز میتوانست تحت تاثیر قرار دهد. اکنون هنگام بازنگری اساسی در مفهوم رهبری در افغانستان است و مردم نیاز به آگاهی درست در این زمینه دارند تا مانند گذشته به دنبال اشخاصی نیفتند که فاقد درایت، کفایت و ظرفیت لازم رهبری هستند و فرصتهای تاریخی را تباه میکنند.






