نویسنده: متین بیگ
منبع: Afghanistan’s Aftershocks
در آگست ۲۰۲۱، طالبان با بازگشت به قدرت در افغانستان، تغییرات عمیقی در ساختار حکومتی این کشور به وجود آورد که تأثیرات گستردهای بر امنیت منطقهای و جهانی به دنبال داشت. این تغییرات افغانستان را به یک پایگاه اصلی برای تروریسم تبدیل کرد و موجب تقویت گروههای افراطی متعدد، بهویژه داعش ولایت خراسان (ISKP) شده است. این سازمانها همراه دیگر گروههای تروریستی در مرزهای افغانستان پناه گرفته و به آزادی عملیاتی چشمگیری دست یافتهاند.
قرار گرفتن مجدد افغانستان بهعنوان یک مرکز اصلی تروریسم بینالمللی، نتیجه عوامل متنوع و پیچیده است که شامل تعاملات دیپلماتیک مانند روند صلح دوحه، تحولات ژیوپلیتیکی منطقهای و جهانی، و رویکرد زیرکانه طالبان در ایجاد اتحاد با گروههای تروریستی متعدد میشود. این عوامل بهطور کلی افغانستان را به یک پناهگاه امن برای تروریسم تبدیل کرده و پرسشهای اساسی درباره اثربخشی استراتژیهای بینالمللی مقابله با تروریسم و آینده امنیت منطقهای مطرح ساخته است. این مقاله به تحلیل بافت پیچیدهای از اقدامات و واکنشهایی میپردازد که به وضعیت کنونی انجامیده و بر نقش اساسی همکاریهای جهانی در رویارویی با چالشهای ناشی از موقعیت افغانستان تحت کنترل طالبان، بهعنوان یک مرکز تروریستی، تأکید میکند.
روند صلح دوحه: خوشبینی اشتباه
روند صلح دوحه که با هدف ادغام طالبان در ساختار سیاسی افغانستان آغاز شده بود، درواقع به این گروه یک سکوی بینالمللی داد که از آن برای کسب مشروعیت و نفوذ سیاسی بهره برد. بهعنوان نمونه، دفتر طالبان در قطر به تسهیل سفر هیأتهای این گروه به کشورهای چین، روسیه، ایران و اوزبیکستان کمک کرد. این مذاکرات بر این باور خوشبینانه استوار بود که گفتوگو و تعامل میتواند طالبان را از یک سازمان شبهنظامی به یک نهاد سیاسی مشروع تبدیل کند که منجر به برقراری صلح و ثبات در افغانستان شود. در نهایت، این مذاکرات به امضای توافقنامه دوحه در فبروری ۲۰۲۰ انجامید که شرایط خروج نیروهای امریکایی از افغانستان را فراهم کرد.
اما این روند با سهلانگاریهای هولناکی دچار نقص شد: تعهد طالبان به اهداف ایدیولوژیک و راهبردیشان بهطور قابلتوجهی دستکم گرفته شد. طالبان نهتنها گروهی اصلاحشده نبودند، بلکه از این مذاکرات بهعنوان ابزاری برای نمایش ظاهری تغییر و تحول خود استفاده کردند؛ در حالی که در پس پرده برای بازپسگیری کنترل افغانستان برنامهریزی میکردند. در جریان مذاکرات بینالافغانی در دوحه، طالبان اصرار داشتند که تغییر کردهاند و دیگر آن گروه طالبان دهه ۱۹۹۰ که بر افغانستان حکومت میکردند، نیستند. من شخصاً شاهد این تضمینها بودم. در جولای ۲۰۱۹، در گفتوگوهای بینالافغانی که با حمایت دولتهای آلمان و قطر برگزار شد، زمانی که نمایندهگان طالبان و دولت افغانستان برای نخستین بار دیدار کردند، شهابالدین دلاور، یکی از اعضای ارشد تیم مذاکرهکننده طالبان که تا جولای ۲۰۲۴ بهعنوان وزیر معادن و پترولیم طالبان خدمت میکرد، به ما اطمینان داد که «طالبان با آموزش و کار زنان افغانستان مخالفت نخواهند کرد.» او همچنین تأکید کرد که «زنان میتوانند تا مقطع دکترا تحصیل کنند.» اما پس از تسلط طالبان، آنها یک رژیم آپارتاید جنسیتی را روی کار آوردند. تعاملات جامعه بینالمللی و توافقات بعدی، ناخواسته به طالبان مشروعیت ظاهری بخشید که آنها از آن برای تقویت جایگاه خود در داخل و خارج از کشور استفاده کردند.
سوءبرداشت از نیتهای طالبان یک خطای بنیادین بود. تمرکز بر خروج نیروهای خارجی و تمرکز به این اصل در مذاکرات صلح، به جای تحقق حقیقی حقوق بشر و ارزشهای دموکراتیک، به روند دوحه کمک کرد تا استراتژی طالبان برای انتظار خروج نیروهای بینالمللی به ثمر بنشیند. ناتوانی این روند در پرداختن به دغدغههای جامعه مدنی و دولت افغانستان و عدم حضور آنها در مذاکرات، نقاط ضعف آن را تشدید کرد و به خلأ قدرتی منجر شد که طالبان با سرعت آن را پر کردند.
استراتژی دوگانه پاکستان: قمار ژیوپلیتیکی و زیانبار
استراتژی دوگانه پاکستان – به ظاهر همسو با مبارزه جهانی علیه تروریسم، اما در خفا حامی طالبان – یکی از عوامل کلیدی در تقویت بازگشت طالبان به قدرت و در نتیجه تبدیل شدن افغانستان به پناهگاهی برای تروریسم بوده است.
به لحاظ تاریخی، پاکستان به افغانستان از منظر نگرانیهای امنیتی خود در برابر هند و تلاش برای ایجاد عمق راهبردی نگریسته است. پس از حمله ایالات متحده به افغانستان در سال ۲۰۰۱، نهادهای اطلاعاتی و نظامی پاکستان، در حالی که بهطور ظاهری از تلاشهای امریکا برای مقابله با تروریسم حمایت میکردند، اما بهطور پنهانی به عناصر طالبان پناه داده و آنها را از نظر مالی و نظامی پشتیبانی کردند. این حمایتها به طالبان امکان داد تا دوباره سازماندهی شده و شورشی تازه علیه دولت افغانستان و متحد آن (ناتو) آغاز کنند.
از سال ۲۰۰۱ تا ۲۰۰۹، گروه طالبان دوباره سازماندهی شده و بهعنوان تهدیدی جدی ظهور کرد. این دوره برای طالبان بهعنوان یک نقطه عطف محسوب میشد، چرا که این گروه بهجای اینکه بهعنوان نیرویی شکستخورده شناخته شود، به یک گروه شورشی نیرومند تبدیل شد و این امر به لطف حضورشان در پاکستان بود. طالبان از مدارس دینی پاکستان برای آموزش نیروهای خود و بهعنوان وسیلهای برای جذب نیرو استفاده میکردند. رهبری طالبان نیز از پناهگاههای امن در پاکستان بهرهبرداری میکرد. رهبران این گروه از شهرهای کویته و پیشاور پاکستان فعالیت میکردند و به این ترتیب، نه تنها از دسترس نیروهای افغان، بلکه از تقریباً تمامی حملات پهپادی نادر و ضد تروریستی امریکا دور نگه داشته میشدند.
مفهوم «طالبان خوب» در مقابل «طالبان بد» بهعنوان ابزاری سیاسی در میان حلقات راهبردی پاکستان مطرح شد. این مفهوم با هدف تمایز میان گروههایی که میتوانستند به منافع پاکستان خدمت کنند و آنهایی که تهدیدی برای امنیت این کشور محسوب میشدند، بهویژه تمایز میان طالبان در افغانستان و تحریک طالبان پاکستان (TTP) ارایه شد. این روایت، که بهطور ماهر آنهای به جامعه بینالمللی و بهویژه ایالات متحده ارایه شد، تلاش داشت تا برخی از جناحهای طالبان را از عملیات ضدتروریستی مستثنا کند و بدینوسیله هسته اصلی طالبان را بهعنوان یک نیروی نیابتی حفظ نماید که میتوانست برای نفوذ ژیوپلیتیکی مورد استفاده قرار گیرد.
این قمار راهبردی، انسجام ایدیولوژیک و عملیاتی میان جناحهای مختلف طالبان را بهطور جدی نادیده گرفت. تقویت طالبان نهتنها به وخامت اوضاع امنیتی در افغانستان منجر شد، بلکه باعث تقویت تحریک طالبان پاکستان (TTP) نیز گردید، گروهی شبهنظامی که تا کنون حملات زیادی را در داخل پاکستان انجام داده است. احیای مجدد گروه TTP نشاندهنده کوتهبینی استراتژی پاکستان است.
حمایت پاکستان از طالبان، که با محاسبات راهبردی نادرست و عدم پیشبینی پیامدهای بلندمدت همراه بود، یکی از عوامل کلیدی در تبدیل افغانستان به پناهگاهی برای تروریسم به شمار میرود. این موضوع همچنین به نقش سیاستهای منطقهای اشاره دارد که در آن اشتباهات راهبردی و سیاستهای پنهانی پیامدهای ناخواستهای به دنبال داشته است و تهدید تروریسم را تشدید کرده و مسیر دستیابی به ثبات و صلح در منطقه را پیچیدهتر کرده است.
ایتلافهای تروریستی و بازگشت طالبان به قدرت
پیش از سال ۲۰۰۹، نفوذ طالبان عمدتاً محدود به مناطق جنوب و شرق افغانستان بود. اما از سال ۲۰۰۹ به بعد، با حمایت گروههای تروریستی آسیای مرکزی، طالبان حضور خود را به مناطق شمال و شمالشرق کشور گسترش داد. از جمله سازمانهای تروریستیای که به موفقیت طالبان در این مناطق کمک کرد، میتوان به جنبش اسلامی اوزبیکستان (IMU)، انصارالله تاجیکستان و حزب اسلامی ترکستان اشاره کرد. این گروهها با بهرهگیری از پیوندهای قومی با جمعیتهای محلی اوزبیکها، تاجیکها، ایماقها و ترکمنها، صفوف طالبان را در برابر نیروهای امریکایی و افغان تقویت کردند. به طور مشخص، جنبش اسلامی اوزبیکستان مسوول تعدادی از ترورهای بزرگ، حملات هدفمند و بمبگذاریهای انتحاری در مناطق شمال و شمالشرق بود. متأسفانه، این تلاشها شامل بمبگذاریهای انتحاری هدفمند بود که منجر به کشته شدن چهرههای تأثیرگذار زیادی شد، از جمله پدرم که در یکی از این حملات انتحاری با جمع کثیری از مردم ملکی در یک مراسم جنازه مورد تهاجم قرار گرفت و به شهادت رسید. پدر من در آن وقت نماینده مردم تخار در پارلمان افغانستان بود.
بهعنوان عضوی پیشین نیروهای امنیتی افغانستان در سالهای ۲۰۱۴ تا ۲۰۱۷، شخصاً شاهد بازداشت تعداد زیادی از جنگجویان گروههای تروریستی آسیای مرکزی و جنوبی بودم که در کنار طالبان میجنگیدند. علیرغم موفقیتهای متعدد در مهار و شکست طالبان در پایگاههای راهبردی کلیدیشان در مناطقی مانند بدخشان، ننگرهار و کندز، نیروهای کمکی تروریستهای خارجی اغلب به طالبان کمک میکردند تا این پایگاهها را بازپس بگیرند. پیش از خروج نیروهای امریکایی، نیروهای دفاعی و امنیتی افغانستان (ANDSF)، به ویژه ریاست امنیت ملی (NDS)، نقشی حیاتی در مبارزه با داعش ولایت خراسان و دیگر گروههای تروریستی ایفا میکردند و با موفقیت رهبران برجسته داعش ولایت خراسان را دستگیر و عملیاتهای این گروه را در مناطقی مانند ننگرهار مختل کردند.
پس از خروج آ شفته نیروهای امریکایی و فروپاشی ساختارهای دولتی و امنیتی افغانستان، این کشور به پایگاهی برای طرحریزی حملات تروریستی توسط داعش ولایت خراسان و دیگر گروهها علیه پاکستان، ایران، آسیای مرکزی و روسیه تبدیل شده است.
به منظور نمایش پتانسیل عواقب منفی رقابتهای ژیوپلیتیک منطقهای و جهانی، باید ذکر کرد که پیش از خروج نیروهای امریکایی، هر دو کشور روسیه و ایران به طور پنهانی از طالبان حمایت میکردند. این حمایت مخفیانه موجب تضعیف حضور امنیتی محدود باقیماندهی ایالات متحده و اختلال در تلاشهای ضدتروریسم نیروهای افغان شد.
در همین حال، طالبان به طور گستردهای در تأسیس مدارس جدید جهادی و آموزش نسل تازهای از جنگجویان تروریستی سرمایهگذاری میکند و به این ترتیب، افغانستان را دوباره به مرکز جهانی تروریسم و تهدیدی بزرگ برای صلح و امنیت بینالمللی تبدیل کرده است.
پیشنهادات برای اقدام مشترک
در پی تبدیل شدن افغانستان به پناهگاه تروریسم تحت حاکمیت طالبان، همکاریهای بینالمللی مشترک ضد تروریزم از اهمیت حیاتی برخوردار است. تنیدهگی میان اشتباهات دیپلماتیک، رقابتهای ژیوپلیتیک، و گسترش ماهرانه ایتلافهای طالبان به شکلگیری وضعیت فعلی و خطر تروریسم بینالمللی تحت حاکمیت طالبان منجر شده که پیامدهای آن فراتر از مرزهای افغانستان رفته و تهدید جدی برای صلح منطقهای و جهانی به شمار میآید.
این وضعیت نیازمند بازنگری در رویکرد جامعه بینالمللی نسبت به مبارزه با تروریسم است. پاسخهای پراکنده و منافع متضاد میان قدرتهای جهانی مانع از اقدام مؤثر علیه گسترش تروریسم شده است. از اینرو، تغییر جهت به سوی همکاری هدفمند میان کشورهای کلیدی، از جمله ایالات متحده، چین، روسیه، ایران و پاکستان ضروری است. با وجود رقابت بین قدرتهای بزرگ، این کشورها باید تهدید مشترکی را که رشد شبکههای تروریستی در افغانستان بوجود آورده، جدی بگیرند و برای مقابله با این خطر به همکاری مشترک متوسل شوند.
شریکسازی اطلاعات استخباراتی و اجرای عملیات مشترک ضدتروریسم باید بهعنوان ارکان اصلی این همکاری مدنظر قرار گیرد. با تجمیع منابع و توانمندیهای اطلاعاتی، کشورها میتوانند با کارآمدی بیشتری شبکههای تروریستی را منهدم کنند، جری آنهای مالی آنها را متوقف سازند و از عبور و مرور نیروهای شبهنظامی از مرزها جلوگیری کنند. این تلاش جمعی نهتنها نیازمند اشتراک اطلاعات است، بلکه هماهنگی اقدامات نیز باید به گونهای باشد که همافزا و مکمل یکدیگر باشند، نه مانعی برای موفقیت یکدیگر.
کشورهای مهم و تاثیرگذار باید همچنین تلاش هماهنگی برای رفع عوامل بنیادی تروریسم در افغانستان انجام دهند، عواملی که شامل بیثباتی سیاسی، فقر اقتصادی و مشکلات اجتماعی هستند. برنامههای کمکرسانی و توسعه بینالمللی باید به گونهای طراحی شوند که جامعه افغانستان را در برابر جاذبههای تروریسم مقاوم سازد. این برنامهها میتوانند با حمایت از آموزش، بهداشت و توسعه اقتصادی، جایگزینهای معقولی برای عضویت در گروههای شبهنظامی ارایه دهند. تعامل جامعه جهانی باید مبتنی بر تعهد بلندمدت به بازسازی و پیشرفت افغانستان باشد، تا کمکها بهطور ناخواسته به دست گروههای تروریستی نرسد.
تعامل با طالبان بهعنوان یک همکار ضدتروریسم، اشتباهی راهبردی است. همکاری با طالبان در تلاشهای ضدتروریسم نهتنها به مشروعیت بخشیدن به رژیم آنها منجر میشود، بلکه بهطور ناخواسته شبکهای از سازمانهای تروریستی مرتبط را نیز تقویت میکند. این امر وضعیت امنیتی در افغانستان و منطقه را پیچیدهتر و احتمالاً وخیمتر میکند و اهداف بینالمللی مقابله با تروریسم را تضعیف مینماید. بنابراین، ضروری است که جامعه بینالمللی از وابستهگی به طالبان برای همکاریهای ضدتروریسم اجتناب کند.
و سخن آخر اینکه باید از منابع انسانی و اطلاعاتی که طی سالها توسط نیروهای دفاع ملی و امنیتی افغانستان (ANDSF) توسعه یافته، بهرهبرداری کرد. بسیاری از این افراد باتجربه اکنون در تبعید به سر میبرند، اما همچنان ارتباطاتی در داخل افغانستان دارند و از بینشهای ارزشمندی در مورد عملیات ضدتروریسم برخوردارند. حضور تخصصی این افراد در راهبردهای منطقهای مقابله با تروریسم میتواند اثربخشی تلاشها را برای مقابله با تهدید تروریسم ناشی از افغانستان افزایش دهد.






