چرخه تحول در افغانستان هم پرشتاب است و هم بیرحم. تحول در سایر کشورها معمولا تکاملی است و از نوع خودمختاری نسبت به ذات تاریخ آنها برخوردار میباشد، ولی در افغانستان داستان چیزی دیگر است و تحولات اسیر یک دایره فقر شیطانی و مردابی است و یا اینکه عقبگرایانه است؛ زیرا تحول در افغانستان برساخته جوهر تاریخ این کشور است و از خودمختاری برخوردار نیست. هر تحول در افغانستان قبل از آنکه نشان تغییر و یک حرکت به سوی جلو باشد، بازتابدهنده فصلی ذات پنهان جوهر تاریخی در افغانستان است. به همین خاطر است که تفاوت ماهوی میان تحولات در افغانستان وجود ندارد. ممکن است تحولات به اعتبار زمان، مکان، مجریان و حجم متفاوت باشند، ولی همه تحولات تابع یک منطق هستند و هر تحول لزوما باید روح جاری در تاریخ افغانستان را نمایندهگی و تمثیل کند. در این نگاه هم چنانکه فرق ماهوی میان تحولات وجود ندارد و همه نمایاننده روح تاریخ است، سایر امور نیز تابع همین منطق است. مثلا در این نگاه در حوزه نظامها هیچگونه فرق کارکردی میان نظام دموکراتیک با نظام شاهی نیست، هیچگونه فرق کارکردی میان نظام دینی با نظام غیردینی نیست، فرق میان چپی و راستی نیست، فرق میان پارلمان و لویهجرگه نیست، فرق میان متفکر و مولوی نیست، فرق میان سکولار و دیندار نیست؛ همه انواع متنوع و فصلی یک ذات و جوهر پنهان است که در قبیله وجود دارد و این ذات متناسب با شرایط خود را بهصورت متنوع بازتاب میدهد. القاب ممکن است فرق کند و عناوین متفاوت باشد، ولی کارکرد همه یکسان است و رسالت حفاظت از ذات در همهگی وجود دارد. گردش ایام توان کمرنگ کردن این ذات را ندارد و این ذات در برابر هر گونه تغییر مقاومت هنجاری میکند و همواره در تلاش است که از درون هر تحول فرصت برای بازگشت به ذات و گذشته را مساعد بسازد.
علاوه بر نگاه فوق، یک نگاه دیگر هم از سوی برخی از پژهشگران مورد توجه قرار میگیرد و آن تاکید بر گسست و متقاطع بودن تاریخ در افغانستان است. از این نظر تاریخ و تحولات آن تابع یک قاعده ثابت نیست، بلکه هر مقطع از تاریخ افغانستان، قواعد و منطق خاص خود را دارد و هیچگاه نمیتوان تمام تاریخ افغانستان را در قالب یک فرمول مورد توجه قرار داد. از این نظر عناوین و شرایط متنوع تاریخی، صرفا یک تنوع صوری نیست، بلکه این تنوعات جانهای متفاوت دارد و هر یک از آنها حامل پیام و منطق مشخص است. در این برداشت هیچگاه نمیتوان مولوی هبتالله را با شاه امانالله خان مقایسه کرد و یکی دانست، چه اینکه دهه دموکراسی را با دوره هاشم خان نمیتوان یکی دانست. همانگونه که ما مجاز به مقایسه امیر عبدالرحمان خان با ظاهرخان نیستیم. براساس این برداشت، تحولات پانزده آگست یک گسست از دوره جمهوریت است. دوره طالبانی برآمده از تحول پانزده آگست هیچگاه قابل مقایسه با دوره جمهوریت نیست. هر کدام منطق و کارکرد خاص خود را دارد و هیج تشابهی میان این دو دوره نمیتوان یافت. البته ممکن است این تقاطعهای تاریخی به دلایل مختلف با یکدیگر مشابه باشند. مثلا دوره طالبان با برخی از دورههای تاریخی ممکن است از نظر ماهوی یکسان باشد، ولی هیچگاه با همه ادوار یکسان نیست.
در برداشت دوم، توسعه و پیشرفت یک امر ممتنع نیست، بلکه یک امر کاملا ممکن است. به همین خاطر است که شرایط تاریخی افغانستان با همدیگر قابل مقایسه نیست و در تاریخ افغانستان حرکتهای تکاملی زیاد رخ داده است که نمیتوان آنها را انکار کرد. رشدی که در دوره جمهوریت بود، نباید نایده گرفته شود. دستاوردهای آن دوره به هیچ صورت قابل مقایسه با دوره طالبان نیست. لازم به یادآوری است که چنین برداشتی از سوی گروه اول مورد نقد قرار میگیرد. از نظر صاحبنظران گروه اول، ممکن است در مقاطع تاریخی افغانستان بعضا تحولات رو به رشد را هم ما شاهد باشیم، ولی آنها استثنائات است که ریشه در دیکتههای محیط خارجی دارد و ربطی به ذات تاریخ در افغانستان ندارد. تاریخ به اعتبار ذات خود فاقد ظرفیتهای توسعهای و حرکتهای رو به رشد است؛ ولی به اعتبار دیکتهها و عوامل خارجی بعضا متفاوت ظاهر شده است. متفاوت بودن دوره جمهوریت با دوره طالبان به همین جهت است. اگر جامعه جهانی حضور نمیداشت و الزامات ساختار دموکراتیک آوردهشده توسط خارجیها نمیبود، ممکن چیزی بیشتر و متفاوتتر از دوره طالبان نمیداشتیم.
به عبارت دیگر از نظر صاحبنظران گروه اول، دو نوع تحول را در افغانستان میتوان از همدیگر تفکیک کرد؛ یکی تحولاتی است که چنان کلاف سربسته بهسان حرکت دورانی است که هر چه زمان سپری میشود، ما به جای نخستین خود نزدیک میشویم. زمان سپری و انرژی مصرف میشود، ولی همه آنها گویا به این منظور است که ما دوباره به جای نخستین برگردیم. در این معادله قرار بر این نیست که ما از این دایره خلاص شویم و حرکتهای رو به رشد را تجربه کنیم. تحول دوم ممکن است فراتر از این دایره باشد و احیانا در خط رشد قرار داشته باشد. باید اذعان کرد که این نوع تحول برایند اقتضائات شرایط بیرونی است که متناسب با تحولات منطقهای و جهانی بر ما تحمیل شده است و ربطی به ذات و سرشت تاریخ افغانستان ندارد. از این نظر حرکتهای رو به رشد و تکاملی، براساس درک تاریخی در افغانستان، یک امر تحمیلی است که خارجیها بر ما تحمیل میکنند و موقتی است، ولی حرکتهای دورانی و سلفیگرایانه جزو اقتضائات ذات تاریخ در افغانستان و همیشهگی است. از این رو تحولات تاریخی در افغانستان اگر هماهنگ با ذات تاریخ افغانستان میبود، بهصورت طبیعی و گویا در استمرار گذشته در نظر گرفته میشد و تحولاتی که در گسست با اقتضائات ذات تاریخ افغانستان سامان داده میشود، یک حرکت انحرافی و خارجی است که باید در برابر آن مقاومت کرد. راز اینکه افغانستان را گورستان قدرتهای خارجی مینامند، نیز همین است. براساس این تحلیل، جوهر تاریخ افغانستان، قبیله و ارزشهای آن است. در نگاه قبیله، ارزشها و اصول جزو امور ذاتی و مطلق است و نمیتوان آنها را بهصورت قراردادی و فصلی در نظر گرفت. مردسالاری مفرط، جمعگرایی و تمرکز بر روح قبیله، مخالفت با هر گونه تغییر و تاکید بر محافظهکاری، اسطورهگرایی و مخالفت با عقلانیت و روشنگری، دینگرایی، تاکید بر زندهگی روستایی و مخالفت با اقتضائات و مظاهر شهری و… جزو مهمترین مختصات قبیلهگرایی است.
به این ترتیب ۱۵ آگست ۲۰۲۱ در افغانستان یک تحول طبیعی است که متناسب با اقتضائات ذات قبیله و در استمرار قواعد تاریخی رخ داده است. در ۱۵ آگست گفتمان ذاتگرایانه و طبیعی-تاریخی، جای گفتمان و حرکت انحرافی-خارجی را گرفته است و از آن روز به بعد گویا افغانستان دوباره مسیر اصلی خود را پیدا کرده است. بعد از ۱۵ آگست است که به اصول و ارزشهای جامعه افغانستان بها داده میشود و در برابر ارزشهای مدرن و خارجی مبارزه صورت میگیرد. تمام امکانات کشور موظف به صیانت از ارزشهای برآمده از روح قبیله میشود. از این نظر هم فرمت تحول و هم محتوای آن نشانگر طبیعی بودن تحول است که متناسب با اقتضائات ذات و جوهر تاریخ در افغانستان صورت پذیرفته است. در ۱۵ آگست، حرکتهای رو به رشد و توسعهای بهعنوان کفر تلقی شده و جزو دسیسههای خارجی در نظر گرفته شد. در ۱۵ آگست گویا جهان کفر در برابر مجاهدان جانبرکف شکست خورد و یک بار دیگر زمینه رجعت به گذشته و «اصالت افغانستان» مساعد شد. با پیروزی طالبان، همه چیز به حالت اصلی و طبیعی خود برگشت. مثلا از نظر ارزشها، مردسالاری بهعنوان رکن جامعه افغانی مورد توجه قرار گرفت و در برابر ارزشهای فمینیستی و غربی مخالفت شد. مخالفت با تحصیل زنان و منع آنها از حضور در اماکن عمومی، به دلیل صیانت از ارزشهای قبیلهای است. ارزشهای اصیل جامعه افغانستان و روح پاک قبیله ایجاب میکند که در برابر مظاهر از خودبیگانهگی و غربیگرایی مبارزه صورت بگیرد.
اما در این میان زنان بهعنوان قربانیان اصلی، حقوق و آزادیهایی که طی دو دهه به دست آورده بودند را یکشبه از دست دادهاند.






