خاله گلالی امروز زنی سالخورده است؛ زنی که هر صبح، پیش از آنکه بسیاری از مردم شهر از خانههایشان بیرون شوند، راهی یکی از مکاتب شهر کابل میشود. دستانش دیگر توان سالهای جوانی را ندارد و قدمهایش آرامتر از گذشته شده است، اما زندهگی برای او فرصتی برای خستهگی باقی نگذاشته است. او باید کار کند؛ نه از روی انتخاب، بلکه برای آنکه خانوادهاش بتواند روز دیگری را پشت سر بگذارد.
خاله گلالی، در حالی که جارو در دستش است و صنف را جارو میکشد، از سالهای گذشتهاش تعریف میکند. او میگوید: سالها پیش زندهگی متفاوتی داشت. در دوره جمهوری، شوهرش در نظام دولتی کار میکرد و رتبه دگروالی داشت. دو پسرش نیز در همان نظام مصروف کار بودند. خانوادهای که درآمد ثابت داشت و بعضی مواقع، به خاطر اجرای کارهای روزانه خانه، خدمه میگرفتند و زندهگیشان از نگاه اقتصادی مناسب بود. خاله گلالی میگوید آن روزها دغدغه امروز را نداشتند؛ دغدغهای که اکنون با هر طلوع آفتاب دوباره مقابل چشمانش قرار میگیرد.
اما سقوط جمهوریت برای این خانواده تنها تغییر یک نظام نبود؛ آغاز فروپاشی تدریجی زندهگیای بود که سالها برای ساختنش زحمت کشیده بودند.
خاله گلالی، در حالی که داستانش را روایت میکرد، احساس میشد خانم قوی است و نیاز به دلسوزی و کمک کسی ندارد. او، در حالی که چوکی و میزهای صنف را یکییکی منظم و سر جایشان قرار میداد، میگفت: «پس از سقوط نظام، زمانی که شرایط برای کارمندان نظام پیشین بهشدت نگرانکننده شده بود، از ما خواستند همراه شماری از اعضای فامیل به هوتل سرینا برویم تا زمینه انتقال ما به خارج از کشور فراهم شود. اما برای ما که تمام زندهگیمان را در افغانستان ساخته بودیم، تصمیم به رفتن آسان نبود. بیرون شدن از افغانستان شاید میتوانست ما را از خطرات آن روزها دور کند، اما برای ما به معنای ترک خانه، شهر، خاطرات و خاکی بود که تمام زندهگیمان را در آن سپری کرده بودیم.»
شوهر خاله گلالی تصمیمش را گرفته بود. او حاضر نبود افغانستان را ترک کند. به گفته خاله گلالی، شوهرش باور داشت که خاک خودش را ترک نمیکند و میخواست در همان کشوری بماند که تمام عمرش را در آن خدمت کرده بود و بقیه عمرش را نیز آنجا بگذراند و در خاک خودش به خاک سپرده شود. خاله گلالی نیز با او همنظر بود. آنها ماندن را انتخاب کردند؛ انتخابی که آن زمان شاید برایشان نشانه دلبستهگی به وطن بود، اما در سالهای بعد هزینه سنگینی برای خانواده به همراه آورد.
با تغییر نظام، شوهر خاله گلالی و سه پسرش کار خود را از دست دادند. خانوادهای که پیش از آن درآمد و وضعیت اقتصادی مناسبی داشت، به تدریج با بیکاری و کاهش درآمد روبهرو شد. پساندازها کم شد، فرصتهای کاری محدودتر شد و هزینههای زندهگی همچنان باقی ماند.
روزها به ماهها و ماهها به سالها تبدیل شدند، اما برای مردی که سالها در نظام پیشین خدمت کرده بود، پیدا کردن کار آسان نبود. تجربه و رتبهای که زمانی بخشی از هویت کاری او بود، دیگر تضمینکننده یک شغل نبود. خانوادهای که زمانی چند عضو شاغل داشت، اکنون با یک واقعیت تلخ روبهرو بود: درآمد کافی وجود نداشت.
در چنین شرایطی، بار زندهگی آرامآرام بر دوش خاله گلالی افتاد. او امروز در یکی از مکاتب شهر کابل بهعنوان صفاکار کار میکند. دستمزدی که دریافت میکند حدود سه هزار افغانی است و از صبح تا نزدیک ساعت چهار بعد از ظهر در مکتب کار میکند. سنش بالا رفته و توان بدنیاش مانند گذشته نیست، اما فقر برای سن و خستهگی او استثنا قایل نمیشود.
هر صبح که وارد مکتب میشود، شاید کسی از میان شاگردان نداند زنی که مشغول پاککاری صنفها و راهروهاست، زمانی همسر یک دگروال و مادر دو کارمند نظام پیشین بوده است. شاید کسی نداند پشت دستان خسته او، سالهایی از یک زندهگی متفاوت قرار دارد؛ سالهایی که خانوادهاش درآمد داشت، پسرانش کار میکردند و آینده هنوز برایشان قابل پیشبینی بود.
اکنون همان زن برای تأمین نیازهای خانوادهاش مجبور است ساعتها ایستاده کار کند. تراژدی زندهگی خاله گلالی در خودِ کار کردن خلاصه نمیشود. کار کردن برای یک انسان عیب نیست و هیچ شغلی از ارزش انسان کم نمیکند. درد اصلی جایی است که زنی در سنین کهنسالی، با توان جسمی محدود، ناچار میشود مسوولیت اقتصادی خانوادهای را به دوش بکشد که بخش بزرگی از درآمد و امنیت شغلی خود را پس از تغییر نظام از دست داده است.
او میتوانست در این سن بیشتر در خانه باشد، استراحت کند و از سالهای باقیمانده زندهگی آرامتری داشته باشد؛ اما زندهگی برایش چنین فرصتی فراهم نکرده است. وقتی از خانوادهای صحبت میشود که تمام اعضای نانآور آن بیکار شدهاند، سه هزار افغانی دیگر فقط یک رقم نیست؛ تبدیل میشود به هزینه نان، کرایه، دوا و نیازهای روزمره خانواده.
خاله گلالی هنوز در افغانستان مانده است؛ همان تصمیمی که سالهای قبل همراه شوهرش گرفت. آنها ماندند چون نمیخواستند خاک خود را ترک کنند. اما امروز پرسش تلخی در میان زندهگی او باقی مانده است: وقتی انسان برای ماندن در وطنش بهای از دست دادن کار، درآمد و امنیت اقتصادی را بپردازد، چه کسی مسوول فروپاشی زندهگی اوست؟
روایت خاله گلالی، روایت یک زن تنها نیست. پشت سرگذشت او خانوادهای ایستاده که بخشی از زندهگی گذشتهاش را در یک نظام سپری کرد و پس از سقوط آن، با بیکاری و دشواری اقتصادی روبهرو شد. زندهگی او تصویری از تغییری است که گاهی در آمارها دیده نمیشود؛ تغییری که در دستهای خسته یک زن سالخورده، در راه رفتن صبحگاهی او به سوی مکتب و در سه هزار افغانی دستمزدی که برای ادامه زندهگی دریافت میکند، خود را نشان میدهد.
شاید تلخترین بخش این روایت همین باشد: خاله گلالی هنوز همانجا زندهگی میکند که همیشه آرزو داشت در آن بماند؛ اما وطنی که حاضر نشد ترکش کند، امروز برای ادامه زندهگی او کار بسیار سختتری طلب میکند.
او هر روز صبح به مکتب میرود، کار میکند و نزدیک ساعت چهار برمیگردد؛ خسته، اما ناچار به ادامه دادن. فردا دوباره همین مسیر تکرار میشود. برای او دیگر مساله انتخاب میان ماندن و رفتن نیست؛ مساله، فقط پیدا کردن توان ادامه دادن در سرزمینی است که خانوادهاش تصمیم گرفتند ترکش نکنند.






