ممنوعیت کار زنان از سوی طالبان، فشار سنگینی بر زنان سرپرست خانواده وارد کرده و شماری از آنان را برای تأمین هزینههای زندهگی به انجام کارهای شاقه و کمدرآمد وادار کرده است.
یکی از آنان، زنی است که در حکومت پیشین مدیر یکی از مکتبهای دولتی بود، اما اکنون در کنار جاده با کراچیچرخی مصروف فروشندهگی است و تلاش میکند چرخ زندهگی خانوادهاش را بچرخاند. او در گفتوگو با روزنامه ۸صبح میگوید که با سلطه مجدد طالبان و اعمال محدودیت بر آموزش و کار زنان، زندهگیاش بهکلی دگرگون شده است.
در همین حال، شماری از کارشناسان مسایل اقتصادی هشدار میدهند که حذف زنان از بازار کار، بهویژه زنانی که بخش مهمی از نیروی متخصص، مدیران و نخبهگان اقتصادی کشور را تشکیل میدادند، و سوقدادن آنان به مشاغل خرد و کاذب، نهتنها یک آسیب اجتماعی و ضربه به عزت نفس زنان است، بلکه عقبگردی ساختاری برای اقتصاد افغانستان به شمار میرود.
زینب (مستعار)، زنی ۴۵ ساله، در حکومت پیشین مدیر یکی از مکتبهای دولتی در کابل بود؛ مکتبی که دختران بالاتر از صنف ششم در آن آموزش میدیدند. او و همسرش که کارمند دولت بود، هر دو درآمد داشتند و زندهگی نسبتاً آرامی را برای چهار فرزندشان فراهم کرده بودند.
زینب میگوید: «چهار فرزند دارم. شوهرم کارمند یک اداره دولتی بود و خودم هم مدیر یکی از مکاتب دولتی برای دختران بالاتر از صنف ششم بودم. زندهگی خوبی داشتیم. شوهرم معاش میگرفت و من هم معاش داشتم. خود ما و اولادهایم در ناز و نعمت زندهگی میکردیم.»
اما زندهگی او پس از کشتهشدن همسرش در انفجار دهمزنگ، که طالبان مسوولیت آن را بر عهده گرفته بود، با دشواریهای جدی روبهرو شد. با این حال، زینب میگوید تا زمانی که خودش وظیفه داشت، توانست هزینههای زندهگی و تربیت فرزندانش را تامین کند.
او میگوید: «شوهرم در انفجار دهمزنگ شهید شد. با تمام مشکلات و حرف مردم و اقارب، باز هم خودم با معاشی که میگرفتم از اولادهایم سرپرستی میکردم.»
اما با سلطه مجدد طالبان و اعمال محدودیت بر آموزش و کار زنان، زندهگی زینب بار دیگر دگرگون شد. او میگوید با بستهشدن مکتبهای دختران، از وظیفهاش برکنار شد.
او میافزاید: «با آمدن طالبان یکبار دیگر زندهگی ما زیر و رو شد. با بستهشدن مکتبها، من را از وظیفه جواب دادند. ماندم و اولادهای یتیمم، مصرف خانه، هزینه مکتب و کرایه خانه. حیران مانده بودم که چه کنم. به هر دری زدم. با چند سال تجربه تدریس و مدیریت، اما از هر دری به من جواب رد دادند.»
به گفته زینب، در ماههای نخست از پساندازهایش استفاده میکرد، اما با ادامه بیکاری و افزایش هزینههای زندهگی، پسانداز او نیز تمام شد.
او میافزاید: «هر روز وضعیت خرابتر میشد. مجبور میشدم از خوراک اولادهایم کم کنم تا کرایه خانه را پرداخت کنم. روزی رسید که چند ماه کرایه خانه قرضدار شدم و صاحبخانه من را از خانه جواب داد. در خانه چیزی برای خوردن پیدا نمیشد و من همچنان دنبال کار بودم. هر جایی که میرفتم، میگفتند: ببخشید، خانمها را استخدام نمیکنیم.»
زینب که دیگر راهی برای تامین هزینههای زندهگی نداشت، سرانجام به فروشندهگی کنار جاده روی آورد. او اکنون با یک کراچی چرخی، اجناسی را میفروشد که برای خرید آنها نیز قرض گرفته است.
او میگوید: «دیگر هیچ راهی برایم باقی نمانده بود. همین کراچی را گرفتم و موادی را که در آن میفروشم، قرض کردهام. درآمدش بسیار کم است؛ گاهی مردم صدقه و خیرات میدهند و با هزار سختی هزینه نان شب و روز اولادهایم را پیدا میکنم.»
اما نگرانی زینب تنها نان شب و مشکلات اقتصادی نیست. دختران نوجوان او نیز از آموزش بازماندهاند؛ موضوعی که برای مادری که سالها مدیر مکتب بوده و برای آموزش دختران تلاش کرده، درد مضاعفی است.
او میگوید: «دخترهایم نوجوان شدهاند و از مکتب ماندهاند. این تشویش من را بیشتر میکند. بعضی مکتبهای خصوصی هستند که درس میدهند، اما من توان پرداخت فیس آنها را ندارم.»
زینب با صدایی آمیخته با نگرانی میگوید برایش دردناک است که سالها دست دختران دیگر را گرفته و راه آموزش را برای آنان هموار کرده، اما امروز خودش نمیتواند زمینه آموزش دخترانش را فراهم کند.
این خانم میافزاید: «برای من شرمآور و دردناک است که خودم مدیر یک مکتب مشهور و بزرگ در کابل بودم و سالها دست دختران را گرفتم، راه آموزش را برایشان هموار کردم؛ اما حالا دختران خودم بیسواد میمانند.»
او میگوید وضعیت اقتصادی خانواده، نگرانی دیگری را نیز برایش ایجاد کرده است؛ اینکه مبادا دخترانش بهدلیل فقر و بیپناهی، با ازدواج اجباری روبهرو شوند.
زینب میافزاید: «شبها خواب ندارم. میترسم مبادا کسی از وضعیت اقتصادی ما سوءاستفاده کند و دخترانم را به زور به نکاح بگیرد و من هم مجبور شوم به خاطر شرایط بد اقتصادی، آنها را به شوهر بدهم. سراسر زندهگیام شده رنج و پریشانی.»
زینب در انتقاد از سیاستهای طالبان در قبال زنان و دختران میگوید محدودیتهای وضعشده بر کار و آموزش زنان، تنها زندهگی خود زنان را تحت تاثیر قرار نداده، بلکه میلیونها خانواده را با بحران اقتصادی و اجتماعی روبهرو کرده است.
او میافزاید: «ممانعت از کار زنان شاید برای طالبان فقط اجرای یک دستور باشد؛ دستوری که معلوم نیست از سوی چه کسی یا کدام کشور تحمیل شده، اما نتیجهاش خرابشدن زندهگی میلیونها خانواده و به خاک نشستن مردم است. پیامدهای محرومیت دختران از آموزش، تنها به امروز محدود نخواهد ماند، ممانعت از آموزش و تحصیل دختران شاید سالها ادامه پیدا کند، اما جبران آن بسیار دشوار خواهد بود. افغانستان سالهای غیرقابل پیشبینی به عقب برگشته است. مادری بیسواد، فرزندانی بیسواد و نسلی که فرصت رشد و خدمت به جامعه را از دست میدهد، نتیجه این وضعیت خواهد بود.»
زهرا (مستعار)، دختر زینب، نیز نگرانیها و رنجهای مادرش را از نزدیک تجربه میکند. او میگوید بیش از همه از اینکه مادرش برای تامین هزینههای زندهگی مجبور به کار سخت در خیابان است و دخترانش نیز از آموزش محروم شدهاند، رنج میبرد.
او میگوید: «مادرم خیلی رنج میکشد؛ هم از اینکه ما اجازه درس خواندن نداریم و هم از اینکه برای پیدا کردن نان شب و روز ما مجبور است اینقدر سختی بکشد.»
زهرا میافزاید: «تمام روز زیر آفتاب سوزان، همین کراچی را اینسو و آنسو میبرد. وقتی شب به خانه میآید، پاهایش خیلی درد میکند، سرش درد میکند و گاهی حتا توان غذا خوردن هم ندارد.»
به گفته زهرا، برخورد و حرفهای مردم نیز رنج مادرش را بیشتر میکند. او میگوید: «بعضیها به مادرم میگویند که تو از مدیریت یک مکتب به اینجا رسیدی. وقتی این حرفها را میشنود، خیلی ناراحت میشود و بیشتر رنج میبرد. برای ما هم خیلی سخت است که ببینیم مادری که روزگاری مدیر مکتب بود، امروز برای پیدا کردن نان ما مجبور است کراچیکشی کند.»
شکیب(مستعار)، کارشناس مسایل اقتصادی، میگوید حذف زنان از مشاغل رسمی و سوقدادن آنان به کارهای غیررسمی و کمدرآمد مانند دستفروشی و گدایی، ضربه سنگینی به اقتصاد افغانستان وارد کرده است.
او میگوید: «متاسفانه در نظام کنونی، بسیاری از وظایف معتبر و دارای عزت از زنان گرفته شده است. حذف زنانی که بخش مهمی از نیروی کار متخصص، مدیران و نخبگان اقتصادی کشور بودند و سوقدادن آنان به شغلهای خرد و کاذب، نهتنها آسیب اجتماعی و ضربه به عزت نفس زنان است، بلکه یک عقبگرد ساختاری در اقتصاد کلان افغانستان محسوب میشود.»
به گفته او، این وضعیت پیامدهای گسترده اقتصادی دارد؛ از جمله کاهش تولید ناخالص داخلی و گردش مالی، زیرا با خروج بخش بزرگی از زنان از چرخه رسمی تولید و خدمات، فعالیت اقتصادی کاهش یافته است.
او میافزاید: «کاهش درآمد زنان، قدرت خرید خانوادهها را نیز پایین آورده است؛ زنانی که پیش از این درآمد ثابت داشتند، از مصرفکنندهگان مهم در بازار، آموزش و خدمات بودند.»
شکیب همچنان میگوید محرومیت زنان از کار، سرمایه انسانی کشور را نیز هدر داده است؛ زیرا سالها برای آموزش و ارتقای مهارت این زنان سرمایهگذاری شده بود، اما اکنون بسیاری از آنان بهدلیل ناچاری به فعالیتهای کمدرآمد روی آوردهاند.
به گفته او، این وضعیت به گسترش فقر مطلق نیز منجر شده است، بهویژه در خانوادههایی که زنان سرپرست خانوار بودند. تبدیل درآمد ثابت و نسبتاً مناسب آنان به درآمد ناچیز و بیثبات، بسیاری از خانوادهها را با مشکلات شدید اقتصادی روبهرو کرده است.
این کارشناس مسایل اقتصادی هشدار میدهد: «کاهش درآمد خانوادهها، هزینه آموزش فرزندان را نیز دشوار کرده و میتواند سبب بازماندن نسل بعدی از تحصیل و تقویت فقر بیننسلی شود.»






