در دل روزهای تابستان، وقتی آفتاب همچنان داغ بر سر شهر میتابید، دختری در سایه قدم میزد تا از گزند آفتاب در امان بماند. پوشش سنگین بر تن داشت، سیاه و دلگیر که چندین برابر آفتاب داغ را به خود جذب میکرد، اما باید تحمل میکرد. چهره غمگینی به خود گرفته بود که نشاندهنده درد درونش بود. هوا بیرحم و خفهکننده بود، اما سختتر از آن چیزی او را از چهار طرف محدود کرده بود؛ اندوه سیاهی که چهار سال در دلش ریشه دوانده بود: ترس از بیرون رفتن، ترس از دیده شدن و ترس از نگاههایی که در خیابانها به دنبال شکار بودند و از هیچکدام نمیشد فرار کرد.
پوشش سیاه، چادر سیاه، ماسک و حتا دستکشهای سیاه، چیزی نبود که انتخاب کرده باشد. اینها چیزی جز اجبار و هراس نبودند. لباسی که باید آن را بر تن کند تا از خطر نگاههای کسانی که منتظرند او را بازداشت و زندانی کنند، در امان بماند. ترسهایش با گذشت هر روز شدت میگرفت: ترس از دیدن نیروهای طالبان، ترس از گم شدن در میان آزارهای کلامی و تهدیدات بیرحم، ترس از ربوده شدن، ترس از بیآبرو شدن و ترسهایی که حتا در خانه هم از آن رهایی نداشت.
وقتی حتا در خانه مینشست، این احساس از بین نمیرفت. گویا صدای قدمهای طالبان در کوچهها و خیابانها میپیچید، حتا اگر آنها نباشند. نفسهای سنگینشان را در هر گوشهای حس میکرد. هیچچیز مثل قبل نبود و همه جا را ترسی فرا گرفته بود که نمیشد توصیف کرد. بهخصوص زمانی که کوچهها و خیابانها شاهد ربوده شدن دختران زیادی از دل خود بودند. پس از آن قدم زدن در کوچههای آشنا تبدیل به ریسک شده بود. هر لباسی، هر حرکت اشتباهی، میتوانست به قیمت جان یک انسان تمام شود. انسانی که پس از ربوده شدن، از سوی خانواده طرد میشد، منزوی میشد و یا هم خود را میکشت.
گاهی فکر میکند که زندهگی بیرون از خانه، زندان است و خانه تنها جای امنی که میتواند تاب بیاورد. در همه جا دستانی در کار هستند که میخواهند همه چیز را کنترل کنند. حتا وقتی راهی برای رفتن به بیرون مانده بود، باید با ترس و پنهان قدم برداشته میشد که مبادا دیده شود، مبادا حرفی زده شود، مبادا توجه کسی جلب شود. اینها جملات پنهانی بودند که در ذهنش میچرخیدند، جملاتی که دیگر بخشی از زندهگی روزمره شده بودند.
در هر گوشهای، سرکوب و سرزنشی بود که هیچگاه متوقف نمیشد. طالبان نه فقط بر خیابانها و روزهایش حاکمیت میکردند، بلکه در دل هر دختر و زن، در هر ذهنی، جای گرفته بودند که همه به یک چیز خلاصه میشد: ترس. این محدودیتها دیگر تنها در خیابانها نبود، بلکه به خانهها نیز رخنه کرده بود. حتا از صحبت کردن با دیگران در خیابانها نیز باید پرهیز میکردند. دیگر حق داشتن صدای بلند برای خودشان را نداشتند. آزادی در خانه هم محدود شده بود. جایی که زمانی میتوانستی با خیال آسوده از جریان زندهگی و اتفاقات اجتماع خود بگویی، حالا سکوت حاکم است.
این زندهگی دیگر هیچ شبیه گذشته نیست. زندهگی در سایه ترس و محدودیتها به هر روزش رنگی از بیامیدی میداد. اما با همه اینها، در دلش همچنان جرقهای از امید میدرخشید. روزی این دیوارها فرو خواهند ریخت، روزی که دیگر درهای زندان بسته بر دلها باز خواهند شد.





