یادداشت: پریسا آزاده، جوانی شجاع، آزادیخواه و عدالتطلب است که از ایام نوجوانی تا این دم زندهگی خود را وقف تحقق عدالت اجتماعی، برابری، آزادی، رفع تبعیض، توقف کشتار سیستماتیک هزارهها و پایاندادن به ستم بر زنان کرده است. زنی با روحیه سرکش که با وجود تهدید جانی، شکنجه، زندان و فشارهای طاقتفرسا متوقف نشده و مصممتر و قویتر در این مسیر میجنگد.
پریسا در این گفتوگو از سالهای نخست مبارزهاش در جنبشهای متعددی چون جنبش روشنایی، تبسم و چندین جنبش دیگر، چگونهگی کشتهشدن دوستانش در جریان این مبارزات و فعالیتهای گستردهاش در مسیر بهرسمیتشناسی نسلکشی هزارهها، سخن گفته است. همچنان از تسلط دوباره طالبان بر افغانستان، اعتراض خیابانی در برابر حاکمیت «تکجنسیتی» طالبان، حقوق زنان، شکنجه و لتوکوب و از آنچه در ۴۲ روز زندانیبودن در زندان طالبان بر او گذشته است، روایت کرده است.
روایت زندهگی پریسا، روایت یک عمر مبارزه برای تحقق عدالت و برابری و توقف نسلکشی و تبعیض جنسیتی است؛ مبارزهای که از ریختهشدن خونهای زیادی آغاز شد و تا امروز ادامه دارد.
۸صبح: در ابتدا خودتان را معرفی کنید. پریسا کی است؟ لقب «آزاده» چگونه وارد زندهگی شما شد و چه معنا و ناگفتههایی در پسِ آن نهفته است؟
پریسا: در نخست خیلی خوشحالم که برای اولینبار قرار است گفتوگویی داشته باشم که در آن با جزئیات در مورد روایت زندهگی و کارکردهایم میپردازم. در معرفی خود در یک کلمه میخواهم بگویم که پریسا یک دختر سرکش است؛ دختری که محدودیتهای خانواده، جامعه و دیوارهای که سر راهش ایجاد کرده بودند را با جسارت و جرأت کنار زد و از آنها عبور کرد. لقب آزاده را زمانی کنار نام خود انتخاب کردم که خود واقعیام را شناختم. همواره در صدد این بودم که یک کلمه مرا بیان کند و وقتی کسی لقب مرا نام میبرد، یک تصویری کلی از شخصیتم بر او منتقل شود. آزاده کلمهای بود که روح، افکار و خودم را معرفی میکرد. یک دختر مستقل، کسی که آزاد فکر میکند و آزاد زندهگی میکند. من نمیخواستم یک دختری با روحیه سرکش، آزاد و رها از قیدوبند محدودیتها، با اسمی صدا شود که معرّف او نیست و در کنار اسمم، اسم مردانه قرار بگیرد. چنین شد که آزاده به دنیا آمد و در کنار اسمم قرار گرفت.
۸صبح: ازآنجاییکه مهاجرت بخشی جداییناپذیر زندهگی بسیاری از افغانستانیهاست، کودکی شما در کجا و چگونه سپری شد؟ از آن سالها چه خاطراتی در ذهن دارید؟
پریسا: وقتی چشم به دنیا گشودم، پدر و مادرم مهاجر بودند و من در یک خانواده مهاجر در ایران به دنیا آمدم. والدینم سالها در مهاجرت زندهگی کردند و مشقتهای مهاجرت جزء زندهگی روزانهشان شده بود. اما آن زمان، کودک بودم و این درد را حس نمیکردم. کودکیام بهدلیل حمایت و تلاش والدینم که نمیگذاشتند کمبودی احساس کنم، بسیار خوب گذشت. خاطرات خیلی خوب و خوشی از آن دوران در ذهن دارم که حاصل توجه و حمایت پدرومادرم بودند.
۸صبح: با چه ذهنیتی به وطن بازگشتید و سالهای نوجوانی شما بهعنوان یک دختر در جامعه سنتی افغانستان با چه سنتها و ممنوعیتهایی روبهرو بود؟ نخستین بار در کجا محدودیتهای جنسیتی را در زندهگی خود احساس کردید؟
پریسا: وقتی پس از سالها مهاجرت پدر و مادرم تصمیم گرفتند به وطن بازگردند، آن زمان نوجوان بودم و برگشت از یک محیط نسبتاً بازتر به محیطی بسیار بسته برایم بسیار پرچالش بود؛ زیرا این تغییر محیط تنها تغییر جغرافیا نبود، بلکه وارد شدن به فرهنگ و لهجه نو با محدودیتها، سنتها و کلیشههایی که هیچ آشنایی با آنها نداشتم، سدّ راهم قرار گرفتند و من با آنها بیگانه بودم. اما خیلی زود مجبور شدم خودم را همرنگ همان جامعه کنم و با جودی که خُردسن بودم تلاش کردم مردم و فرهنگهای متفاوت را بشناسم.
نخستین بار محدودیت جنسیتی را در مکتب حس کردم که از نحوه پوششم شروع شد. زمانی که مکتب میرفتم همیشه از نحوه چادر پوشیدنم انتقاد میشد. استاد ما با این که یک خانم بود، اما بهخاطر دیدهشدن یکتار مویم بسیار تحقیرآمیز رفتار میکرد. هر قدر تلاش میکردم که مویم از زیر چادرم دیده نشود، اما بهخاطر دیدهشدن یکتار مو، تحقیر و توهین میشدم. من خُردسن بودم و حتا درک درست از موضوع نداشتم و همیشه به مادرم میگفتم، موهایم را طوری ببندد که حتا یکتارش دیده نشود؛ اما گاهی همان یکتار یک روز را برایم تلخ میکرد. این رفتارها سبب شده بود که حتا از صنف، مکتب و یونیفرم متنفر شوم.
۸صبح: نخستین تجربههای شما از آموزش و یادگیری چگونه آغاز شد؟ در دوران مکتب با چه چالشهایی روبهرو بودید و چه موفقیتهایی بهدست آوردید؟
پریسا: دوره ابتداییه مکتب را در کابل خواندم و دوره متوسطه و عالی را در ولایت بامیان تمام کردم. تجربههای بسیار خوبی را در این دوازده سال کسب کردم؛ شش سال یادگیری در کابل و باقی در بامیان تجربه خوب و درخشانی بود؛ زیرا دختری درسخوان و پرتلاشی بودم، آنقدر عمیق درس میخواندم که حتا میدانستم کدام سوال در کدام صفحه کتاب است. همیشه اول نمره میشدم و موفقیت دوازده سال دوره مکتب، همین تلاش و خوب درسخواندنم بود.
اما این دوره با چالشهای گوناگونی همراه بود. سالهایی که در کابل درس میخواندم، آن زمان ربودهشدن دخترها بسیار زیاد شده بود و با ترسولرز به مکتب میرفتم که مبادا کسی از راه رفتوبرگشت مرا اختطاف کند. هر صبح توصیهها و پیشگیریهایی که مادروپدرم میکردند، را شنیده و برای یادگیری میرفتم. زمانی که بامیان رفتم و آنجا ادامه درسهایم را آغاز کردم، متاسفانه همچنان این چالشها علیه آموزش دختران وجود داشت. دو بار مکتب ما «سمپاشی» شد و شاگرهای زیادی مسموم شدند؛ خیلیها مریض شدند، خیلیها ناامید شدند، خیلیها ترک تحصیل کردند و تعدادی را خانوادههایشان نگذاشتند به درسهای خود ادامه دهند. من هم جزو کسانی بودم که مسموم شده بودم و یک مدت طولانی از درس و مشق فاصله گرفتم. اما باوجود خطرهای زیادی که وجود داشت و سخت مریض بودم، در خانه درس میخواندم و نمیخواستم درجه اول را در صنف از دست بدهم. این خود نوع مقاومت و ایستادهگی در آن شرایط بود.
۸صبح: از راهیابی به دانشگاه و انتخاب رشته تحصیلیتان بگویید. دانشآموخته کدام رشته هستید و در کدام دانشگاه درس خواندهاید؟ دوره دانشگاه چگونه سپری شد؟
پریسا: قبل از اینکه وارد دانشگاه شوم، خیلی دوست داشتم «خلبان» شوم. در دوره مکتب همیشه فکر میکردم که برای خلبانشدن چه چیزهایی لازم است تا آماده کنم. بنابراین، جستوجو کردم و فهمیدم که برای شاملشدن در این بخش باید سند صنف دوازده داشته باشم و نمرات هم عالی باشد. به همین خاطر، خیلی درس میخواندم تا بتوانم در این بخش راه پیدا کنم. حتا تا امروز وقتی به خلبانشدن فکر میکنم، برایم بسیار خوشایند است. اما وقتی صنف دوازده را تمام کردم و کابل آمدم تا در این بخش ثبت نام کنم، پدرم مخالفت کرد و گفت که این رشته مردانه است و محیطش خوب نیست و مردم بد میگویند. همین مساله سبب شد تا یکسال از همه چیز دست بکشم و امتحان کانکور را هم سپری نکنم. پس از یکسال جگرخونی و ممنوعیت با خود گفتم که نباید مسیرم متوقف شود و تصمیم گرفتم دوباره درس بخوانم و رشتهای را انتخاب کنم که شور و هیجان داشته باشد. بنابراین، در آزمون کانکور سه رشته اول را خبرنگاری انتخاب کردم و در دانشکده ارتباطات و ژورنالیزم دانشگاه کابل کامیاب شدم.
دوره دانشگاه هم دورهای پرچالشی بود. بهخاطر کرونا یک مدت درسها متوقف شد و سپس طالبان آمدند و تحصیل برای دختران ممنوع شد. در سال ۲۰۲۲، دروازه دانشگاه مدت کوتاهی بهروی دختران باز شد و با استفاده از همین فرصت فارغالتحصیل شدم. اما این مدت با چالشهای زیادی سپری شد. نبود استادهای مسلکی که قبلاً به ما درس میدادند، پایینآمدن سطح کیفیت درسها، محیط کاملاً محدود و دیکتاتورانه از جمله چالشهای بزرگی بود که هر روز با آن دستوپنجه نرم میکردیم. ممنوعیتهایی که بر دختران وضع شده بود، محیط دانشگاه را خفه کرده بود. ما نمیتوانستیم لباس رنگه بپوشیم. یک مدت استفاده از موبایل هوشمند ممنوع شده بود. حتا نمیتوانستیم رنگ جوراب خود را انتخاب کنیم و باید سر تا پا، سیاه میپوشیدیم. با وجود همه مشکلات و تحمل شرایط خفقانآور، تاب آوردیم تا زحمتهای چندین ساله را از دست ندهیم و بالاخره فارغالتحصیل شدم.
۸صبح: وقتی به مسیر زندهگیتان نگاه میکنم، میبینم که عدالتخواهی و مبارزه برای بهرسمیتشناسی ستم علیه قوم هزاره، از سالهای نخست نوجوانی در زندهگی شما جایگاه داشته است. این آگاهی چگونه در شما شکل گرفت؟ چه رویدادها، تجربهها یا مشاهدههایی باعث شد که در سن کم نسبت به بیعدالتیهای اجتماعی و قومی حساس شوید و تصمیم بگیرید در برابر آنها سکوت نکنید؟
پریسا: در سالهای ۱۳۹۴ و ۱۳۹۵، جنبشهای بزرگی، از جمله جنبش تبسم و جنبش روشنایی، در کابل شکل گرفتند. زمانی که وارد جنبشهای عدالتخواهی شدم، جنبش تبسم در کابل شکل گرفته بود. این جنبش در پی گروگانگیری هفت تن از مردم هزاره و سربریدهشدن بیرحمانه آنان شکل گرفت. در میان قربانیان، شکریه تبسم، کوچکترین عضو یک خانواده، نیز بهطرز فجیع توسط طالبان سربریده شده بود. این موضوع بسیار دردآور و زجرآور بود. از طرف دیگر، بیعدالتی علیه قوم هزاره روزتاروز افزایش مییافت. این ظلم و بیعدالتی سبب شد که با خود فکر کنم، چرا مردم علیه ظلم اعتراض نمیکنند و همان ظلم بهشکل فجیعتر بار دیگر تکرار میشود. با اینکه آن زمان خُردسن بودم به جنبش تبسم پیوستم و هدف و خواست جنبش را درک میکردم. هدف جنبش این بود که دولت باید امنیت مردم هزاره را تامین کند و جامعه جهانی بر کشتار سیستماتیک قوم هزاره در افغانستان توجه کند.
در آن زمان، دانشآموز دوره لیسه بودم و داوطلبانه از طرف مکتب به نمایندهگی دانشآموزان در این اعتراض شرکت کردم. بیانیهای ترتیب دادم که در آن نوشته بودم: «من به نمایندهگی از همه دانشآموزان این قتل و این نسلکشی را محکوم میکنم، از دولت میخواهم که امنیت مردم هزاره را تامین کند و در شاهراهها ایست بازرسی ایجاد کند تا مردم بیگناه کشته نشوند.» یادم میآید که بیانیهام دو صفحه بود و من به نمایندهگی از جمع دانشآموزان مکتبم، آن را در حضور مقامات و افراد دولتی خوانده بودم. راه مبارزهام از همان بیانیه، از همان استیج و از همان جنش آغاز شد و تا امروز ادامه دارد.
۸صبح: شما از جمله اشتراککنندهگان جنبش تبسم و جنبش روشنایی بودید؛ دو حرکت اعتراضی که در پی دادخواهی برای کشتهشدن نُه نفر در زابل، بهخصوص شکریه تبسم نُهساله، و اعتراض به بیعدالتی شکل گرفتند. در آن زمان، چه چیزی شما را واداشت که در سن کم، با سایر معترضان بپیوندید؟ از نخستین تجربههای حضور خود در این جنبشها بگویید.
پریسا: بعد از جنبش تبسم، جنبش روشنایی شکل گرفت. این جنبش یک جنبش بسیار بزرگ و میلیونی بود؛ جنبشی که در داخل و خارج از افغانستان حمایت میشد و همه یکخواست داشتند و شعار همه برقراری «عدالت» بود. ما در آن شبوروزها، یک صدا از جاهای مختلف شعار عدالت سر میدادیم و جمعیت بزرگی از دوستان و همرزمان ما در کابل به خیابانها رفتند و در مسیر راه در دهمزنگ میان معترضان چند انفجار بزرگ رخداد؛ جایی که خون دهها جوان ریخته شد و بسیاری از دوستانم در آنجا کشته شدند. این اتفاق بسیار دردآور بود. هرباری که عکسهای جوانان کشتهشده را در صفحات مجازی میدیدم، گریه میکردم و با خود میگفتم که چرا کسانی که بهخاطر بیعدالتی، تبعیض و نژادپرستی صدا بلند میکنند و عدالت میخواهند اینگونه پاسخ میگیرند و بیرحمانه کشته میشوند.
این اتفاقات ناگوار زمانی رخ داد که من تازه وارد اجتماع بزرگتر میشدم و بیشتر با مردم آشنا میشدم، اما هرچه بیشتر فهمیدم، بیشتر درد کشیدم. گاهی درک مسایل برایم غیرقابلباور بود و با خود ساعتها فکر میکردم که چرا بیعدالتی و بلندکردن صدا بهخاطر عدالت در جامعه ما، تاوان بزرگ دارد و تاوانش را باید جوانان بیگناه بپردازند. پاسخ دولت در برابر این صداها همیشه با گلوله بود؛ در صورتی که جوانان هیچ نقش و مداخلهای در سیاست نداشتند. خواست جنبش روشنایی هم در آن زمان روشنشدن خانههای شان بود؛ خانههایی که سالها بهخاطر بیعدالتی و تبعیض تاریک مانده بود، اما پاسخ دولت، بسیار وحشتناک بود.
۸صبح: حضور در جنبشهای دادخواهانه، بهویژه جنبش روشنایی، برای بسیاری از اشتراککنندهگان با خاطرات تلخ و کشتهشدن عزیزانشان همراه شد. شما در انفجار دهمزنگ، شماری از همرزمان خود را از دست دادید. میخواهم از یکی از نزدیکترین دوستانتان بگویید؛ کسی که مسیرهای زیادی را همصدا و با هم پیموده بودید. آخرین دیدار شما چگونه بود و چه زمانی از کشتهشدن او باخبر شدید؟ از آن روز چه خاطراتی هنوز در ذهنتان زنده است؟
پریسا: در سال ۲۰۱۸ بود که من و تعدادی از دوستانم، به خصوص فرشته که دختری بسیار شجاع، نترس و مبارز بود، بهخاطر حمله طالبان بر ولایت غزنی به خصوص ولسوالی جاغوری، مالستان و ارزگان بار دیگر اعتراض کردیم و خواهان توقف کشتهشدن و غصب خانههای مردم در این ولسوالیها شدیم. بهخاطر حمله طالبان در آن ولسوالیها خیلی از مردم کشته شدند، خیلیها اموال خود را از دست دادند و خیلیها مجبور به ترک خانههایشان شدند که متاسفانه دولت هیچ اقدام و واکنشی در برابر این جنایتها نداشت و کاملاً سکوت اختیار کرده بود. متاسفانه فرشته را در همین اعتراض از دست دادیم.
ما برای متوجهساختن دولت، تصمیم گرفتیم بار دیگر اعتراض کنیم. آن زمان من در خوابگاه دانشگاه بودم و با تعدادی از دوستانم در خوابگاه، اعلامیه آماده کردیم که در آن از دولت خواسته بودیم که هرچه زودتر نیروی کمکی و تجهیزات به مردم محل و نیروهای نظامی محل بفرستد. ما از خود و شعارها عکس و ویدیو گرفتیم و به رسانهها فرستادیم. همان شب در هوای سرد و بارانی زمستان تعدادی از مردم از غرب کابل نیز اعتراض خیابانی کردند و بهسمت ارگ حرکت کردند و شب تا صبح در هوای سرد پُشت دروازه ارگ ماندند و خواهان رسیدهگی به وضعیت وخیم مناطق هزارهجات شدند. تعدادی از دانشجویان پسر نیز از خوابگاههایشان در دانشگاه به این اعتراض پیوستند.
اعتراض ما بهدلیل وخامت اوضاع چند ولسوالی در همان چند بیانیه ختم نشد. من و گروه فرشته تصمیم گرفتیم، فردای آن شب با سایر معترضین که پُشت دروازه ارگ دادخواهی میکردند، ملحق شویم. صبح شد و با فرشته هماهنگی کردم که در کارته چهار، نزدیک دانشگاه، به آنها میپیوندم. زمانی که آنها نزدیک دانشگاه رسیده بود، نظامیهای دولت اجازه نداده بودند دانشجویان با سایر معترضان بپیوندند و همه را پراکنده کرده بود. به فرشته زنگ زدم و گفتم، اینجا وضعیت وخیم است و دروازهها را بسته، در دهمزنگ منتظرم باشند و حتما خود را میرسانم. در آن زمان موبایلم شارژ تمام کرده بود و دانشجویان در لیلیه گفتند تا شارژشدن موبایلم کمی غذا بخورم؛ زیرا از صبح چیزی نخورده بودم. دستوپایم خیلی سرد شده بود و حتا بوتهای خود را نکشیدم و زود چند لقمهای غذا خوردم تا به فرشته بپیوندم.
در گذر همان لحظات بود که خاله فرشته زنگ زد و بسیار وحشتزده گفت که از فرشته خبر نداری؟ فرشته را گم کردم، گفتم نه و تماس را قطع کرد. سریع صفحه فسبوکم را دیدم که متاسفانه بار دیگر پیش لیسه استقلال انفجار رخ داده و کسی از شال، کسی از بوت و کسی از صحنه انفجار عکس میگذارد. دستوپایم سرد شد و حس بسیار بدی سراغم آمد. هرچه به فرشته و خالهاش زنگ زدم و پیام دادم، پاسخ ندادند. دوباره صفحه فسبوک را دیدم که متاسفانه عکسهای دوستان که در این اعتراض شرکت کرده بودند را یکییکی میگذارند و از کشتهشدنشان خبر میدهند. حالم بسیار بد شده بود و تا آن زمان از سرنوشت فرشته و خالهاش خبری نبود. چند دقیقه بعد خبر آمد که خاله فرشته کشته شده و خودش نیز در حالت زخمی به شفاخانه ایمرجنسی منتقل شده و بعد از چند دقیقه دیگر خبر کشتهشدنش آمد. این خبر آنقدر غمانگیر بود که طعامخانه خوابگاه دور سرم میچرخید. در آن رویداد پنج تن از دوستانم از جمله فرشته را از دست دادم. بعد از کشتهشدن فرشته یک دوره افسردهگی بسیار بدی را سپری کردم. بعد از آن اتفاق تلخ هرکسی که به مساله قومی دامن میزد، حس نفرت در مقابلش پیدا میکردم و تصمیم گرفتم که در برابر هرگونه بیعدالتی نباید سکوت کنم وتا امروز برای آرمان فرشته و دهها فرشته دیگر مبارزه میکنم.
۸صبح: پس از انفجار دهمزنگ و حملات دیگری که در سالهای بعد، مکانهای آموزشی، ورزشی، مذهبی و زایشگاهها را هدف قرار دادند، شما همچنان به دادخواهی ادامه دادید. چه چیزی باعث شد که با وجود آن همه تجربه تلخ از مبارزه دست نکشید؟ در مسیر بهرسمیتشناسی نسلکشی هزارهها چه فعالیتها و اقدامهایی انجام دادهاید و امروز برای تحقق این خواسته چه راههایی را دنبال میکنید؟
پریسا: بعد از کشتهشدن فرشته، نابرابری و تبعیض را با مغز استخوان حس میکردم و با خود عهد کردم که برای مردم خود و آرمان عزیزانی که بیرحمانه و بیگناه کشته شدند، باید دادخواهی کنم؛ زیرا کشتهشدن یارانم ختم ماجرا نبود. بعد از آن در منطقه غرب کابل انفجارهای زیادی رخ داد، هر روز خبر سر بریدهشدن جوانان ما به گوش میرسید و جوانان ما در کورس، مکتب، زایشگاه، ورزشگاه و محفل خوشیشان کشته میشدند. این حملات باعث شد که بیشتر مسیر اعتراض و دادخواهی را ادامه بدهم. به شبکههای بزرگی که برای نسلکشی هزارهها دادخواهی میکردند، پیوستم و از هیچ تلاشی برای همکاری و همدستی دریغ نکردم.
داوطلبانه و بدون ترس، پس از هر انفجاری که در غرب کابل اتفاق میافتاد، بهتنهایی به ملاقات زخمیها و خانوادههایشان میرفتم تا آمار کشتهها و زخمیها را جمع آوری کرده و به نهادهایی که این جنایتها را مستند میکردند، میرساندم. به محل انفجار میرفتم و آثار قربانیان حادثه از قبیل بوت، قلم، کتاب و کتابچه سوخته و خونآلودشان را به هدف ایجاد نمایشگاه و نگهداری آنان در موزیمی بیرون از افغانستان جمعآوری میکردم. پس از جمعآوری وسایل، آنان را به استرالیا انتقال دادم و در آنجا در چند نمایشگاه به نمایش گذاشته شد و اکنون در موزیمی در استرالیا نگهداری میشود. در ادامه جمعآوری وسایل، با یک شبکه به اسم «تحلیلگران بلاغ» همکاری را شروع کردم و وظیفه من مصاحبه با خانوادههای قربانیان و زخمیهای رویدادهای مختلف بود. با وجود چالشهای بسیار زیادی که حتا گاهی پایه کامرهام را زیر لباس خود پنهان میکردم، تلاش کردم تا این واقعیتهای تلخ و جنایتها را ثبت کنم. تعداد زیادی از این رخدادها را به صورت تصویری، جهت کمک به خانوادههای قربانیان مستندسازی کردم. همینطور، دهها فعالیت دیگر که امروز برای بهرسمیتشناسی نسلکشی هزارهها کمک خوبی کرده است.
دیدار با زخمیها و رفتن به مکانی که انفجار رخ داده بود، کار سادهای نبود. زمانی که آثار باقیمانده از هر انفجاری را جمعآوری میکردم، صنفها بوی خون و باروت میداد و کتاب و کتابچههای شاگردان پر از خون و ساچمه بودند؛ حتا از لای کتاب و کتابچهها پوست سر و گوشت آدم را جدا کردم. آن صحنهها خیلی دردآور، زجرآور و غمانگیز بود و دیدنش به تکرار مرا از درون میشکست. اما باید قوی میبودم و باید کسی میبود که این کشتار سیستماتیک و جنایتها را مستند سازی میکرد. دشوارتر از همه مدتی زندهگیکردن با آن وسایل بود. من سه ماه با وسایل آغشته به خون ۵۷ دانشآموز زندهگی کردم و این ضربه روحی محکمی نه تنها بر من، بلکه بر تمام اعضای خانوادهام وارد کرد. اما هنوز کتابچههایی را بهخاطر دارم که در آن نوشته بودند: میخواهم داکتر شوم، انجینیر شوم، معلم شوم و اما امروز با آرمانهای نابرآوردهشان در خاک خوابیدهاند.
۸صبح: پس از سالها دادخواهی، وقتی به مسیری که پیمودهاید نگاه میکنید چقدر به تحقق عدالت و بهرسمیتشناسی جنایتهای صورتگرفته علیه هزارهها امیدوارید؟
پریسا: ازآنجاییکه تلاشهای کسانی که در این راه مبارزه کردهاند، اندکی نتیجه داده و همچنان این راه را ادامه میدهیم تا نسلکشی هزارهها بهرسمیت شناخته شود. امیدوارم روزی این همه تلاش و زحمت کسانی که در این راه جانشان را از دست دادند، نتیجه ملموسی در پیداشته باشد و عاملان این جنایتها محاکمه و پاسخگو قرار داده شوند تا اندکی تسلّای دل کسانی شود که در این راه کشته و زخمی دادهاند.
۸صبح: سقوط افغانستان بهدست طالبان، برای بسیاری از زنان بهمعنای فروپاشی بخش بزرگی از دستاوردهایشان بود. شما که سالها برای عدالت و برابری مبارزه کرده بودید، این رویداد را چگونه تجربه کردید؟ روز سقوط کجا بودید و چه چیزی از آن روز بیش از همه در ذهنتان باقی مانده است؟
پریسا: زمانی که افغانستان بهدست طالبان سقوط کرد، تقریباً یک ماه قبل مصاحبهای با یک خبرنگار فرانسوی داشتم و خبرنگار فرانسوی انگار میدانست که قرار است کابل هم سقوط کند. خبرنگار از من پرسید: «اگر کابل سقوط کند، چه کار میکنید؟» این سوال برایم بسیار جالب و درعینحال، غیرقابلباور بود. گفتم که چنین چیزی امکان ندارد. ما این همه نیروی نظامی و قطعات مختلف داریم؛ چطور ممکن است دولتی با این همه نیرو و قدرت، از گروه طالبان که از پاکستان حمایت میشود و شمار جنگجویانش در مقایسه با نیروهای نظامی دولت بسیار کمتر است، شکست بخورد؟ گفت: «احتمالاً اگر کابل سقوط کند، کشورت را ترک میکنی؟» گفتم هیچ وقت کابل را ترک نمیکنم و همینجا میمانم. یک یا یکونیم ماه بعد کابل سقوط کرد و گفتههای همان خبرنگار کمکم عملی شد.
در روز سقوط در خوابگاه دانشگاه بودم و یک شب قبل، آمدن طالبان به کابل در همهجا پیچیده بود و ما با بسیار نگرانی شب خوابیدیم. صبح خیلی زود یکی از دخترها مرا از خواب بیدار کرد و گفت که طالبان به دروازههای کابل رسیده، بلند شو که محاصره نشویم. دیدم که همه دانشجوها با عجله و ترسولرز وسایل خود را جمع میکنند. تنها چیزی که در آن زمان برایم ارزشمند بود، کتابهایم بود. همه را جمع کردم و بیکم بسیار سنگین شده بود و بهسختی انتقال میدادم. وقتی بیرون شدم، دیدم همه در حال فرارند و موتر هم پیدا نمیشود. با تعدادی از دانشجویان موتری را با هزینه بلند گرفتیم و حرکت کردیم. در مسیر راه رنجرهایی را دیدم که نظامیهای دولت نبودند و شکلوشمایل بیگانهای داشتند. از همان روز بدبختی زنان افغانستان آغاز شد و تا امروز ادامه دارد.
۸صبح: با بازگشت طالبان به قدرت، زنان بار دیگر با محدودیتهای گسترده و حذف از عرصههای مختلف زندهگی روبهرو شدند. شما از نخستین زنانی بودید که در برابر این وضعیت اعتراض کردید و در خیابانها شعار «نان، کار و آزادی» سر دادید. با توجه به تجربههای پیشینتان از مبارزه و دادخواهی، چه چیزی باعث شد که در آن شرایط نیز به خیابان بروید و صدای اعتراض را بلند کنید؟
پریسا: در روزهای نخست سقوط خانه بودم و زیر تاک انگور کتاب میخواندم و از همان صحنه شاهد طیارههایی بودم که از آسمان کابل پرواز میکردند. رفتن از افغانستان به اندازهای شدت گرفته بود که فکر میکردم تنها من و اعضای خانوادهام ماندهایم و همه رفتهاند. حسی بسیار بدی بود و یادم میآید که مطلبی در صفحه فسبوک خود نوشتم و گفتم که هر طیارهای که پرواز میکند، تعداد زیادی از سرمایه جوان افغانستان را با خود میبرد. بعد از اینکه خروجها تمام شد، طالبان آغاز به وضع محدودیتها و ممنوعیتها علیه زنان کردند. ابتدا کابینهای تشکیل دادند که تکقومی و تکجنسیتی است و بعد هم زنان را از رفتن به کار و درس منع کردند و در همان زمان به ولایت پنجشیر حمله کردند و تعداد زیادی را به جرم پنجشیریبودن و تعدادی را هم به جرم هزارهبودن کشتند.
این موضوع سبب شد که در ۸ سپتامبر ۲۰۲۱، اعتراضی را سازماندهی کنیم. هدف این اعتراض، مخالفت با تشکیل کابینه تکجنسیتی طالبان، کشتن افراد بیگناه و منع زنان از ادامه کارشان بود. نخستینبار اعتراض ما با شعارهای «نان، کار و آزادی»، «کابینه بدون زن بازنده است»، «باربار سرود خواهیم خواند و باربار آزادی» آغاز شد. فردای آن روز، با جمعی از زنان و دختران تصمیم گرفتیم که چگونه خواست خود را در برابر گروهی مسلح مطرح کنیم. آن روز تا شب، شعارها را با دستخط خود روی کاغذها نوشتم تا فردا با آمادهگی برویم. در مسیر رسیدن به محل تجمع، چون شعارها و کامره در دستم بود، تعدادی از مردم میگفتند: «از جان خود سیر آمدهای؟» و تعدادی هم میگفتند: «آفرین، دختر شجاع!» بدون توجه به حرفهای مردم، به این فکر میکردم که اعتراض ما چگونه پیش خواهد رفت.
با جمعی از زنانی که از قبل با آنان هماهنگی کرده بودیم، اعتراض را از پلخشک دشت برچی آغاز کردیم و شعارها را میان زنان و دختران تقسیم کردم. تصمیم گرفتیم آهسته حرکت کنیم و به زنان دیگری که در کارته سه اعتراض میکردند، بپیوندیم. از همان روز نخست، در جریان اعتراض با خشونت و شکنجه طالبان روبهرو شدیم. افراد طالبان رسیدند و با قنداق تفنگ شروع به لتوکوب ما کردند. شعارها را از دست ما گرفتند، پاره کردند و دشنام دادند. در آن صحنه، تازیانه و تفنگ حکم میکرد و ضربههای محکم آنها به سر، صورت، پا، کمر و دستهای ما اصابت میکرد. ما از شدت درد به خود میپیچیدیم. متاسفانه، آن روز زنان معترض در پی خشونت و شکنجه طالبان پراکنده شدند. شماری از زنانی هم که خود را به کارته سه رسانده بودند، با خشونت طالبان روبهرو شدند و آنان نیز پراکنده شدند.
۸صبح: اعتراض در برابر یک گروه مسلح که از خشونت برای مهار صدای زنان معترض استفاده میکردند، چقدر دشوار بود؟ چگونه در جریان اعتراضات با لتوکوب، تهدید و برخورد خشونتآمیز جنگجویان طالبان روبهرو میشدید؟ از تجربههایی بگویید که بیش از همه بر شما تاثیر گذاشت.
پریسا: در طول مدتی که در جادهها اعتراض میکردیم، بارها مورد لتوکوب قرار میگرفتیم. خودم نیز بارها بهشدت لتوکوب شدم. جنگجویان طالبان با قنداق تفنگ و کیبل و با فیرهای هوایی، که باعث کرشدن گوشهای ما میشد، به ما حمله میکردند. نهتنها طالبان، بلکه افرادی از مردم که با حاکمیت طالبان موافق بودند نیز با پیاز، بادنجان و سنگ به ما میزدند و گاهی دشنام میدادند. افزون بر این، ما را با لقبهای عجیبوغریب و بسیار زننده خطاب میکردند. مسیر دشواری بود و روزهای بسیار سختی را پشت سر گذاشتم. از دوران نوجوانی تا امروز، از راههای مختلف، بهویژه از طریق اعتراضهای خیابانی علیه ستم و سرکوب، صدایم را بلند کردهام و مبارزه دشوار و پرچالشی داشتهام. با وجود تهدیدهای جانی و این خطر که ممکن بود جانم را از دست بدهم، به مبارزه ادامه دادم.
در همین مدت، در کنار اعتراض، به فعالیتهای خبرنگاری و اطلاعرسانی نیز پرداختم و با رسانههای مختلف خارج از افغانستان در ارتباط بودم و وضعیت زنان و دختران افغانستان را گزارش میدادم. کار سادهای نبود؛ زیرا همزمان برای بازتاب حقایق تلاش میکردم و در جادهها نیز اعتراض میکردم.
۸صبح: شما پیش از آن نیز تجربه اعتراض، ازدستدادن همرزمان و مواجهه با خشونت را داشتید. بااینحال، در برابر طالبان نیز به خیابان رفتید؛ درحالیکه میدانستید این تصمیم میتواند پیامدهای جدی داشته باشد. در چنین شرایطی، هنگام ترک خانه چه احساسی داشتید؟ آیا نگران بودید که دیگر نتوانید به خانه بازگردید؟ چه چیزی به شما جرأت ادامهدادن میداد؟
پریسا: در هر اعتراضی که شرکت میکردم، امیدی به بازگشت به خانه نداشتم. برای من که در برابر چشمان خود، دوستان زیادی را از دست داده بودم، این احساس طبیعی بود. همیشه به این فکر میکردم که ممکن است طالبان مستقیم بهسویم فیر کنند، در جریان اعتراض انفجاری رخ دهد و من هم مانند فرشته، دوستم، کشته شوم؛ یا بازداشتم کنند و شاید بر اثر شدت لتوکوب جانم را از دست بدهم. من همه این خطرها را پذیرفته بودم؛ زیرا باور دارم که باید کسی باشد تا در برابر ستم، تبعیض و بیعدالتی صدای خود را بلند کند؛ تا نسلهای بعد از ما نگویند که شما در برابر این بیعدالتیها هیچ کاری نکردید و ما در برابر تاریخ شرمنده بمانیم.
۸صبح: در زمستان ۲۰۲۳، پس از چندین بار اشتراک در اعتراضات خیابانی برای دفاع از حقوق جمعی زنان، توسط طالبان بازداشت شدید و ۴۲ روز را در اسارت گذراندید. این مدت چگونه گذشت و چه خاطرات تلخی از آن روزها هنوز با شماست؟
پریسا: زمستان ۲۰۲۳، تلخترین روزها برای من و خانوادهام بود. در جریان یکی از اعتراضها که متاسفانه نتوانستم آن را به سرانجام برسانم، بازداشت شدم و ۴۲ روز را در اسارت طالبان گذراندم. این ۴۲ روز بسیار سخت گذشت؛ بسیار سخت. هرگاه لحظهلحظه آن روزها را به یاد میآورم، از خودم میپرسم که چطور دوام آوردم و چقدر قوی بودم. چطور توانستم در برابر آن همه شکنجه، دشنام، بازیهای روانی و روحی و تمام ناملایمات، ۴۲ روز مقاومت کنم؟ از لحاظ جسمی بسیار نحیف هستم، اما حالا با خود میگویم که جسمم چطور در برابر آن شکنجهها دوام آورد. دوام آوردن در آن اتاق تنگوتاریک، با شکم گرسنه و کام تشنه و در میان دهها اتفاق ناگوار، بسیار دشوار بود. گاهی از این همه مقاومتی که از خود نشان دادم، حیرتزده میشوم و با خود میگویم که چطور زنده از آنجا بیرون شدم.
در همان سلول نمناک، تاریک و بدبو با خود عهد کردم که اگر زنده بیرون شوم، این مسیر را با قدرت بیشتری ادامه خواهم داد و تا زمانی که انرژی داشته باشم و جسمم یاری کند، فریاد عدالت و برابری سر خواهم داد.
بازیهای روانی، شکنجههای جسمی، دشنامها و تهمتها، دوری از خانواده و بیخبری از آنها، وضعیت دشوار زندان و نامعلومبودن سرنوشتم و اینکه چه اتفاقی قرار است برایم بیفتد، همه با هم جمع شده بودند و مثل موریانه مرا از درون میخوردند. هنوز هم آثار آن دردها، رنجها و تروما را با خود دارم و با آنها دستوپنجه نرم میکنم. هنوز دارو مصرف میکنم و دردهایی که در جسمم به بیماریهایی لاعلاج تبدیل شدهاند، با من ماندهاند. همیشه کابوس میبینم و ترومای شدیدی را که از سر گذراندهام، هنوز با خود دارم. اما با وجود تمام دشواریهایی که پشت سر گذاشتم، از مبارزه و ایستادهگی در برابر ظلم و ستم منصرف نشدم. این دردها و رنجها مرا قویتر، مصممتر و جسورتر ساختهاند. تا زمانی که جان در بدن دارم و جسمم یاری کند، برای زنان افغانستان، مردم بیگناه این کشور، قومم و ارزشهایم صدا بلند خواهم کرد.
۸صبح: از مهاجرتتان بگویید، زندهگی در غربت، بهویژه برای کسی که سالها در متن مبارزات اجتماعی و دادخواهانه حضور داشته، چه دشواریهایی دارد؟ آیا توانستهاید در مهاجرت نیز فعالیتهای دادخواهانه خود را ادامه دهید و اگر بلی، چگونه؟
پریسا: بعد از روزهای سختی که گذراندم، متاسفانه مجبور شدم بار دیگر مهاجرت کنم. دوری از وطن، خانه و دوستانی که با آنها خو گرفته بودم، ترک آنها بسیار سخت بود. اما چارهای جز این نداشتم، زیرا مجبور بودم مدتی از جایی که به من زخم و درد رسیده بود، دور باشم. دنیای مهاجرت چالشها و سختیهای خود را دارد و ما در این مدت با ناملایمات زیادی دستوپنجه نرم کردیم. بهخاطر گروهی که همه ارزشها، دستاوردها و آینده ما را از ما گرفت، مجبور شدیم بار دیگر مهاجر شویم.
بعد از مهاجرت نیز به فعالیتهای دادخواهانه ادامه دادم. در اعتراضات شرکت کردم، بیشتر مصاحبه دادم و بیشتر وضعیت مردم را بازتاب دادم. هر تریبونی که در اختیارم قرار گرفت، از دردهای هموطن خود گفتم و بعد از این نیز هر فرصتی مهیا شود، از افغانستان، از ستم بر زنان و از تبعیض و نابرابری خواهم گفت. من مهاجرت را یک فرصت خوب برای ادامه این مسیر میبینم و هرگز متوقف نخواهم شد.
۸صبح: اگر مسیر زندهگیتان را از دوران نوجوانی تا امروز مرور کنید، این راه با تجربههای تلخوشیرین، ازدستدادن عزیزان و همرزمان، زخمیشدن، بازداشت، زندان و مهاجرت همراه بوده است. در کنار تمام آنچه از دست دادهاید، چه چیزهایی بهدست آوردهاید؟ این مبارزه چه چیزی به شما آموخته است؟ اگر به گذشته برگردید، آیا دوباره این مسیر را انتخاب خواهید کرد؟
پریسا: من از نوجوانی تا امروز همیشه در حال مبارزه برای عدالت و برابری بودم. از این مبارزات آموختم که آزادی، برابری و عدالت بدون تلاش بهدست نمیآید و دادخواهی تنها وظیفه زنان نیست، بلکه وظیفه همه انسانهایی است که به کرامت انسانی، حقوق بشر و برابری باور دارند. اگر بار دیگر به گذشته برگردم، همین راه را انتخاب میکنم. باز هم از حق آموزش، عدالت، برابری، حقوق زنان و اقلیتهای قومی دفاع میکنم. من باور دارم که هیچ جامعهای بدون حضور زنان، بدون برابری، بدون عدالت اجتماعی به پیشرفت و آرامش نمیرسد.
وقتی به سالهایی که گذشت فکر میکنم، در حق من بهعنوان یک معترض بسیار ظلم شده است؛ نهتنها که به حق خود نرسیدم، بلکه چالشهای بسیاری را پُشتسر گذراندم. اما اگر مبارزه نمیکردم و محدودیتها را میپذیرفتم، شاید امروز بیسواد بودم، شاید تن به ازدواج ناخواسته داده بودم و شاید نسبت به همه مسایل ناآگاه میماندم و زندهگیام تنها به خوردن و آشامیدن میگذشت. امروز خوشحالم که دختری سرکش، نترس و بسیار قوی هستم و توانستهام به آگاهی برسم و سکوت نکنم. با وجودی که در این مسیر تنها بودم و کسی تشویقم نکرد، مبارزه کردم و حالا احساس آرامش دارم و در پیشگاه وجدانم شرمنده نیستم. امروز همینجا و در این مصاحبه که خودم حضور مییابم و از زندهگیام روایت میکنم، در واقع نوعی دادخواهی و مبارزه است.






