خبر اعلام نتایج امتحان کانکور در همه رسانهها منتشر شده است؛ امتحانیکه من و دختران این سرزمین، پنج سال است نه در فهرست کامیابان آن هستیم و نه در فهرست اشتراککنندهگانش؛ امتحانیکه برایش سخت تلاش کردم، برنامهریزی کردم، ساعتهای طولانی را صرف حل سوالها و تمرینها کردم، شبها از بیخوابی چشمانم بسته میشد، اما بیدار میماندم تا جامعهام در خواب جهالت فرو نرود. من میخواستم درسخواندن در دانشگاه را تجربه کنم، اما نشد. برعکس، همه پسران برای کانکور آمادهگی گرفته بودند و بهقصد موفقیتشان دعا میکردند.
کانکور تنها یک امتحان ساده نبود، بلکه سرنوشتی بود که میتوانست مرا در رسیدن به رویاهایم یاری کند و نگذارد طعم ناامیدی را بچشم. نامم، هویتم و نمراتم در جدول نتایج کانکور خالی است؛ نه بهخاطر ضعف در استعدادهایم، بلکه بهخاطر دختر بودنم، بهخاطر اینکه باید در چهارچوب شریعت و عرف زندهگی کنم و اگر حقم پایمال شد، سکوت کنم.
وقتی پدرانی را میبینم که با کمال افتخار و عزت، موفقیت پسرانشان را تبریک میگویند و برایشان آرزوی کامیابی میکنند، دلم خون میشود. اسمهایی را میبینم که در رشتههای طب، انجینری، اقتصاد و حقوق کامیاب شدهاند و سپس جای خالی نام خودم را در جدول نتایج حس میکنم و فقط اشک میریزم. این اشکها از سر حسادت نیست، بلکه برای رویاهایی است که خاموشانه نادیده گرفته شدهاند.
یادم هست هنوز در صنف پنج بودم که آرزو داشتم مکتب را تمام کنم و وارد دانشگاه شوم و در رشته حقوق تحصیل کنم. با خود عهد کرده بودم که وکیل شوم و از حقوق انسانها دفاع کنم، بیخبر از اینکه امروز حق خودم پایمال خواهد شد. به من اجازه ندادند امتحان کانکور را سپری کنم و وارد دانشگاه شوم. اکنون ناچارم برای ادامه تحصیل به مهاجرت فکر کنم. چقدر ناعادلانه است در کشوریکه هویت من به آن گره خورده و در آبوهوایش رشد کردهام، از حق درسخواندن محروم باشم. من بهتمامی فراموش شدهام؛ نهتنها از سوی حاکمیت کنونی، بلکه از سوی جهان و سازمانهای بینالمللی که مسوول دفاع از عدالت و حقوق انسانها هستند. سازمانهای بینالمللی و جهان در برابر حق تحصیل دختران افغانستان سکوت کردهاند. من بهعنوان یک دختر بازمانده از تحصیل، از سازمانهای بینالمللی میپرسم: آیا برابری و عدالت باید تنها در اعلامیهها و منشورها باقی بماند، یا باید در عمل نیز معنا پیدا کند؟
پنج سال میشود که تشنهگی علم و دانش ما را فرسوده کرده است. هرجا که رفتیم، دروازههای علم را بهرویمان بستند و قلمهایمان را شکستند. پنج سال است منتظرم که چه وقت کیف کتابهایم را، که خاک گرفتهاند، برمیدارم و با شوق به دانشگاه میروم. همصنفیهایم که پسر بودند، حالا سند لیسانسشان را میگیرند، اما من در خانه، گویی سند اندوهم را میگیرم. تمام انرژی و انگیزهای که در ذهنم وجود داشت، خاموش شده است. نمیدانم این حسرتهای برجامانده چه وقت پایان خواهد یافت؟ ما دختران هیچ خواستی نداریم، جز اینکه ما را از دریای علم محروم نکنند؛ بگذارند سیراب شویم و دیگران را نیز سیراب کنیم. آیا این خواست نامعقول است؟
ما اگرچه امتحان کانکور را سپری نکردیم، اما امتحانی سختتر از کانکور، یعنی آزمون امید، شجاعت و ایستادهگی را با سربلندی سپری میکنیم. ما روزی برنده این آزمون خواهیم شد. اگرچه در سکوت میسوزیم، اما وطنمان را خواهیم ساخت. هرچند آرزوهایمان را به تمسخر گیرند، صدایمان را خاموش کنند و بر آرمانهایمان خط بکشند، باز هم از آرزو، امید، نور و آزادی خواهیم نوشت.
ما نسلی خواهیم بود که از دل همین تاریکیها، راه روشنایی و دانایی را هموار میکنیم. امروز اگرچه تنها هستیم، اما ناامید نیستیم. از خانه آغاز میکنیم، خانه را برای خود به دانشگاه و مکتب تبدیل میکنیم و میآموزیم. ما برای نسلهای بعد از خود، استقامت را به یادگار خواهیم گذاشت. تا وقتیکه رویاهایمان برایمان مهم باشد، هیچ قدرتی نمیتواند ما را به تسلیمشدن وادار کند. ما باور داریم چیزیکه بدون زحمت و رنج آموخته شود، زود فراموش میشود. دختران سرزمینم، شما هرگز سقوط نخواهید کرد تا وقتیکه تلاش خود را متوقف نکنید. مطمئن باشید که این انتظار به پایان خواهد رسید. روزی خواهد رسید که با لبخند به دانشگاه خواهیم رفت.






