یادداشت: عایشه نوری، نقاش، گیتاریست، مدافع حقوق زنان و کودکان و طراح لباس، سالهای بسیاری از زندهگی خود را به هنر و فعالیت در زمینه حقوق زنان و کودکان اختصاص داده است. او از هنر بهعنوان ابزاری برای بیان تجربهها و روایت زندهگی زنان افغانستان استفاده میکند و نقاشیهای اعتراضیاش، بازتابی از محرومیت دختران از آموزش، محدودیتهای اعمالشده بر زنان و درد و رنج آنان است. او در این گفتوگو، درباره مسیر زندهگی، تجربههای کاری و مهاجرت، فعالیتهایش در زمینه حقوق زنان و کودکان و نقش هنر در روایت این تجربهها سخن میگوید.
نسخه کامل را در پادکست 8صبح بشنوید.
۸صبح: میخواهم از کودکی و نوجوانیتان برای ما بگویید. در چه فضایی رشد کردهاید و آن زمان، حافظه شما چه تصویری دارد؟
نوری: دوران کودکی یک دوره شیرین میباشد. بهنظرم، آدم زیباییها و سادهگیهایش را در این دوره تجربه میکند. دوره شیرینی بود که من در جمع یک خانواده بزرگ بودم؛ یعنی تعداد اعضای خانوادهمان زیاد بود و من در حال یادگیری بودم و از هر کدامشان هر روز موضوعاتی را یاد میگرفتم و در حال آموزش بودم. خاطرات شیرینی از دوران کودکی دارم و بیشتر مصروف خواندن و شنیدن قصهها و داستانها بودم. میتوانم بگویم که من غرق همان داستانهای دوران کودکی بودم.
۸صبح: شما از همان دوران کودکی با رمان و شعر و دنیای ادبیات آشنا شدهاید. این آشنایی به شکلی در مسیر آیندهتان اثرگذار بود؟ کمی از نقش پدرتان، که خود ادبیات خواندهاند، برای ما بگویید و اگر ممکن است قصه یک زن یا زنانی را روایت کنید که دوست دارید قصهشان اینجا شنیده شود.
نوری: دوران کودکی، همانطور که گفتم، با داستانها آغاز شد. پدر من فارغالتحصیل رشته زبان و ادبیات فارسی از دانشگاه کابل بود و همیشه هدیهای که به من میداد، کتاب بود؛ کتابهای داستان کودک. زمانی که من تازه خواندن و نوشتن را یاد گرفته بودم و با بسیار مشکل مطالعه میکردم، اما پدرم کوشش میکرد که بیشتر یاد بگیرم و همان داستانهای کودک بود که میخواندم. کمکم علاقه من بیشتر شد به خواندن کتابهای داستان و رمان.
وقتی که کتابهای رمان را میخواندم، آهستهآهسته علاقه من بیشتر شد به شاهنامه و این اثر را میخواندم. پدرم نقش مهمی در بخش مطالعه داشت، بهخاطر اینکه برای من راهنمایی میکرد. شاهنامه یک کتاب است که هر قسمتش به یک ترجمه نیاز دارد. با وجودی که به زبان فارسی است، اما باید توضیحاتی داده شود. هر جایی که مشکل میداشتم، وقتی که پدرم به خانه میبود، برای من توضیحات میداد.
همچنان در مورد خانمهایی که گفتید، در کل، خانمهایی که از افغانستان هستند، شجاع هستند و از خود شجاعت نشان میدهند و داستانهایشان واقعاً همه را تحت تاثیر قرار میدهد. بهخاطر اینکه من بیشتر با کودکان و خانمها کار میکردم، داستان زیاد است، اما زمان برنامه فکر کنم کم است.
من یک دختر را بیشتر از همه به دلیل داستان شجاعت وایستادهگیاش به یاد دارم. زمانیکه من در افغانستان بودم، یک دختر، فکر کنم یکی از اعضای خانوادهشان، یکی از پسرانی که در خانوادهشان بود، با کسی درگیر شده بود و بهخاطر اینکه این شخص به زندان نرود و این موضوع بزرگ نشود، از این دختر خواسته بودند که باید با همان پسری که از خانوادهشان بود و درگیر شده بود، ازدواج کند؛ یعنی این دختر قربانی همان موضوع میشد؛ جرم را کسی دیگر انجام داده است، اما این قربانی است و این باید جزای گناه و اشتباه شخص دیگری را ببیند. این دختر با وجود اینکه جامعه سنتی ما در افغانستان داریم، برخلاف این عرف و عنعنات اشتباه ایستاد شد و گفت: چرا من باید بهخاطر اینکه یک شخص مرتکب گناه و جرم شده و عمل فردی است، جزای آن را ببینم؟
او در مقابل این عرف و عنعنات غلط ایستاد شده بود و این یک موضوعی است که شجاعت دختران افغانستان را نشان میدهد. این داستانی بود که من واقعاً تحت تاثیرش قرار گرفته بودم؛ اینکه با وجودی که اینقدر عرف و عنعنات اشتباهی وجود دارد که میخواهند بهخاطر اشتباهات یا گناههای یک مرد، یک دختر را وادار کنند که جزایش را ببیند، اما وقتی یک دختر برای خودش ایستادهگی میکند و نمیخواهد که بر او ظلم شود، این واقعاً شجاعت خاصی را نشان میدهد که دختر دارند. بهنظرم صدها دختر و خانم در افغانستان هستند که هر روز از خود شجاعت نشان میدهند و داستانهایشان همه را تحت تاثیر قرار میدهد.
۸صبح: بدون شک، درحالیکه میدانند این ایستادهگی هزینه بالایی خواهد داشت. به هر حال، میدانید که بلندکردن صدا در افغانستان و در شرایطی که خانواده برای خود تصمیم میگیرد، قوم و قبیله تصمیم میگیرد، حتماً هزینهای باید پرداخت کنید و آن هزینه میتواند حتا جان فرد باشد. در زمینه حمایت از کودکان فعالیت داشتهاید، میخواهیم بپرسم که چه چیزی شما را به این مسیر کشاند؟ از تجربههای خود در کابل بگویید؛ زمانیکه فضای بیشتری برای فعالیت داشتید و اینکه امروز امکان ادامه چنین فعالیتهایی در کابل یا دیگر ولایتها وجود دارد؟
نوری: زمانیکه من در نهاد «رویای اطفال»، نهادی که خود ما تاسیس کردیم، کارم را شروع کردم، بزرگترین انگیزهام اول این بود که من کودکان را دوست دارم. از آن طرف، وقتی که من به کودکانی که در خیابانها کار میکنند یا مورد خشونتهای خانوادهگی قرار میگیرند و صدها مورد دیگری در جامعه ما نگاه میکردم، میدیدم که تمام کودکان از حقوق اساسیِ شان محرومند. من میدانستم که فقط ابراز تاسف کافی نیست. میگفتم چرا بهجای اینکه یک کودکی که در یک خیابان بُرس رنگ بگیرد و بوتهای دیگران را رنگ کند، چرا این کودک با معصومیت و دنیای کودکانهاش نقاشی نکند و دنیا را زیباتر نسازد؟ بهجای اینکه میرود «اسپند» میکند و به دیگران آهنگ اسپندی میخواند، چرا ترانههای زیبای کودکانهای را که هست، نخواند؟
در ذهن من راهی جز این نبود که کاری برای کودکان انجام دهم؛ زیرا بسیاری به این موضوع توجه نمیکنند و فقط آنها را کودکان خیابانی میبینند. اما برای من، آنها فقط کودکان خیابانی نبودند؛ کودکانی بودند که هرکدام دنیای کودکانه خود را داشتند. ما نباید اجازه دهیم کودکان ما پیش از وقت بزرگ شوند و مشکلات زندهگی را تجربه کنند.
به همین دلیل، میخواستم کاری برای کودکان انجام دهم و کمکم کار را شروع کردیم. برنامه دیوارنگاری برای کودکان خیابانی راه انداختیم و صنفهای آموزشی رقص، نقاشی، گیتار و برنامههای مشابه را آغاز کردیم. در بخش ادبیات کودک نیز دوستانی با ما در نهاد همکاری میکردند. وقتی افراد بیشتری به این فعالیتها و همکاری با کودکان خیابانی علاقهمند شدند، کودکان دیگری نیز به برنامههای ما پیوستند؛ کودکانی که از خانوادههای مرفهتر بودند و با وجود شرایط متفاوت زندهگی، در برنامههای ما اشتراک میکردند.
و این موضوع خوبی بود و ما اجازه میدادیم تمامی کودکان در کنار هم درس بخوانند و موضوعات جدیدی را یاد گیرند. ما میخواستیم همان مرزهایی را که آدمبزرگها برای کودکان ساختهاند، اینکه این کودک خیابانی است و آن کودک زندهگی بهتری دارد، از بین ببریم و بگذاریم همه کودکان زندهگی کودکانه خود را پیش ببرند و مرزی میان فقیر و ثروتمند وجود نداشته باشد.
۸صبح: فعلاً چه کار انجام میدهید؟ قراری که میدانم فعلاً هم کارهایی انجام میدهید. برایمان از کارهایی بگویید که از راه دور انجام میدهید، بهویژه در حمایت از کودکان.
نوری: تصمیم داریم روی برنامههای داستانهای کودک و بعضی برنامههای دیگر برای کودکان کار کنیم. همانطور که قبلاً سوال کردید، فعلاً زمینه اجرای تمام برنامههایی که برای کودکان در افغانستان داشتیم، میسر نیست؛ به این دلیل که اصلاً به خانمها اجازه نمیدهند که بروند درس بخوانند، چه رسد به اینکه بروند کار کنند، بهخصوص برای کودکان. این موضوع بسیار مهم است. پیش از تحولات، میتوانستیم تا حدی برای کودکان کار کنیم، اما فعلاً اگر تعدادی از افراد هم بتوانند کار کنند، فضای فعالیت بسیار محدود است. افراد زیادی نمیخواهند با وجود طالبان کار کنند و تعدادی هم که میخواهند و علاقهمندند کار کنند، برایشان اجازه داده نمیشود.
به همین خاطر، فعلاً میخواهم برنامههایی داشته باشم که بتوانیم بهصورت آنلاین برای کودکان کاری انجام دهیم. ما متاسفانه در جامعه خود مشکلاتی داریم؛ در افغانستان مشکل انترنت و مشکل رسانههای اجتماعی وجود دارد. تمام کودکانی که در قریههایند، یا کودکی که یک وقت نان برای خوردن دارد و وقت دیگر ندارد، چگونه میتوانند برنامههای آنلاین را تعقیب کنند؟ به همین خاطر، ما هم با یک محدودیت روبهرو هستیم و نمیتوانیم برنامههای زیادی برای کودکان داشته باشیم. از این خاطر، برنامههای ما بسیار محدود شده است.
بااینحال، فعلاً روی برنامههای نقاشی کار میکنم و برای یک نمایشگاه در نایروبی، در افریقا، آمادگی میگیرم. یک کلکسیون است که میخواهم آماده کنم و درباره مشکلات جامعه ما، مشکلات کودکان و محدودیتهایی است که فعلاً برای خانمها وجود دارد.
۸صبح: از این برایمان بگویید که چه شد بهسمت موسیقی رفتید؟ هرچند مردم با موسیقی پیوندی دیرینه دارند و گوش میدهند و تمرین و تولید میکنند؛ ولی نگاه غالب از سمت دیگر این است که موسیقی «حرام» است. چه شد که شما بهسمت موسیقی رفتید و حتا در کارهایی که همراه با کودکان هم انجام دادید، ترانهخوانی را وارد کارتان ساختید، به نحوی اجرایش کردید، و بین مردم، بهویژه کودکان، بردید.
نوری: من به موسیقی علاقه داشتم، مخصوصاً به گیتار خیلی علاقهمند بودم. اما از جامعه سنتیای که در آن بودیم، ترس داشتم. زمانی که گیتار را شروع کردم، خودم هم تصور نمیکردم که روزی گیتار بزنم و بخواهم آن را یاد بگیرم. دوست داشتم و علاقهمند بودم که گیتار را یاد بگیرم.
وقتی به صنف رسمی رفتم که خواهرم مرا برده بود، به من گفت: «اینجا صنف گیتار هم است، میخواهی؟» اول خودم تردید داشتم که میتوانم این کار را بکنم یا نه؛ بهخاطر اینکه ما در جامعهای سنتی زندهگی میکنیم. به او گفتم: «مردم چی میگویند؟ دیگران چی میگویند؟ نمیتوانم.» به من گفت: «فقط به صدای دلت گوش کن. چند وقت که بگذرد، وقتی در زندهگیات موفق شوی، دیگر به این فکر نمیکنی که دیگران چی میگویند. وقتی به چیزی علاقهمند هستی، حتماً باید شجاعتش را داشته باشی.» این خواهرم بود که باعث شد همین شجاعت را پیدا کنم و گیتار را شروع کنم و یاد بگیرم.
وقتی گیتار را شروع کرده بودم، ابتدا به همه نمیگفتم که گیتار را شروع کردهام؛ چون میدانستم در یک جامعه سنتی زندهگی میکنیم و بهمحض اینکه میگفتم گیتار را شروع کردهام و میخواهم آن را یاد بگیرم، نگاههایشان به من جلب میشد و قضاوتهای نادرستشان شروع میشد.
وقتی گیتار را شروع کرده بودم، بیشتر اوقات برادرم گیتار را میگرفت و تا موتر، که من میخواستم برای رفتن به صنف گیتار سوار شوم، آن را میبرد و آنجا میماند. من در ابتدا ترس داشتم که گیتار را خودم با خودم انتقال دهم؛ بهخاطر اینکه وقتی یک دختر گیتار با خود میداشت، همه نگاههای عجیب به طرفش میکردند و قضاوتهای غلط شروع میشد. همان زمانی بود که من آهستهآهسته گیتار را شروع کردم.
۸صبح: سرنوشت گیتار چه شد؟ فعلاً با خود دارید؟
نوری: خب، سرنوشت گیتار یک مقدار شیرین و یک مقدار تلخ بود؛ بهخاطر اینکه زمانیکه تحولات در افغانستان آمد، نتوانستم گیتارم را با خودم بیاورم. گیتار چیزی بود که، همانطور که شما گفتید، میگفتند حرام است. انتقال دادنش هم بسیار خطرناک و سخت بود؛ بهخاطر مشکلاتی که در زمان تحولات در افغانستان داشتیم. وقتی به پاکستان مهاجر شدم، در اوایل گیتار نداشتم و ترس هم داشتم که دوباره شروع کنم؛ بهخاطر اینکه یک بار آدم درهم میشکند و بعد از آنکه بتواند دوباره حال خود را خوب سازد، کمی وقت میگیرد. اما بالاخره در پاکستان یک گیتار گرفتم و دوباره شروع کردم.
بعد از مدتی مهاجر شدیم و به کنیا آمدیم. وقتی به کنیا آمدم، باز هم گیتارم در پاکستان ماند. تازه اینجا دوباره تصمیم گرفتم یک گیتار بگیرم و فعلاً یک گیتار گرفتهام و تصمیم دارم تمرینات گیتار را دوباره شروع کنم. بهخاطر اینکه وقتی در جریان تمرین فاصله زمانی بهوجود میآید و آدم تمرین نمیکند، یک تعداد موضوعات فراموش میشوند. اما رابطه مستقیمی که گیتار با من و روح و روان من داشت، آنقدر زیاد بود که بسیاری از چیزهایی را که از گیتار آموخته بودم، فراموش نکردهام. بااینحال، باز هم به کمی وقت نیاز دارد تا دوباره تمرین کنم.
۸صبح: امیدوارم که این گیتار، گیتار همیشهگی شما باشد. عایشه جان، از مسیر تحصیلیتان برایمان بگویید. شما دوست داشتید که هنرهای زیبا را بخوانید و بعد یک مدتی در پاکستان تحصیل کردید. از خاطرات دانشگاه بگویید، ادامه راه در پاکستان و تجربههای آکادمیک شخصی که از آن دوران دارید.
نوری: من از لیسه دخترانه در افغانستان فارغ شدم و تصمیم داشتم… از زمانیکه گیتار را شروع کردم، نقاشی را هم شروع کردم و میخواستم در بخش نقاشیِ هنرهای زیبا کار کنم. اول علاقهمندی من این بود که بتوانم طراحی لباس کار کنم، اما متاسفانه رشته طراحی لباس در افغانستان نبود. بعد تصمیم گرفتم در بخش نقاشیِ هنرهای زیبا کار کنم؛ بهخاطر اینکه نقاشی را خیلی دوست داشتم و نقاشی میکردم و میخواستم آن را بهصورت درست و مسلکی یاد بگیرم.
آمادهگی کانکور خواندم. پدرم اصرار داشت که من طب بخوانم و خیلی علاقهمند بود که حتماً داکتر شوم. اما من به پدرم میگفتم: «من میتوانم یک مریض خوب شوم، اما نمیتوانم یک داکتر خوب شوم.» طب و داکترشدن واقعاً یک وظیفه مقدس است. من به این وظیفه احترام دارم، اما علاقهای نداشتم که بخواهم داکتر شوم.
یک سال کامل برای کانکور آمادهگی خواندم و بعد از آن، وقتی امتحان دادم، رشتهای را که میخواستم انتخاب کردم؛ هنرهای زیبا، بخش نقاشی. در آن رشته کامیاب هم شدم. اما متاسفانه در سالی که باید دانشگاه را شروع میکردم، در دانشگاه کابل حمله شد. همان حمله باعث شد که خانوادهام، تمام اعضای خانوادهام، بسیار ترسیده باشند. برادر کلانم در ترکیه بود و او خاطرنشان میکرد که من اصلاً نمیتوانم جرأت این را بکنم که بخواهم در افغانستان، بعد از آن حمله بزرگ، دوباره دانشگاه را شروع کنم و درس بخوانم. بعد از آن گفتند منتظر باش تا بورسیه بگیریم و بروی درس بخوانی. پس از آن، مشکلات دیگری، از جمله مشکلات امنیتی، پیش آمد و من توانستم تحصیلم را در افغانستان به پایان رسانم.
بعد از یک سلسله مشکلات و تحولاتی که در افغانستان آمد، ما به پاکستان مهاجر شدیم. زمانیکه به پاکستان رفتم، در ابتدا حالتم آنقدر خوب نبود که بتوانم درس بخوانم. میخواستم درس بخوانم، اما میترسیدم دوباره شروع کنم و باز هم نیمهکاره بماند. اما بالاخره جرأت کردم و مرا تشویق کردند که باید ادامه بدهم. طراحی لباس را در پاکستان شروع کردم و در رشته طراحی لباس درس میخواندم. برای مدتی آنجا درس خواندم و در یک برند لباس که لباسهای فرهنگهای مختلف افغانستان را طراحی میکرد، کار میکردم. بعد از آن، بهخاطر یک سلسله مشکلات، از جمله مشکلات ویزا و مهاجرت، از پاکستان هم به کنیا آمدم.
فعلاً دوباره تصمیم دارم که اینجا هم درس بخوانم. اما درسهای من قسمی نبود که یکجا نیمه بماند و من آن را رها کنم و بگویم که دیگر ادامه نمیدهم. فعلاً هم طراحی لباس را بهصورت آنلاین میخوانم و علاوه بر این، میخواهم اینجا هم در یک دانشگاه ثبتنام کنم و درس بخوانم.
۸صبح: چه چیزی باعث میشود که شما بهسمت هنر بروید؟ اساساً هنر برای شما چه معنا دارد؟ طراحی لباس، موسیقی، نقاشی، همهاش در هم تنیده است و تمامش هنر است.
نوری: دلیلش… خود هنر باعث میشود که من به سمتش بروم، اما عشقی که به هنر دارم بیشتر باعث میشود که به سمتش بروم. این موضوع را بیشتر افرادی که یک هنر را دنبال میکنند، چه در طراحی لباس، چه در نقاشی و چه در موسیقی، خوبتر میفهمند. هرقدر هم نخواهی به سمتش بروی، باز هم اگر یک بار هنر را شروع کردی، مثل یک اعتیاد است؛ دوباره تو را بهسمت خودش جذب میکند و اگر نخواهی هم کار کنی، باز هم مجبور میشوی که کار کنی. عشقی که نسبت به هنر داشتم و این رابطه مستقیمی که هنر با روح و روان و قلب انسان دارد، باعث میشود که دوباره بخواهی به سمتش بروی.
۸صبح: کمی درباره نقاشی صحبت کنیم. یکی از دوستان نزدیک من، فرحناز حامد، نقاش است و خوشبختانه حضور آثارش در اتاقم، نعمت بزرگی است برای من و از برکت حضور او احساس میکنم زندهگیام بهنحوی با نقاشی در پیوند است. یکی از رنگهای مورد علاقه او، یا بهتر است بگوییم طیف رنگی که او دوست دارد، آبی است که رنگ مورد علاقه من هم است. از قدیم دوست داشتم این رنگ را. شما چه رنگی را بیشتر دوست دارید؟ با چه رنگهایی بیشتر کار میکنید؟ و به کدام سبک نقاشی بیشتر گرایش دارید؟ میشود چند اثری را که از آن تاثیر پذیرفتهاید یا از نقاشهایی که تاثیر پذیرفتهاید نام ببرید؟
نوری: من تمام رنگها را دوست دارم، مخصوصاً رنگهای روشن که زیادتر در طبیعت میباشد، مثل رنگهای آبی، سرخ، سبز؛ تمامی رنگها را دوست دارم، بهخاطر اینکه باعث میشود روح انسان را تازه نگه دارم و هرقدر انسان افسرده باشد، باز هم انسان را از افسردهگی دور میسازد. تمام رنگها را دوست دارم. سبک نقاشی من اجتماعی و اعتراضی است و در پهلوی آن میخواهم که زیباییهای فرهنگ، مردم و طبیعت سرزمین ما را به تصویر کشم.
یعنی در آثار نقاشیای که من دارم، بیشتر میتوانید ببینید که هم زیبایی دارد، هم فرهنگ و هم پیام. تقریباً هر اثر یک پیام دارد؛ چه در مورد ازدواج اجباری باشد، چه در مورد کودکهمسری، چه در مورد زندهگی کودکان خیابانی، چه در مورد خشونتهای خانهگی و چه در مورد محدودیتهایی که فعلاً دختران افغان در افغانستان دارند.
در مورد این موضوعات است و من زمانیکه نقاشی را شروع کردم، بیشتر از آثاری الهام میگرفتم که در آنها اعتراض وجود داشت. در آن موضوعات مختلف، حتماً یک داستان و یک روایت وجود داشت. من بیشتر از آن نقاشیها الهام گرفتهام. همینطور که شما گفتید، داشتن یک دوست نقاش واقعاً یک نعمت بزرگ است. وقتی یک شخص نقاش در خانواده یا در دایره دوستان آدم باشد، دیگران هم به یک نحوی با هنر نقاشی و هنر پیوند پیدا میکنند. مثلاً در خانه ما، وقتی من نقاشی کار میکنم، اگر از بیشتر افراد خانواده درباره طیفهای رنگی یا همین «کلر پالت» بپرسید، معلومات دارند و در مورد ترکیب رنگها هم همچنان.
۸صبح: همانطور که میدانید، شرایط مهاجران فعلاً در پاکستان خیلی خوب نیست. شما چهارونیم سال در پاکستان زندهگی کردید؛ هم دانشجو بودید و هم مهاجر و هم بهعنوان کسیکه امکان بازگشت به وطن ندارد. تجربه شما از حضور در پاکستان چگونه بوده و خاطراتی را که از زندهگی در آنجا به یاد دارید، میشود برای ما شریک کنید؟
نوری: در کل میتوانیم بگوییم که زندهگی همیشه روزهای خوبوبدش را دارد و باید در هر حالتش از خداوند سپاسگزار باشیم و بخواهیم که روزهای بهتر و خوبتر بیشتر باشد در زندهگی. اما تجربه مهاجرت در پاکستان، سخت بود، واقعاً دشواریهای خودش را زیاد داشت. کسانی که درد مهاجرت را تجربه کردهاند، بیشتر درک میکنند.
افراد زیادی بودند که از یک ماه به ماه دیگر، استرس این را داشتند که چگونه میتوانند ویزهشان را برای ماه بعد تمدید کنند. وقتی ویزههایشان تمدید میشد، باز هم نگران بودند که این ماه ویزه ما تمدید شده، اما ماه بعد چه میشود؟ آیا صاحبخانه با ما قرارداد میکند؟ آیا اجازه داریم در این خانه بمانیم؟
مثل اینکه در مهاجرت، مهمان خانه کسی باشی و بعد از آن جای دیگری هم نداشته باشی که بروی؛ بخواهی در همانجا بمانی، اما نتوانی و هر روز در استرس این باشی که فردا چه میشود. مهاجرینی که در پاکستان، ایران یا هر کشور دیگری بودند، آنها هم همین درد را تجربه میکردند.
اما همین مهاجرت است که انسان را پختهتر میسازد و درک انسان را نسبت به زندهگی بیشتر میکند. مثلاً پدرم همیشه به ما میگفت که قهرمان در بحران به وجود میآید. یعنی تا زمانیکه در حالت خوب هستی، زندهگیات خوب است و مشکلی نداری، هیچگاه به تو قهرمان گفته نمیشود. وقتی با دشواریها و سختیها روبهرو میشوی و در تمام این شرایط میخواهی قوی بمانی، آن زمان است که به تو قهرمان گفته میشود. هیچکسی که در یک جای آرام و راحت است و تمام سهولتها برایش مهیا است، قهرمان خوانده نمیشود.
و من میتوانم در یک کلمه بگویم که تمام مهاجرینی که در هر جایی هستند و مزه مهاجرت را چشیدهاند و آن روزهای سخت مهاجرت را درک کردهاند، واقعاً به قهرمانی و شجاعت نیاز دارند؛ به خاطر اینکه هر کسی نمیتواند این کار را انجام دهد. وقتی میخواهیم شرایط زندهگی ما بهتر شود و از تمام دشواریها بیرون شویم، حداقل باید آن سختیها را تجربه کنیم تا بعد از آن آسانی بیاید. برای من هم زندهگی در پاکستان همینگونه بود. سختیها را تماماً تجربه کردهایم. هر روز مشکلات ویزه و هزار مشکل دیگر وجود داشت.
وقتی آدم در کشور خودش باشد، ضرور نیست که پاسپورت و ویزه خود را با خود بگیرد و هر جایی که بخواهد برود. اما وقتی در کشور دیگری باشی، هر روز باید پیش از اینکه از خانه بیرون شوی، متوجه باشی که آیا ویزهات همراهت است؟ آیا پاسپورتت همراهت است؟ آیا مدارک مهاجرتیات را داری؟ آیا میتوانی بیرون بروی؟ آیا تضمینی وجود دارد که در بیرون از خانه تو را آزارواذیت نکنند و از تو سوال نکنند؟ و اینکه استرس، ترس و اضطراب این مسایل را با خود نداشته باشی.
در کل، مهاجرت من را پختهتر ساخت و باعث شد چیزهای بیشتری را درک کنم. این تجربه در هنر من هم تاثیر داشت. درک من بالاتر رفت و برایم الهامبخش بود تا بتوانم آثار بیشتری با موضوعات و روایتهای متفاوت خلق کنم. همین موضوع در نقاشیام تاثیر داشت و توانستم نقاشیهای بهتری خلق کنم.
۸صبح: عایشه جان، به دخترانی که در افغانستان هستند و به موسیقی و نقاشی علاقه دارند، اما متتسفانه اجازه پرداختن به این هنر را ندارند، پیام و گفتنیتان به این دخترها چیست؟
نوری: کلاً من درک میکنم که فعلاً دخترانی که در افغانستان هستند، واقعاً در شرایط دشواری قرار دارند و محدودیتهای زیادی در زندهگیشان وجود دارد و ما تمامی این موضوعات را درک میکنیم. اما باز هم میفهمیم که دختران سرزمین ما واقعاً شجاع هستند. آنها همیشه از خود شجاعت نشان دادهاند و از این خاطر از آنها میخواهیم که همینگونه که قوی ماندهاند، قوی بمانند، امیدشان را از دست ندهند و به کارشان ادامه بدهند. اگرچه فعلاً فرصتهایی برایشان وجود ندارد یا فرصتها محدود است، باز هم آنهایی که به هنر علاقهمندند، میتوانند هنرشان را ادامه دهند.
میدانم فعلاً برایشان فرصت برگزاری نمایشگاه نیست و نمیتوانند آثار خود را به نمایش بگذارند، اما یک حقیقت وجود دارد: هنر را نمیتوان از آنها گرفت. هر کاری که بکنند، اگر دروازههای مکتب را به رویشان ببندند، اگر اجازه ندهند نمایشگاه نقاشی داشته باشند و اگر فرصتها را از آنها بگیرند، باز هم هنر چیزی است که هیچکس نمیتواند از کسی بگیرد.
وقتی هنر در وجود یک شخص باشد، فکر میکنم مشکلات نیم میشود؛ یعنی همان اندازه مشکلاتی که دیگران احساس میکنند و همان بار سنگینی که از مشکلات و محدودیتها روی شانههایشان است، برای یک هنرمند شاید ۵۰ درصد کمتر شود؛ بهخاطر همین هنر است که انسان را زندهتر نگه میدارد.





