در عمق جنگ گیر کرده بود. احساس بیچارهگی و درماندهگی او را خفه میکرد، اما ناچار به تحمل آن همه ترس، بغض، بیپناهی و درماندهگی بود؛ زیرا او مهاجر و بیپناه است. مهاجری که به لقب «افغانی بدبخت» شهره شهر است و حتا حق نجات جانش را از میان دود و باروت ندارد. در اینجا به روایت دردناک یکی از زنان معترض و مهاجر افغانستان که در میان آتش جنگ ایران و اسراییل گیر مانده بود، میپردازیم. او از دوازده روز جنگ، ترس و درماندهگیاش چنین حکایت میکند: وقتی تصمیم گرفتم از جنگ فرار کنم و پول خانهای که به اجاره گرفته بودم را خواستم، برایم گفتند که تو افغانی بدبخت هستی. چه در اینجا و چه در وطن خود جز ذلت و خواری ندیدی، پس بنشین و بمیر؛ این بهتر از تلاش تو برای نجات جانت است، مگر جان تو چقدر ارزش دارد؟ این جملات توانم را از من گرفتند و پاهایم سست شد. دیگر نتوانستم با کولهپشتی که در آن وسایل مورد نیازم را برداشته بودم، قدم به فرار بگذارم. گاهی با خود میگفتم راست میگویند، جان من اگر ارزشی میداشت، در وطن خود زندهگی آسوده و شاد داشتم و این همه ذلت را به جان نمیخریدم. پنج روز از جنگ ایران و اسراییل گذشت و جنگ با گذشت هر روز شدت میگرفت. در مدت پنج روز هیچکسی جز من و همسایه یکی از طبقهها که او نیز افغانی بود، در بلاک پنجطبقهای نمانده بود.
صداهای وحشتناک از دور و نزدیک به گوش میرسید و گاهی صداها آنقدر بلند و دلخراش بود که تمام بدنم را به لرزه درمیآورد و با خود کلمات شهادت را میخواندم تا برایم مرگ آسان نصیب شود. راستش از مرگ هراسی نداشتم و خودم را با تمام وجود آماده مرگ کرده بودم، هراسم از این بود که مبادا زخمی یا دستوپاشکسته زیر آوار گیر بمانم و ساعتها فریاد بزنم و کسی نیاید تا جان یک افغانی را نجات دهد. شب و روز فکر کردن به چنین موردی مرا خفه میکرد و ترسش از صداهای خوفناک چهار طرف نیز بیشتر بود. گاهی که به خواب میرفتم، خودم را زیر آوارها تصور میکردم و نفسم بند میآمد. تحمل آن همه فشار روحی و روانی داشت مرا دیوانه میکرد. به همین دلیل تصمیم گرفتم از پول خانه و همهچیز بگذرم و آواره خیابانها شوم، اما از خیابانهای خالی که جز پارس سگها صدای دیگری شنیده نمیشد نیز ترس داشتم و به بلایی فکر میکردم که بر سر کبرا رضایی، یکی از پناهجویان افغانستان، آمده بود. وقتی به جسد تکهتکهشده آن دختر بیپناه که توسط مرد ایرانی به قتل رسیده بود، فکر میکردم، حالم بدتر میشد و گیر کردن زیر آوارها را ترجیح میدادم. از تصمیمم منصرف شدم و چند روز را با فشار روحی و روانی که داشت مرا دیوانه میکرد، گذراندم. شب و روز خواب نداشتم و به بلاهای بزرگتری که ادامه جنگ قرار بود بر سرمان بیاورد، فکر میکردم. با گذشت هر روز، منطقه خالی و خالیتر میشد و ایرانیها به خارج یا به شهرستانهای خود پناه میگرفتند و افغانیها در چهاردیواری خانهها منتظر اصابت موشک یا بمبی بودند که قرار بود جسدهای سوختهشده فراوانی به جا بگذارد.
صبح یکی از روزها بار دیگر تصمیم گرفتم تا حداقل از چهاردیواری خانه دور شوم و در جای دیگری پناه بگیرم؛ زیرا توان تحمل آن همه فکر و فشار برایم نمانده بود. کولهپشتیام را برداشتم و به خیابان رفتم. هیچ موتری نبود تا با آن از منطقه دور شوم. مجبور شدم یک ساعت پیادهروی طاقتفرسا را در گرمای شدید تحمل کنم تا خود را به ایستگاه تاکسیها که به سمت مترو میرفت، برسانم. در ایستگاه تاکسی که رسیدم، دیدم تعداد بسیار اندکی از موترها در خیابان دیده میشود. به هر کدام که دست میدادم، وقتی متوجه میشدند افغانیام و کولهپشتی در پشت دارم، مرا سوار موتر نمیکردند و رد میشدند. چندین ساعت در خیابان ماندم تا اینکه شام شد و اندکی موترها بیشتر شد. یکی از رانندهگان با پرداخت پول زیاد راضی شد تا مرا دوباره به خانه بازگرداند.
بار دیگر به خانه آمدم و با وجود استرس و شببیداریها، تصمیم گرفتم به افغانستان برگردم. به همین خاطر، با وجود جملههای غیرقابلتحمل که از صاحب خانه خود شنیده بودم، باز هم جدی خواستم با او صحبت کنم و پول خانهام را بگیرم؛ زیرا من هیچ پولی جز همان اجاره خانه نداشتم. هر قدر به صاحب خانه که با فامیل خود از جنگ فرار کرده بود زنگ زدم، گوشیام را برنداشت. مجبور شدم زیر آن سقف که هر لحظه ممکن بود با اصابت موشک آوار شود، تاب بیاورم. سر و صداها هر روز بیشتر میشد و آسمان رنگ دیگری به خود گرفته بود؛ زیرا در نزدیکی خانه ما پالایشگاهی که حداقل ده دقیقه با ما فاصله داشت، موجود بود و چندین بار مورد حمله قرار گرفت. بالاخره در یکی از شبها پالایشگاه نزدیک خانه ما را منفجر کردند و صدایش آنقدر وحشتناک بود که شیشهها لرزیدند و پیش چشمانم سیاهی کرد. فکر کردم ساختمان ما را زدهاند و زیر آوار شدهایم. نفسم بند آمده بود و صدای قلبم آرام نمیگرفت. لحظهای در شوک بودم که آتش بزرگی بالا شد و از پنجره بهخوبی دیده میشد. متوجه شدم که پالایشگاه منفجر شده و ساختمان ما آنقدر آسیب ندیده است، اما بسیار ترسیده بودم، در حدی که صدای تپش قلبم را بهخوبی میشنیدم.
شب نتوانستم بخوابم و همین که آفتاب طلوع کرد، به یکی از دوستانم که از لیلیه دانشگاه به خانه اقارب خود پناه گرفته بود، زنگ زدم. از او خواستم تا با اقارب خود حرف بزند تا دو روز مرا نیز در خانه خود جا دهند، وگرنه قلبم از شدت ترس خواهد ایستاد. چهار ساعت منتظر ماندم تا زنگ دوستم آمد و گفت که خانه اقارب آنها جای کافی ندارد، اما در عوض جای دیگری پیدا کرده که در آنجا چند دختر افغان دیگر نیز از تهران فرار کرده و در حومه شهر پناه گرفتهاند. خبر خوبی بود. آدرس آنجا را گرفتم و با مشکلات فراوان توانستم خود را به آنجا برسانم. دو روز در آنجا ماندم و بهدلیل کمبود جا، مجبور شدم به خانه برگردم. وقتی نزدیک خانه رسیدم، متوجه شدم که با گذشت دو روز و دو شب، ماموران آتشنشانی هنوز نتوانستهاند آتش آنجا را خاموش کنند. بار دیگر ترسیدم و صدای قلبم را شنیدم، اما مجبور بودم به خانه برگردم؛ زیرا خیابان برای زن تنهایی چون من وحشتناکتر از جنگ بود.
چند روزی را همچنان با ترس، درماندهگی و بیچارهگی گذراندم تا اینکه در یکی از شبها، ساعت ۳:۳۰ که خواب به سراغم نمیآمد، متوجه خبر آتشبس شدم. یکی از دوستانم در صفحه اینستاگرام خود نوشته بود که ایران و اسراییل با آتشبس توافق کردهاند. خبر غیرمنتظره و متعجبکنندهای بود. باور نکردم و زود به صفحات رسانههای معتبر سر زدم. خبر واقعیت داشت و از شدت خوشحالی نتوانستم جلو ریختن اشکم را بگیرم. دیری اشک ریختم و با خود میگفتم لعنت به جنگ، لعنت به بیپناهی و لعنت به مهاجرستیزی. دوازده روز جنگ تاب از توانم ربوده بود و حس ترس، بیپناهی، درماندهگی و بیچارهگی مرا خفه میکرد.







