چرا فرار؟
چگونهگی فروپاشی نظام جمهوری زمینههای زیادی دارد، اما در ۱۵ آگست سال ۲۰۲۱، آخرین ستون امید شهروندان افغانستان از بهر داشتن نظام جمهوری، در کابل فروریخت. فروپاشی اما با کلیدواژه «فرار» رقم خورد. حاصل آن، بیپناهی، یأس و گریز جمعی بود. فرار از ارگ شکل گرفت و تا کل وجودمان رخنه کرد: فرار از جغرافیا تا فرار از تکالیف اخلاق جمعی. نهتنها از خانه، دهکده و شهر خود گریختیم، بلکه از مسوولیتها، اهداف، خاطرهها و آرزوهای جمعیمان نیز فرار کردیم. فروپاشی هرچند پاشیدهگیهای زیادی به همراه داشت، اما واقعیت وجودی انسان افغانستانی را بیشتر از هر زمانی آشکار کرد؛ واقعیتی که نشانگر فرار ما از همه ادعاهای دهانپرکن بود. فرار به ما نشان داد که نه انسانهای شهروندمدار بودیم، نه «امپراتور». نه شیر بودیم و نه هم پرچمداران آزادی و عدالتخواهی. اما آنانی که نای عدالتگستری داشتند، ادعا نداشتند و تا آخرین رمق در برابر «فرار» خویش ایستادند و بر فراز کوههای هندوکش و خیابانها در برابر سلاحداران زشتفرهنگ رژیم طالبان، مردانه و زنانه ایستادند. بنابراین، پیشتر از اینکه به سهسالهگی فروپاشی بپردازم، خوب دانستم، به سهسالهگی فرار «جمعی» بیندیشم. شاید با این برداشت من از فرار، همهگان موافق نباشند، اما من فکر میکنم ممکن نیست وضعیت کنونی را بدون پرداختن به دال مرکزی یعنی فرار و نگاهی به تنهایی زنان در متن خشونت به خوانش گرفت.
ما، همانگونه که از روی دیوار فرار کردیم، از کنار مقاومت، ایستادهگی و مسوولیتهایمان نیز فرار کردیم. همانگونه که از نظام مردمسالار فرار کردیم و دوباره به بنیادگرایی-طالبانی پناه آوردیم، از اعتراض به تمکین و از خیابان به فضای مجازی نیز فرار کردیم. نهتنها ما، بلکه طالبان نیز فراریاند. آنها خلاف ماهیتشان، از کوه و دشتها به خیابانها و دفاتر مفشن پناه آوردهاند. بنابراین، فرار میراث همه ما، از رأس تا ذیل بود که برجا ماند. برای همین، مهمترین دغدغه شهروند افغانستان اکنون فرار شده و تنها چیزی که فرار نکرده، انگیزه فرار است.
اثر این فرار و فروپاشی، تمامی زمینههای زندهگی را در افغانستان دچار عقبگرد و دگرگونی کرده است. به تناسب آن، سلولهای دستگاه معرفتی واقعیتهای سیاسی، اجتماعی و فرهنگی نیز زیر فشار بنیادگرایی دینی-قومی محور طالبان متحول و چندپاره شده است. دگرگونی دیگر در این زمینه، ضرورت فهم پیچیدهگی نسبت شهروندان، بهویژه نسل پسین، میان آنچه در بیست سال آزمودند و آنچه در این سه سال به وقوع پیوست، میباشد.
اما، به نظر میرسد مهمترین تحول، به حاشیه رانده شدن اجباری زنان است که اکنون در متن خشونت قرار گرفتهاند. ما با فرارمان از افغانستان و خالی گذاشتن جای نهادهای مدنی، حقوق بشری و سازمانهای مدافع زنان، برای زنها وضعیت نو خلق کردهایم: تنهایی در متن خشونت و مقاومت. بنابراین، درک ماهیت موقعیت زنان و شاخصهایی که در محور آن خشونت تعریف میگردد، مساله اصلی این نبشتار است که به آن پرداخته خواهد شد.
ماهیت موقعیت کنونی زنان در افغانستان چگونه است؟ شاخصهای خشونت بر زنان چیست؟ زنان با کدام امید در برابر رژیم ستمگر طالبانی مبارزه میکنند؟ آینده سیاسی-اجتماعی سیاسی افغانستان چگونه خواهد بود؟
موقعیت کنونی زنان
بدون درک موقعیت زنان در بیست سال پسین، نمیتوانیم وضعیت کنونی آنها را بازبینی کنیم. زنان در بیست سال پسین در میان دود و آتش و خیابانهای پر از ترس -کمینگاه گردانهای انتحاری- طالبان را بیوقفه ورق زدند، مکتب و دانشگاه خواندند. آرزوها و آرمانهای خود را در متن یک نظام مردمسالار (با وجود اینکه پر از فساد و ناهنجاری بود)، از نو بازیافتند. آنها توانستند برداشت سنتی از موقعیت زن را در خانواده و جامعه متحول بسازند. زنان توانستند راوی رنجهای خود شوند. آنها بخشی از نظام مردسالار اجتماعی را تسلیم خواستهای انسانی و حقوقی خود کردند. بنابراین، ماهیت موقعیت زنان در بیست سال پسین بنا بر عوامل داخلی و خارجی، نقش دانشگاهها، فعالان (بیمزد) مدنی و روشنگران تغییر یافته بود.
تا یک روز پیشتر از ۱۵ آگست، ما یک جامعه در حال تغییر داشتیم، اما پس از آن روز، با وقوع هولناک فروپاشی و در پی آن، رژهای بیمانند «فرار»، موقعیت زنها تغییر کرد. زنان پس از آن، به یکبارهگی در برابر سلاحداران متجاوز، یک رژیم ستمگر و ساختار سیاسی-اجتماعی ضد زن قرار گرفتند.
اکنون زنان افغانستان به عقب برگشتهاند، عقبتر از بیست سال پسین، که از آشپزخانه به قبرستان میرسد. اکنون زنان دوباره بخشی از قلمرو فاتحانه مردان شدهاند، با این تفاوت که زن امروز از پشت پنجره چادری، خودش را یک زن زندانی مییابد نه «بیبی» و «معصوم». هر چند چادری بر زن تحمیل شده، اما باور زن نسبت به چادری عوض شده است. برای همین، موقعیت کنونی زنان فاجعهبار و ظالمانه است. فاجعهبار برای اینکه دانسته ظلم را تحمل میکند و دیگر ظلم را بخشی از تقدیر خود نمیپندارد.
اکنون زنها در میان آگاهی مدرن و واقعیتهای سنتی واقع شدهاند. بخشی از آنها به لحاظ فکری، آزادیها، حقوق و آرمانهای خود را میفهمند، ولی به لحاظ عینی با موانع بیشمار مواجهاند و در هوا و زمین دستوپا میزنند. موقعیت کنونی زنها، موقعیت معلق است: نه میتوانند عقب برگردند و نه گذاشته میشوند پا پیش بگذارند. زنی که دیروز مسوولیت رهبری دانشگاهی، نهاد فرهنگی و یا عهدهدار پیشبرد امور یک نهاد دولتی بود، اکنون در خانه نشسته و روزانه باربار انگشت آرزوهایش را هنگام بریدن پیاز، قطع میکند. زنی که دیروز به دلیل استقلال مالی از احترام خانوادهگی برخوردار بود، اکنون روزانه دهها بار از ورای کارکردهای گذشتهاش، مورد بازپرس و تحقیر خانوادهگی قرار میگیرد. از این منظر، زنان ستم را به جان میخرند و در حاشیه رفتهاند. از سوی دیگر، در برابر این ستم آگاهانه مبارزه میکنند. این اوج فاجعه و معنای تنهایی زن در متنِ خشونت و ایستادهگی است.نداندان اند
شاخصهای خشونت
خشونت برای مرد افغانستانی از رهگذر معنایی، با مصادیق فزیکی قابل فهم است (هرچند بخشی از مردان در افغانستان مصادیق فزیکی خشونت را بخشی از حق تربیتی خود بر زنها میدانند). اگر کسی به لحاظ ظاهری مورد خشونت واقع شده باشد، در ادبیات عامه، زن قربانی خشونت گفته میشود، اما نمودهای روحی خشونت آنچنان مد نظر نمیآید.
برای همین، در این نبشتار، من از زبان زنانی حرف خواهم زد که در بیست سال پسین بهصورت آگاهانه و انسانی، از حقوق خویش آگاه شدهاند. زنانی که بر جنس خود ظلم روا نداشتند. آنانی که از فضل پروژههایی «فضلی» ارگ و دمودستگاه سیاسی رشد نکردهاند، بلکه زنانی که شجاعت، مقاومت، پایداری و آگاهی را از ورای تجربههای خصوصی، تطاول در برابر رژیم خشونتبار خانوادهگی، پس دادن قربانی و فراگرفتن دانش آموختهاند.
بنابراین، در دنیای زنانه، خشونت شاخصهای دیگری دارد. شاخصهایی که خشونت را به معرفی میگیرد، شامل جسمی و روحی میشود: خشونت خانوادهگی، خودکشی، تجاوز (ازدواج اجباری)، محرومیت از آموزش و اشتغال، محدودیت در آزادی و تبعیض حقوقی و قضایی.
خشونت خانوادهگی
خشونت خانوادهگی همراه با خشونت فزیکی، روانی، جنسی، اقتصادی، اجتماعی و کلامی است. در سبک زندهگی شماری از افغانستانیها، خشونت خانوادهگی تاریخ کهن دارد. این خشونت بسته مکمل همه خشونتهاست. از نخستین روزهای پرورش نوزادان شروع میشود و تا سقف اهداف و آرزوهای آنها را در بر میگیرد. خشونت خانوادهگی تا یک جایی بدون رعایت جنسیت (زن یا مرد) عملی میگردد؛ اما به دلیل اینکه مردها در افغانستان از استقلال بیشتر برخوردارند و مرد بودن بخشی از افتخار خانوادهها به حساب میآید، از سیطره خانواده بیرون میشوند. با این حال، از اینکه مردها تا نوجوانی زیر شکنجه، ترس و دستورهای اخلاقی پر از تناقض خانوادهها بهویژه خانوادههای هستهای بزرگ شدهاند، خود آنها بدل به سربازان پدر برای کنترل زن (مادر و خواهر)شان میگردند. برای همین، مردها خشونت را میآموزند و با همین آموزهها میروند زندهگی تشکیل میدهند و به زنان منحیث قلمرو و ملکیت خود نگاه میکنند.
خشونت خانوادهگی با این چشمانداز، سرنوشت دختران و زنان را بدتر از مردها تعیین میکند. زنها از خانواده میآموزند که بخشی از ملکیت مردان هستند و در دسترس همسر آیندهشان باید قرار بگیرند. الگوی کلان را از مادر میگیرند؛ مادری که یا همسر دوم و سوم شده و یا پس از خودش «امباق/انباغ» را تجربه کرده است.
این الگوبرداری قسمتی از سرنوشت زن را برای آیندهاش رقم میزند. با این حال، بخشی از نسل بیست سال پسین در نتیجه آشنایی با آموزههای حقوقی، فلسفی و ادبی، راههای مبارزه را یاد گرفته و توانسته بودند این فرهنگ را دَور بزنند و خود الگویی از زنان آزاد و مستقل شوند. اما با برقراری نظام امارت طالبانی، زنها دوباره زیر سیطره همین سبک زندهگی رفتهاند. دختران محروم از مکتب که نمایندهگان نسل کنونی خواهند بود، آهستهآهسته با روایت طالبان خو میگیرند و ممکن تا پنج سال آینده، اگر از آموزش بهدور بمانند، آگاهیشان از واقعیتهای اجتماعی-طالبانی شده دوباره رنگ خواهد گرفت.
طالبان با به حاشیه بردن زنان در خانه، در واقع آنها را در متن خشونت قرار دادهاند. در کنار آن، طالبان همراهی بخش زیادی از مردان افغانستان را در تعمیم خشونت از طریق خانواده به دست آوردهاند. اکنون بخش زیادی از مردان همسو و همپیمان خوانش طالبان از وضعیت زنان هستند. طالبان با قرار دادن زنان در محیط خانواده، بستن درهای مکاتب و دانشگاهها و محرومیت آنها از جامعه، خشونت خانوادهگی را از طریق مردان خانوادهها جنبه عملی دادهاند. چنانکه بیشترین جنایت علیه زنها از درون خانوادهها و به کمک مردهای خانوادهها صورت میگیرد.
خودکشی
در این مدت خودکشی زنان که بیشتر آن ریشه در مناسبات خانوادهگی داشته و یا ناشی از حس حقارت و عقده برخاسته از محرومیت حقوقی میباشد، روزافزون شده است. قرار مطالعه آمارها در فضای مجازی در این مدت، بالاتر از ۱۵۰ زن به زندهگیشان نقطه پایان گذاشتهاند. با خودکشی هر زن، دهها آرمان و آینده نیز مرده است. خودکشی زنان بخش مهمی از وضعیتی است که آنها در آن واقع شدهاند. فضای سانسور و سرکوب رسانهای باعث شده که بیشتر انگیزههای این خودکشیها مشخص نشود. اما خودکشی مهمترین بخشی از خشونت است که زنها با آن مواجه هستند.
تجاوز بر زنان، قسمتی از خشونت علیه زنان است که پیش از نظام طالبان نیز وجود داشت؛ اما پس از حاکمیت این نظام، بیشتر شده است. بیشتر تجاوزها ناشی از روابط خارج از ازدواج و نکاح اجباری فرماندهان طالبان با زنها عنوان شده است. قرار گزارش ۸صبح (۲۷ جدی ۱۴۰۱) نورالله عادل، رییس محیط زیست طالبان، هنگام برقراری رابطه جنسی خارج از ازدواج بازداشت شد. بربنیاد همین گزارش، سیدمهدی، رییس دفتر مولوی عبدالرووف، رییس استخبارات طالبان در بامیان، به اتهام برقراری رابطه خارج از ازدواج با یک زن شوهردار و صاحب چهار فرزند، از سوی ملا عبدالله سرحدی، والی طالبان در این ولایت، بازداشت شده است. افزون بر این، رییس مبارزه با حوادث طبیعی طالبان در ولایت فراه نیز هنگام برقراری رابطه خارج از ازدواج بازداشت شده است. مولوی عبدالجبار، رییس مبارزه با حوادث این گروه در ولایت فراه، بهصورت بالفعل در هنگام برقراری رابطه جنسی بازداشت شده است. همزمان، قرار این گزارش یک دختر در روستای چاکران ولسوالی وردوج بدخشان از سوی قاری معصومالله، مدیر عواید ولسوالی بهارک، مورد تجاوز جنسی قرار گرفته است. این دختر مدعی شده بود که در پی تجاوز جنسی بر وی، حامله شده است. اینها تنها موارد خشونت ناشی از تجاوز نیست که به وسیله نیروهای ارشد گروه طالبان به زور، تطمیع و یا تهدید خانوادههای قربانیان صورت گرفته؛ بیشتر این تجاوزها به دلیل حساسیتهای اجتماعی، زورگویی طالبان و تاریک بودن فضای رسانهای از چشم مردم پنهان مانده است.
اگر به تجاوز جنسی بر زنان فراتر از عمل جنسی نگاه کنیم، اکثر قربانیان این رویدادها، یا دست به خودکشی زدهاند و یا برای همیشه در میانِ ننگ اجتماعی، بارها در دنیای زنانه خود شکسته و مردهاند. خشونت ناشی از تجاوز، بستر سایر خشونتها را نیز هموار میکند. زن قربانی تجاوز هرگز منحیث یک شخصیت حقوقی و حقیقی مورد احترام خانوادهاش نیست و در بستر فرهنگی افغانستان نمیتواند زندهگی مشترک تشکیل بدهد.
محرومیت از آموزش
محرومیت میلیونی دختران از مکاتب، تنها محرومیت آنها از آموزش نیست؛ چیزی که در این امر نادیده گرفته میشود، شکست آرزوهای آنهاست. ما تنها به این فکر میکنیم که زنها به مکتب نمیروند، بلکه بدتر از آن این است که محرومیت از آموزش باعث میشود هرگز زنها استقلال مالی پیدا نتوانند و از حقوق خویش آگاه نشوند. در کنار این، راههای مبارزه در برابر ساختار سنتی خانواده را فرا نگیرند و نتوانند در آینده فرزندان آگاه برای جامعه پرورش دهند. اینها همه مثل زنجیر به هم وصل است و بخشی از سیاست سانسورکننده و ستمگر طالبان برای اعمال خشونت بر زنان میباشد. برای همین، زنها با محرومیت از مکاتب، به نحوی دچار خشونت شدهاند؛ خشونتی که تمامی زمینههای زندهگی آنها را برای همیشه متاثر خواهد ساخت.
سه سال دوری از مکتب، به اندازه سه دهه تحمل رنج است. جدا از اینکه نزدیک به سه میلیون دختر از رفتن به مکتب محروم شدهاند، قسمت زیادی از زنان دیگر از رفتن به دانشگاه محروم شدهاند. محرومیت از دانشگاه، فاجعهبارتر است. بسیاری از دختران به دلیل اینکه دیگر نتوانستند به تحصیل ادامه دهند، قربانی ازدواجهای ناخواسته شدند. خانوادهها به دلیل اینکه نمیتوانند امرار معاش کنند، دختران بازمانده از تحصیل خود را در برابر تطمیع و یا زور به ازدواج نیروهای طالبان و یا افراد دیگر درمیآورند. وقتی زنان از تحصیل محروم شدهاند، بیشترشان از روی ناچاری تن به این خواستها دادهاند.
محرومیت از آزادی
به یک تعبیر، آزادی حقی است که بربنیاد آن، فرد بتواند دست به انجام امری بزند و یا هم از انجام امری امتناع ورزد. بربنای این تعبیر، زنان افغانستان اکنون هیچ نوع آزادی ندارند. نداشتن آزادی خود نوعی از خشونت است که اکنون زنها در افغانستان متقبل میشوند. نمودهای اساسی محرومیت زنان از آزادی با وضع قوانین اجتماعی سختگیرانه از سوی نظام طالبانی و عدم مشارکت سیاسی زنها قابل ارزیابی است. در کنار اینها، پوشش اجباری، محرومیت از باشگاهها، آرایشگاهها، تابع شدن به مرد/محرم هنگام گشتوگذار و محدودیت رسانهای برجسته میگردد. زنان با این شاخصها و نمودها، بهصورت کلی از آزادی محروم شده و مورد خشونت روحی قرار گرفتهاند.
تبعیض حقوقی و قضایی
تبعیض حقوقی و قضایی بخشی از خشونتهای آشکار دیگر است که زنان در افغانستان متحمل میشوند. بدون شک، در نبود قانون اساسی، همه شهروندان افغانستان مورد خشونت واقع هستند، اما به دلیل مردسالار بودن ماهیت نظام طالبانی، زنها با نمودهای قابل دید مورد تبعیض حقوقی و قضایی قرار میگیرند. پیش از این، هرچند در نظام جمهوری نیز زنها مورد تبعیض حقوقی و قضایی واقع میشدند، اما قوانین نافذه در بستر نظام مردمسالار و نظارت بینالمللی از وضعیت آنها، منحیث عوامل بازدارنده در خشونت قضایی بود. اکنون اما به لحاظ حقوقی زنها در مواردی چون حق ارث، شهادت در دادگاه، حق طلاق، حق حضانت فرزند، جرایم ناموسی (مجازات نابرابر با مردان)، حق مالکیت، ازدواج اجباری و زودهنگام مورد خشونت آشکارا قرار میگیرند.
مقاومت زنان
خشونت ساختاریافته علیه زنان در افغانستان در قالب شاخصهای بالا مورد ارزیابی قرار گرفت. همچنین که فرار جمعی ما از جغرافیا و مسوولیتها، زنها را در متن خشونت قرار داد، در متنِ مقاومت نیز واقع کرده است. امروزه، چشم و امید همه، مبارزه سرسختانه زنها در روی خیابان، در فضای اجتماعی و در خانههاست. ما میبینیم که زنهای بامسوولیت و آگاه، با وجود همه تعزیرات و جبر خانوادهگی، اما از طریق فضای مجازی با چشماندازهای گونهگون حضور دارند. خوشبختانه، زنها توانستهاند در برابر این رژیم صدای اعتراض باشند. ما همانقدر که شاهد شکنجه، تجاوز و خشونت رفته بر زنان در زندانها بودهایم، شاهد مقاومت و ایستادهگی آنها در خیابانها و در برابر این رژیم ستمگر نیز هستیم. زنها اکنون قسمت مهمی از سرنوشت ما هستند. اگر زنها بتوانند با آگاهی و دانشی که دارند، در این دوره تاریک، روایت ویژه و زنانه از حضورشان در جامعه (با وجود محدودیتها) خلق کنند، بدون شک جایگاه اجتماعی، سیاسی و فرهنگی متفاوتتری در آینده خواهند داشت.






