زنان در افغانستان از گذشتههای دور تا کنون انواع ستم و نابرابری را تجربه کرده و میکنند. این قشر در دورههای مختلف بهخصوص در دو دوره حاکمیت طالبان از همه حقوق انسانی خود محروم شده و خشونت چندلایه را تجربه کردهاند. این ستم و خشونت به اندازهای گسترده است که زنان نه در فضای خصوصی و نه در فضای عمومی آن چنان که باید زندهگی کنند، نکردهاند و با دید انسان خودمختار به آنان نگریسته نشده است. چنان که در حال حاضر حتا صدای آنان «عورت» خوانده شده و از حق تحصیل، کار، انتخاب و گشتوگذار آزاد منع شدهاند. این خشونتها ریشه در انواع ستم ساختاری دارد؛ ستمی که ابتدا در فضای خصوصی و بعد در فضای عمومی بر زنان اعمال میشود. ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و سیاسی در افغانستان بر مبنای نابرابری جنسیتی شکل گرفته است که در آن زنان همواره فرودست و جنس ضعیف پنداشته میشوند.
ستم ساختاری در جامعه افغانستان چنان ریشهدار است که در بسیاری از خانوادهها از زمان تولد تا مرگ زنان را همراهی میکند، چنان که پیش از تولد زمانی که وجودش هنوز در شکم مادر تکمیل نشده، اطرافیانش او را پسر میخوانند و به امید اینکه جنین پسر باشد اسم پسرانه برایش انتخاب میکنند. بردن اسم دخترانه قبل از تولد جنین قدغن است و کسی حق ندارد اسمی از دختر ببرد. زمانی که نوزاد دختر باشد شیون برپا میشود و همه از نزد «مادر دخترزا» متواری میشوند. بدبختی آن نوزاد از بدو تولد آغاز میشود، کمتر مهر میبیند و بیشتر بهخاطر جنسیتش قضاوت میشود.
از اینجاست که نفرتپراکنی جنسیتی بنابر ساختارهای فرهنگی و اجتماعی در محیط خانواده شکل گرفته و تا جامعه گسترش مییابد؛ زیرا ذهنیتهای آماده شده از ساختارها و کلیشههای موجود اجتماع نشات میگیرد. دید جنسیتیای که افکار عامه در برابر رفتار و گفتار زن دارد، باعث عقبماندهگی ذهنی و رفتاری زن و مرد میشود. از دید جامعه سنتی و مردسالار دیدگاه و رفتار زن پیش از اینکه مورد پذیرش واقع شود، رد میشود. این مساله از تغییرات و تصمیمهای بزرگ در اجتماع گرفته تا در حوزه خصوصی زنان را تحت تاثیر قرار میدهد. چنان که در مساله ازدواج دید جامعه چنین است که زن پس از ازدواج به مالکیت مرد میرود و اختیارات عام و تام او به مرد تعلق میگیرد و هر تصمیمی که برایش اتخاذ کنند بدون اعتراض باید پذیرفته شود.
این طرز تفکر تا جایی گسترش مییابد که تبدیل به نوعی مرض ذهنی لاعلاج میشود و برای مهار آن نیاز به پادزهر است. بدون شک که پادزهر آن بازمیگردد به تغییر و تحول ذهنیتهای از قبل ساخته شده که بنابر ساختارهای اجتماعی، فرهنگی و حتا سیاسی به خورد مردم داده میشود. بنابراین، تحول در افکار عامه نیاز به بازسازی ذهنیتهای از قبل آماده شده دارد؛ طرز فکری که از محیط تولد آشنا و در آن رشد کرده است. در جامعه سنتی و مردسالار افغانستان که همه چیز برمیگردد به نوع تربیت رفتاری و ذهنی تقلیدی و پاسداری از آنکه ریشه در فرهنگ و اجتماع دارد، باید تغییر داده شود. از آنجایی که رکن اصلی تحولات فکری در اجتماع را نیروی جوان تشکیل میدهد، نسل نو باید تقلید و پاسداری از رفتارهای ناپسند را که به نحوی تبدیل به عادت شده است، کنار بگذارد و با دید نو به مسایل جنسیتی فکر کند.
در دو دهه اخیر ما تا اندازهای شاهد تغییر نسبی این مساله در بین جوانان تحصیلکرده در کلانشهرهای افغانستان بودیم. دیدی که مردان نسبت به زنان بهخصوص در محیطهای اکادمیک داشتند تا اندازهای متحول و پذیرش زن در فضای عمومی و باور به توانایی آنان نهادینه شده بود؛ اما این درصد نیاز به گسترش داشت، زیرا تغییر افکار عامه و دید مردسالارانه در جامعه نوپای افغانستان که تقلا برای همپایی با جهان اول و دوم را در سر داشت، نیازمند فراگیری علم و دانش در میان زن و مرد در سراسر افغانستان و تلاش برای ترویج آموزش بود. زیرا حتا در جامعه اکادمیک به همان اندازه که شاهد تغییر ذهنها بودیم به همان اندازه دید جنسیتی آشکارا وجود داشت. البته نباید فراموش کرد که این تغییر تنها در کلانشهرهای افغانستان در بین قشر تحصیلکرده دیده میشد.
اما سقوط افغانستان بهدست گروه طالبان تغییر افکار عامه و همسوشدن با برابری جنسیتی و همپاشدن با جهان را به حالت ایستا درآورد؛ چنان که یکباره همه چیز نابود شد و ما به نقطه صفر بازگشتیم. قدرتگیری مجدد این گروه میخ بر تابوت تغییر افکار عامه بهسوی برابری و دید جنسیتی بود که در بیش از بیست سال گذشته اندکی شاهد تغییر آن بودیم.
بیش از سه سال از قدرتگیری رژیم طالبان میگذرد که تقویتکننده و تولیدکننده ایدیولوژی ضد زن بوده و مانع تغییر بهسوی جامعه مدرن است. منظور از جامعه مدرن، جامعهای است که همسان با جهان در حرکت باشد، اما ایدیولوژی این گروه سازگاری با جهان نداشته و سراسر پر از مفکورههای زنستیزانه است که در صدد ترویج و اعمال آن بالای مردم و جامعه هستند.
این گروه در سه سال حاکمیت خود با ترویج ذهنیت افراطگرایانه، ذهنیتی که برخلاف اصول زندهگی مدرن و ضد زن است، شدیدترین محدودیتها و ممنوعیتها را بر زنان وضع کرده است؛ از حق تحصیل گرفته تا منع نشر و پخش صدا و گشتوگذار آزاد. اما مساله نگرانکننده این است که گروه طالبان برای نهادینه کردن انواع ستم در پی ترویج این مفکوره در بین نوجوانان و جوانان است، زیرا این قشر بیشتر از همه آسیبپذیر است و در خطر شکار شدن از سوی طالبان قرار دارد. چنان که بنابر گزارشهای متعدد نشر شده، این گروه بهطور بیپیشینه در حال مدرسهسازی در ولایتهای مختلف افغانستان است و نوجوانان و جوانان را ترغیب به پیوستن به این مدرسهها میکند. در این نوع مدرسهها به افراد افراطگرایی، زنستیزی و دشمنی با فرهنگ آموزش داده میشود. اگر حاکمیت گروه طالبان بیش از این ادامه یابد، با تقویت هرچه بیشتر ایدیولوژی خود به اساسیترین اهدافش که حکمرانی بر ذهنیت نسل نو یا نسل زی است، نایل میشود. زیرا نصف جامعه سنتی افغانستان پیش از این نیز بهسان طالب میاندیشید و طی دو دهه اخیر اندکی ذهنیتها متحول شده بود. اکنون اما فیصدی خطر عقبگرد بیش از اندازه زیاد است و کسی نیست که مانع نوجوانان و جوانان شود تا در گسترش مدرسهسازی و تقویت ایدیولوژی طالبانی سهیم نشوند؛ زیرا همین اسم اسلام روی هر فرمان طالبانی کافی است تا بار دیگر ذهنیت خانوادههای افغانستانی را منحرف کنند.
منظور از پرداختن به مساله زنان و دید جنسیتیای که جامعه ما در قبال آنان دارد، این است که اگر امروز زنان در مناطق شهری و روستایی انواع ستم را متحمل میشوند، ریشه در افکار ضد زن دارد که در گذشتهها نیز وجود داشته و اکنون نیز وجود دارد. به قدرت رسیدن مجدد طالبان تلنگری بر وخامت اوضاع است تا این افکار غنی شود و ما شاهد هستیم که چگونه این ستم سیستماتیک شده است.
امروز اگر دختران بهخاطر بسته شدن مکتب و دانشگاه گریه میکنند، ضجه میزنند، برای بیچارهگی خود آواز میخوانند و تعدادی به تنهایی به قیمت جان خود به مبارزه برمیخیزند و هیچ پدر، برادر و شوهری کنار آنان نمیایستند، ریشه در عدم تغییر ذهنیتهای افراطی در جامعه افغانستان دارد. در حالی که تجربهها نشان میدهد کنشگری اجتماعی و همصدا شدن در برابر ستم یگانه راه نجاتبخش و موثر در برابر سیاستهای مستبدانه حاکم در یک مملکت است، چنین اقدامی در جامعه افغانستان صدق نمیکند، بهخصوص زمانی که مساله زنان در میان باشد.
زن در تاریخ افغانستان گمنام بوده و هنوز بهعنوان انسان خودمختار پذیرفته نشده است، چنانچه در بیش از سه سال گذشته مردم بهخصوص مردان در برابر مساله زنان و انواع ستم و ممنوعیتهای اعمال شده سکوت اختیار کرده و آن را پذیرفتهاند. انفعال اجتماعی و سکوت مردان نشاندهنده بیتفاوتی نسبت به انواع ستم ساختاری است که طالبان در پی تقویت آن هستند. در غیر آن صورت این همان مردانی هستند که با تبر، داس و بیل در برابر سلاحهای پیشرفته روسها ایستاده و آنها را از خاک خود بیرون کردند. پس ترس دلیلی بر همصدا نشدن مردان با زنان نیست. تا افکار عامه نسبت به مساله زنان تغییر نکند و مساله زنان بهعنوان یک مساله اجتماعی پذیرفته نشود، گروه طالبان با جرأتتر زنان را در چهاردیواری خانهها حبس میکند.
قابل ذکر است که امروز بسیاری از مردم افغانستان از عملکرد طالبان انزجار دارند، اما در خصوص مساله زنان با سکوت خویش، ایدیولوژی این گروه را تقویت میبخشند. سکوت آنان حتا اگر از روی موافقت با سیاست طالبان نباشد، باز هم طالبان این را نشانی از رضایت گرفته و با جرأت بیشتر خواستههای خود را بر مردم تحمیل میکنند. مراد از مردم، زن و مرد افغانستان است؛ زیرا زنانی نیز هستند که در خانوادهها بهخصوص در روستاها حامی این طرز فکرند. حال که تغییر افکار عامه به حالت ایستا درآمده و افراطیت در حال گسترش است، اینکه به کجا روانیم و چه خواهد شد، از شرایط امروز افغانستان هویداست و در نهایت پایان این بحران به هر شکلی باشد، جبران هیچ یک از این روزها نخواهد بود.
۲۵ نوامبر و شانزده روز پس از آن که به ۱۶ روز نارنجی نامگذاری شده است، روزهای جهانی منع خشونت علیه زنان است؛ اما زنان در افغانستان در وضعیتی قرار دارند که زنجیر استبداد و ظلم دست و پاهای آنان را بسته است و از هر سو مورد خشونت قرار میگیرند. این قشر از بدو تولد تا مرگ در جامعه سنتی افغانستان در اسارت و ستم است. زنان اسیر مفکوره زنستیزانه هستند. این تفکر از زمانی که زن جنینی بیش نیست شکل میگیرد و سپس در خانواده و بعد در جامعه از طریق مجراهای مختلفی چون فرهنگ، دین، کلیشههای موجود و سیاست بهگونههای مختلف اعمال میشود و گروههای افراطی و ضد زن چون طالبان بر وخامت اوضاع میافزایند. روایت زنان در افغانستان مصداق بارز از نابرابری جنسیتی و ستم است.






