میخواهم از دختری بنویسم که سالها پیش همه زندهگیاش را خانواده سنتیاش دگرگون کردند و آرمانهایش را از میان بردند. حالا ۴۵ ساله شده است و خانوادهاش هنوز هم میگویند: «خوب، سرنوشت تو همین بوده است.» حتا یکبار هم به خود نگاه نکردهاند که این دنیا را چه جهنمی برای دخترشان ساختهاند و با بردن نام سرنوشت، خود را مبرا میکنند.
زندهگیاش را از زبان خودش مینویسم تا درد عمیقش که به مغز و استخوان میرسد، به شکل بایسته روایت شود: «من دختری هستم که در خانوادهای پرجمعیت و سنتی به دنیا آمدم. در زمانی که دختران میتوانستند به مکتب بروند و با پسران از حق برابر برخوردار باشند؛ البته این حق تنها برای خانوادههایی بود که میدانستند چگونه به فرزندانشان ارزش بدهند و آیندهای برای آنها بسازند، بهشمول دخترانشان. اما خانوادههای سنتی هیچگاه پسر و دختر را برابر نمیدانند. همیشه پسر خانواده یک قدم جلوتر است. در آن زمان، از طرف یونیسف در خانهها سوادآموزی تدریس میشد و همه کودکان، چه پسر و چه دختر، در یک خانه گردهم میآمدند و درس میخواندند.
روزهای فوقالعادهای بود. هر روز که از خواب برمیخواستم، کارهایم را با سرعت تمام انجام میدادم تا بتوانم با شوق به محل درس بروم. اما روزی نبود که مادرم ما را دشنام ندهد. هیچگاه مادرم فرزند دختر را دوست نداشت؛ دقیقاً نمیدانم چرا. ما با آن شرایط نیز با دنیایی از امید میرفتیم تا درس بخوانیم و آنقدر درس میخواندم که در ظرف شش ماه توانستم همهچیز را یاد بگیرم.
بعد از شش ماه، روزی را به یاد دارم که دانشآموزان نخبه را به مکاتب دولتی معرفی میکردند. من معلمی داشتم که بسیار دوستش داشتم و او همیشه مرا تشویق میکرد؛ شاید او تنها فردی بود که در دوران طفولیت مرا تشویق کرده بود. همان روز معلم به خانه ما آمد و به مادرم گفت: «دختر شما واقعاً لایق است، باید به او افتخار کنید. ما میخواهیم او را در مکتب ثبت نام کنیم. با توجه به استعدادی که دارد، میتواند حتا مستقیم وارد صنف چهارم شود.»
من با آن احساسی که داشتم، فکر میکردم در آسمان هستم؛ آنقدر خوشحال بودم. اما کلمهای که از دهان مادرم بیرون آمد، دنیای کوچک طفولیتم را با آن همه امید نابود کرد. مگر میشود طفلی را که آنقدر ذوق کرده است، یکباره از آسمان به زمین زد؟ اما برای مادرم این کار عادی بود. در پاسخ معلم گفت: «خیر. این دیگر بزرگ شده است و مکتب دختر را خراب میکند. مکتب جای دختران خراب است و من نمیگذارم او به مکتب برود.»
معلم بسیار اصرار کرد، اما فایدهای نداشت؛ هیچ حرفی نمیتوانست مادرم را قانع کند. قضیه جالب این بود که چند روز بعد، خودش دو برادرم را که از من کوچکتر بودند، برای ثبت نام به مکتب برد. واقعاً چرا خانواده چنین کاری را در حق فرزند خود میکند؟
هر روز که برادرانم از مکتب برمیگشتند، کتاب و کتابچههای آنها را میگرفتم و میخواندم و اشک از چشمانم جاری میشد. همیشه تصور میکردم چقدر خوب میشد اگر چپن سفید میپوشیدم و بهعنوان داکتر در شفاخانه کار میکردم. هنوز هم هرگاهی که به شفاخانه میروم، حسرت داکتر شدن در دلم تازه میشود.
حالا که به ۴۵ سالهگی رسیدهام، گهگاهی از خانوادهام میپرسم واقعاً چرا نگذاشتید درس بخوانم؟ تنها جوابی که میشنوم این است: «قسمت همین بوده است.» اگر قسمت همین بوده، پس چرا قسمت یا سرنوشت تنها برای من اینگونه رقم خورد، در حالی که پسرانشان به مکتب میرفتند و هر کدام به خواست خود مکتب را رها کردند؟ اما من که تنها نشستن روی چوکی مکتب را هزاران بار در خیال تصور کرده بودم و با آن اشک ریخته بودم.
حالا که به این سن رسیدهام، دوباره میخواهم سوادآموزی بخوانم و در حال حاضر انگلیسی را نیز آغاز کردهام. میدانم شور و اشتیاق آن زمان دیگر برایم نمانده است، اما این بار برای خودم تلاش میکنم. برای این میخوانم که بگویم دیگر هیچ خانوادهای نباید فرزند دخترش را از تحصیل محروم کند تا هیچ فردی حسرت این را نداشته باشد که نگذاشتند درس بخواند.
من برای استقامت میخوانم؛ تا نمادی باشم برای آنهایی که خانوادهشان تقدیر زندهگیشان را رقم زده و آن را بهنام تقدیر الاهی جلوه دادهاند.»






