شنبه، چهاردهم فبروری بود؛ روزی که تاریخ آن را در قلبم ثبت خواهم کرد. سپیدهدم نوید طلوعی تازه در بخشی دیگر از زندهگیام بود. هر صبح برایم آغاز فردایی بهتر، زندهگی نو و تجربههایی تازه است. هوا هنوز تاریک بود، اما دل من روشن و سرشار از هیجان و شادی بود و چشمانم میدرخشید. پس از ادای نماز صبح، به پیامهایم رسیدم. در میان ردوبدل کردن پیامها، یکی از دوستانم نوشت که امروز حضور طالبان در سرک بیشتر خواهد بود و ما نیز امتحان داریم. پرسید: «آیا در امتحان شرکت میکنی؟»
پیامش آمیخته با ترس بود؛ اما در همان حال، از شجاعتش گفته بود که حتما حضور خواهد داشت. در پاسخی کوتاه برایش نوشتم: «این همه راه را آمدهام؛ با یک روز پر از گرگ، پاهایم را عقب نمیکشم. حتما شرکت میکنم.» هنگام صبحانه، مادرم گفت: «امروز بهخاطر روز ولنتاین شهر شلوغ است، خیلی مراقب باش. به امتحان تنها برو و تنها برگرد. امروز پیادهروی را کنار بگذار و با موتر برو. وقتی به محل امتحان رسیدی، حتما برایم زنگ بزن.»
تیکتاک ساعت، همچون آهنگی در گوشم میپیچید تا اینکه آماده شدم. دو ساعت پیش از آغاز امتحان، خانه را به مقصد حوزه امتحانی ترک کردم. وقتی از خانه بیرون رفتم، حس عجیبی داشتم؛ برای نخستینبار بود که امتحانم را در مکانی دورتر از خانه سپری میکردم. پس از حدود ۲۰ دقیقه سفر در ریکشا، خود را به سرک عمومی رساندم. آنجا پاسخنامهام را چاپ کرده و قلم و تخته امتحان را از کتابفروشی تهیه کردم. از نزدیکترین دکان کاکو گرفتم، با این امید که با خبرهای خوش به خانه بازگردم. دوباره سوار موتر شدم و بهسوی حوزه امتحانی راه افتادم.
در مسیر، به وضعیت شهر مینگریستم؛ به فضایی که هیچیک از ما شایستهاش نبودیم، اما ناچار آن را پذیرفته بودیم. در ملیبس عمومی، پیرمردی بر صندلی عقب نشسته بود و با پسری نوجوان از دوران عسکریاش صحبت میکرد و تأکید داشت که اگر کسی آن دوران را تجربه نکرده باشد، جوانی پخته نخواهد داشت.
گوشم با پیرمرد بود، اما ذهنم درگیر امتحان و آیندهای بود که من و دختران، عسکری خود را در آن سپری میکنیم؛ عسکریای که باید در آن استوار بایستیم. دورانی سرشار از محدودیت و محرومیت، اما در دل همه آنها، ایستادهگی و قدرت. قصههای شیرین مرد سالخورده ادامه داشت که به ایستگاه امتحان رسیدم. هنگام پیادهشدن، نگاهی به او انداختم و لبخند زدم. آدرس دقیق محل امتحان را نداشتم و نمیدانستم از چه کسی کمک بخواهم.
در واتساپ، به پیام صوتی یکی از استادانم گوش سپردم، اما راه را اشتباه رفته بودم. از نزدیکترین دکان نام مکتب را پرسیدم. گفتند باید از سرک عبور کنم و در انتهای کوچه است. رهنمود آن کاکا چراغ راهی شد تا به مکتب برسم.
وقتی رسیدم، نخست باید نامم را در فهرستی که پیشتر در اختیارشان قرار داده شده بود، پیدا میکردم. نامم در ردیف سوم آخر بود. پس از ثبت حضور، وارد محیط مکتب شدم. پس از تلاشی و عبور از راهپله، به دهلیزی رسیدم که پر از دختران جوان بود؛ هرکدام کتابچهای در دست داشتند و درس مرور میکردند. صحنهای بود از عطش علم.
از دفتر پرسیدم: «ناظر آمده است؟» یکی از حاضران گفت: «استاد جلسه دارد.» کسی را نمیشناختم. با نگاه به آن صحنه، به یاد روزهای امتحان مکتب افتادم. چند دقیقهای گذشت؛ با چند دوستم احوالپرسی کردم که آنها نیز برای امتحان آمده بودند. زمان امتحان نزدیک شد.
در جای مشخصشده نشستم. برگه سوالات را گرفتم و شروع به حل کردم. امتحان امروز برابر روزهایی بود که در تابستان سوزان، بیست دقیقه پیاده راه میپیمودم تا به مکتب برسم و درس بخوانم.
سوالات امروز، معادلات روزهایی بود که کرایه موتر را پسانداز میکردم تا هزینه انترنت داشته باشم. جمع و تفریق روزهایی بود که گاهی خسته میشدم، اما پا عقب نمیکشیدم. ارقامی بود برای سادهترین حقم یعنی آموزش که برایش هزینه دادم، قربانی دادم و هرگز دست از آموختن برنداشتم.
خطهایی بود که با آنها برای رویاهایم نامه نوشته بودم و قول رسیدن داده بودم. کلماتی بود که در ذهنم برای بزرگشدنم مجلهای طراحی کرده بودم. در مجموع، امتحانی بود سرشار از احساسات عمیق و یادآور خاطراتی که سالها در انتظارش مانده بودم. این امتحان شبیه کانکوری بود که برای سپریکردنش باید دوازده سال تلاش کرد؛ باید از خواب و خوراک و تنآسایی کاست تا به رشته دلخواه و نمرهای که شایستهاش هستی برسی.
امتحان ساعت یازده چاشت آغاز شد و تا دو بعدازظهر ادامه یافت. در جریان امتحان، ذهنم درگیر «نمیتوانم» و «نمیدانم» نبود؛ تنها یک چیز در سر داشتم: باید به پاسخ برسم، باید به آنچه لایقش هستم دست پیدا کنم.
امتحان که پایان یافت، غذای چاشت را خوردیم و سپس پاسخنامهها را آپلود کردیم. از شدت هیجان، زمان را خوب مدیریت نکردم. اذان شام به گوش میرسید و هوا تاریک شده بود که مرکز امتحان را ترک کردم و بهسوی خانه راه افتادم.
در مسیر راه، در ترافیک سنگین گیر ماندم و نزدیک ساعت هفت شام به خانه رسیدم. این تجربه را نوشتم تا تاریخ هرگز فراموش نکند که دختران هیچگاه تسلیم نمیشوند؛ همیشه میدرخشند، همیشه قویاند و همواره به فردایی بهتر و به روشنایی پشت این کوه ایمان دارند.






