بیش از چهار سال است که زنان مبارز افغانستان به دروازه هر نهاد و سازمانی که دستشان رسیده است کوبیدهاند، در هر نشست و تریبونی که توانستهاند صدا بلند کردهاند؛ از اعتصاب و اعتراض خیابانی گرفته تا برگزاری دادگاههای مردمی، گزارشدهی، مستندسازی و روایت مداوم آنچه در کشور جاری است. اما پاسخ جهان از همان ابتدا روشن بوده است: میبیند و میشنود، اما ارادهای برای اقدام ندارد. و این یعنی مسیر اتکا به جهان به بنبست رسیده است.
جامعه جهانی در قبال مساله «حقوق بشر» اغلب رویکردی دوگانه دارد. از یکسو برای ثبت و مستندسازی وضعیت، زمان و بودجه صرف میکند (به مثابه یک شغل، نه رسالت و تعهد)؛ از سوی دیگر ارادهای جدی برای تغییر وضعیت شکل نمیگیرد. نهادهای حقوق بشری در برابر سرکوب گسترده حقوق انسانی در افغانستان هر از گاهی گزارشی منتشر میکنند، نشستی برگزار میکنند و تریبونی در اختیار قربانیان میگذارند، اما خلأ میان گفتن و شنیدن تا اقدام کردن همچنان پر نمیشود.
زمان از روی عمر میگذرد؛ مردم هر روز در رنج بیشتری فرو میروند، دختران بیشتری خودکشی میکنند، زنان بیشتری در محرومیت غرق میشوند، افراد بیشتری شکنجه، زندانی، تحقیر و حتی کشته میشوند. اما در حساب جامعه جهانی، این رنجها به پروندههایی در آرشیوهای بینالمللی تبدیل میشوند؛ آرشیوهایی که مرتب بهروزرسانی میشوند، بیآنکه در زندهگی مردم تغییری ایجاد کنند.
این سالهای ازدسترفته تنها از دست رفتن زمان نیست؛ سلامت روحی و روانی یک جامعه، بافت اجتماعی و فرهنگی و حتی جانهای بسیاری از بین رفته است. کدام مستندسازی میتواند این عمر ازدسترفته را بازگرداند؟
شاید وقت آن باشد که بهجای صرف انرژی برای جهان و جهانیانِ بیاعتنا، به خود رجوع کنیم تا این نیرو صرف ایجاد آگاهی و فشار اجتماعی شود.
در نخستین ماههای اعتراض، خیابانهای افغانستان تصویر دیگری داشت. زنان و مردان در کنار هم برای مقاومت ایستاده بودند. اما این همبستگی از هم گسیخت. با زور تفنگ و شلاق طالبانی، اعتراضها گسستهتر، کوچکتر و کمصداتر شد. بسیاری از صداهای داخل کشور زیر فشار، تهدید، زندان و شکنجه خاموش شدند و رنج زنان نیز آرامآرام به «مساله زنان» تقلیل یافت. در اعتراضهای بعدی، زنان اغلب تنها ماندند. حتی در موقعیتهایی که دختران با شجاعت صدا بلند کردند، مردانی با بیتفاوتی یا تمسخر از کنارشان گذشتند. امروز، زیر فشار و سرکوب شدیدتر، همان صداهای اندک داخل کشور نیز تا حد زیادی خاموش شده و ما از هم فاصله گرفتهایم؛ مردان از زنان، و خارج با داخل.
وقتی صدای داخل خاموش میشود، جنبشهایی که با خارج پیوند ندارند نیز آسیب میبینند. اینجاست که نقش دیاسپورا برای ایجاد شبکهای از آگاهی، اعتماد و مقاومت اهمیت پیدا میکند. دیاسپورا همانطور که پل ارتباطی داخل با خارج است، باید با حفظ مقاومت در داخل نیز همراه شود. اگر هر عضو دیاسپورا با ده نفر در داخل کشور ارتباط داشته باشد، میتواند دهبرابر آگاهی، آموزش، انگیزه و حمایت را روانه جامعهای کند که از تمام ابعاد به فرسایش رسیده است.
دیاسپورا با صرف زمان و دقت میتواند باری دیگر مردم را به درک مشترک از رنج مشترک برساند تا گامی هرچند کوچک در شکلگیری حرکت اجتماعی پایدار برداشته شود. چون مقاومت تنها اعتراض خیابانی نیست؛ هر عمل جمعی یا فردی است که در برابر سرکوب و بیتفاوتی انجام میشود. هر تغییری که توسط خود مردم اتفاق بیفتد، پایدارتر خواهد بود؛ دیاسپورا میتواند اهرم این تغییر باشد و بیتفاوتی مردم داخل کشور را نیز بشکند.
آزادی زمانی تحقق مییابد که در بطن ملت و توسط خود مردم شکل گیرد؛ و بدون پیوند میان داخل و خارج، بدون ایستادگی زنان و مردان کنار هم، هیچ حرکت اجتماعی نمیتواند دوام و قدرت لازم را پیدا کند.






