این روزها که تصویر نوریه با پوشش پسرانه و آن کلاه بومی قندهاریاش در صفحات اجتماعی بالا و پایین میشود، این اندیشه شکل میگیرد که ترس، اجبار و فقر با انسان چهها که نمیکند. سایه فقر چه چتر بزرگی میتواند بر سر یک فرد بیندازد تا او را با چنین تهدید و خطر بزرگی روبهرو سازد. دستان ظریف و نوجوان یک دختر تا چه اندازه میتواند از دسترخوان کوتاه بماند که ناچار شود موهایش را کوتاه کند؟ چرا بهجای آنکه یک فرد با رشد و آگاهی تغییر کند، این اجبار و فشار است که او را دگرگون میسازد و آنقدر وضعیت و شرایطش را زیر و رو میکند تا با خودِ واقعیاش بیگانه شود؛ چنانکه نه دیگران، بلکه حتا خودش نیز خود را نشناسد؟
این تصویر نوریه شاید سالها بعد از خاطر برود و از حافظه جمعی پاک شود، اما در ذهن و ضمیر او برای همیشه ماندگار خواهد ماند. روزهایی که از یکسو دست سنگین فقر بر صورتش سیلی زد و از سوی دیگر بهخاطر همان فقر در دام سیاه ظلم گرفتار شد و با وجود سن کم، برای رهایی از آن گرداب چه بسیار دستوپا زد تا خود را نجات دهد.
در سرزمینی که آموزش، کار، تحصیل و حتا حضور دختران ممنوع یا پرچالش است، این پرسش شکل میگیرد که جز نوریه، در چهار یا پنج سال اخیر، چند دختر دیگر این جسارت را به جان خریدهاند و با وجود ترس و تهدید، موهای خود را کوتاه کرده و با لباس و ظاهر پسرانه به سراغ آموزش، کار یا صرفاً حضور در جامعه رفتهاند؟ هرچند هیچ رقم و آمار مشخصی از این تغییر اجباری ظاهر، بهدلیل ثبتنشدن آنها در دست نیست، اما بیگمان این عدد صفر نیست.
یکی از آنها خانم شکریه است؛ بانویی که نوجوانی خود را در دوره نخست حاکمیت طالبان سپری کرده است. او بهدلیل نداشتن برادر، به پدرش که کراچیوان بود کمک میکرد؛ اما نه با ظاهر و هویت اصلی خود، بلکه با پوشش و چهره پسرانه.
خانم شکریه سخنانش را چنین آغاز میکند: «یک شب در خبرها تصویر نوریه را دیدم. وقتی قصهاش را میگفتند، روزهای ترسان و لرزان خودم به یادم آمد. شاید همسن نوریه بودم، شاید هم کوچکتر، که طالبان حکومت را گرفتند. آن زمان در پلخمری زندهگی میکردیم. یادم میآید پدرم میگفت تعصب زیاد شده و کار کم؛ نمیشود گذران کرد. چون دیگر کمکخرجی در خانواده نداشتیم، پدرم بهدنبال چارهای برای کار بهتر بود. به همین دلیل تصمیم گرفت به کابل بیاییم. سال دوم حکومت بود که با دشواری بسیار، اثاث اندک خود را جمع کردیم و به کابل آمدیم. پدرم امید داشت کار و بار اینجا بهتر باشد، اما چنین نشد؛ همان آش بود و همان کاسه.»
او درباره کار پدرش میگوید: «چون کار دایمی پیدا نمیشد، ناچار کارگری میکرد تا سرانجام یک کراچی گرفت. ابتدا صابون و مواد شوینده میفروخت، اما بهدلیل نوسان قیمتها و بیثباتی بازار، به ترکاریفروشی و فروش میوههای فصلی روی آورد. پس از آغاز این کار، دستتنها بود؛ زیرا در جریان روز باید ترکاریها تازه میشد تا بهتر به فروش برسد. به همین دلیل، روزی از من خواست همراهش بروم. روزهای خزان بود. خوب به خاطر دارم پیراهنتنبان کهنهای را که شاید همسایهها داده بودند پوشیدم. کورتی کهنه لیلامی را که هنوز هم بوی ناخوشش گاهی در مشامم میپیچد، به تن کردم. پدرم کلاه بافتهگی را تا روی ابروهایم کشید و دستمالی هم دور صورتم پیچید و به این ترتیب حرکت کردیم. به من گفته بود با هیچکس سخن نگویم و فقط سرگرم کار خود باشم. من هم همین کار را کردم. از آن روز به بعد، بیشتر روزها با همان لباس و پنهان از چشم همسایهها، همراه کراچی پدرم بهسوی مندوی میرفتیم.»
خانم شکریه میگوید تنها او نبود که به اجبار چنین میکرد؛ دختران دیگری را نیز میشناخت که گاه با پوشش پسرانه وارد شهر و بازار میشدند و کارشان را انجام میدادند. او که اکنون خود دو دختر دارد، میگوید هرگز دوست ندارد دخترانش ناچار به تغییر پوشش شوند؛ اما روزگار سخت و ناچاری گاه انسان را وادار میکند و این اجبار نباید مایه سرزنش یا خطا دانسته شود.
قصه نوریه و مرور خاطرات نوجوانی زنانی چون شکریه از آنرو سزاوار خوانش فراوان است که نباید روایت چنین دخترانی ناگفته و نانوشته به فراموشی سپرده شود. نباید گذاشت نهال کودکی و نوجوانی دختران این سرزمین، که ریشه در محبت، آموزش و زیبایی دارد، با خشونت، بیسوادی و زشتی همسان گردد. باید دستمال و کلاه مردانه را از چهره آنان برداشت و اجازه داد دوباره دستمال گلسیب بر سر بگذارند و با دل آسوده و خاطر آرام، آنگونه که در ذهن دارند زندهگی کنند.
نباید دختران دیگری چون نوریه ناچار شوند گیسوانشان را کوتاه کنند و طعم تلخ طعنه و تحقیر را بچشند.






