با تن خسته و صورت نگران در گوشه حویلی خانهاش نشسته و انتظار بازگشت فرزندش را میکشد. دست و پاهایش به لرزه درآمده و تاب از توانش ربوده است. گاهی به دیوار تکیه میدهد و گاهی تنش را از آن جدا کرده و به در میخزد. لحظهای چشمان ریزش در پی پسر آن سو و این سو را جستوجو میکند و پس از دیده نشدنش، آه جانگدازی از سینهاش بیرون میدهد و پشت سر هم به تکرار میگوید: «چرا این قدر دیر کرده است!» اوج مهاجرستیزی و اخراج پناهجویان افغانستان از ایران سبب شده است تا چندی قبل ماموران آن کشور یکی از پسرانش را که دوازده ساله است از نزدیک مکتبی که در آن درس میخواند بازداشت کرده و با خود به اردوگاه ببرند. اکنون او نگران است که مبادا پسر دیگرش از صف نانوایی ناپدید شود و مادرش را نیمهجان کند. بیشتر از دو ساعت است که پسرش را برای گرفتن نان در صف نانوایی فرستاده است. انتظار در صف نانوایی برای اتباع افغانستان معمولی است، اما بازداشت و هراسی که فرزند بزرگش از آن اتفاق ناگوار متحمل شده، نگرانی او را چند برابر کرده و میترسد که مبادا این بار پسر کوچکش را بازداشت و اخراج کنند.
نسرین، خانم میانسالی است که بیشتر از ده سال در ایران زندهگی میکند. او و همسرش همانند دهها پناهجوی افغانستان بهخاطر فقر و بیکاری کشورشان را ترک کرده و ساکن ایران شدهاند. ایران برای او خانه دومی است، که با وجود ناملایمتیها آن را پذیرفته و دو طفلش را در آن جا زاده و بزرگ کرده است. ترک کشوری که تا این دم او را وابسته خود کرده، کار سادهای نیست. به گفته او، در طول این مدت اولین بار است که مهاجرستیزی و اخراج پناهجویان افغانستان تا این اندازه شدید و بیرحمانه شده است. او، همسر و سه فرزندش دارای مدرک اقامت در ایران هستند؛ اما با آن هم یک هفته قبل پسر دوازده سالهاش هنگام رفتن به مکتب از نزدیک دروازه مکتب توسط سربازان ایران بهگونه وحشیانه بازداشت شده و به اردوگاه انتقال داده میشود.
او آن روز را نحسترین روز زندهگیاش میخواند که پس از تلاشهای فراوان موفق میشوند پسر خود را از دست ماموران نجات دهند: «هفته اول آغاز مدرسهها در ایران بود. صبح وقت پسرم را آماده کردم و به مدرسه فرستادم. ساعت از نه گذشته بود که پدرش از سر کار به من زنگ زد و گفت که یکی به وی تماس گرفته و گفته است که پسرش در اردوگاه است و فوری با همه مدارک به اردوگاه بیاید. حیران مانده بودم و باور نمیکردم که پسر دوازده سالهام را با یونیفورم مدرسه برده باشند. خیلی ترسیده بودم و نمیدانستم پسرم در چه حال است. تصورش برایم خیلی دردآور بود. شوهرم از سر کار آمد و فوری همه مدارک را گرفت و به سمت اردوگاه رفت.»
ساعتها میگذرد و از بازگشت شوهر و فرزندش خبری نمیشود. او در آن مدت از شدت نگرانی نیمهجان میشود و فکر میکند که شوهرش را نیز بازداشت کرده و به افغانستان فرستادهاند؛ زیرا سربازان ایران بنابر دستور داده شده از سوی دولت آن کشور پسران خردسال را نیز از خیابانها و کارخانهها بازداشت میکنند تا از آن طریق بتوانند فامیلشان را نیز به اردوگاه کشانده و اخراج کنند.
شوهرش با مدارک دست داشتهاش اردوگاهها را جستوجو کرده و سرانجام پسرش را پیدا میکند، اما بنابر حدس نسرین ماموران خود او را نیز بازداشت میکنند. ساعتها در اردوگاه منتظر میماند و سرانجام توسط صاحب کار و پس از بررسی مدارکش آزاد میشوند: «پس از دوازده ساعت برایم زنگ زدند که رها شده و به خانه میآیند، اما باور نمیکردم تا اینکه هر دو را جلو چشمم دیدم و آرام گرفتم.»
شوهر نسرین به او میگوید که پس از جستوجوی دو اردوگاه به پسرش رسیده و مدارک خود را به ماموران نشان میدهد. اما آنان بدون هیچ توجهی، شانهاش را با زور کشیده و با تحقیر و توهین او را نیز میگیرند و داخل اردوگاه میبرند. پسرش را در میان انبوهی از مهاجران افغانستان پیدا کرده و به او ملحق میشود. زمانی که به پسرش میرسد او را در حالت بدی مییابد. او از شدت ترس نمیتوانسته سخن بگوید: «پسرم بسیار ترسیده بوده و در گوشهای کیفش را محکم گرفته و با هیچ کس حرف نمیزده است. وقتی پدرش را میبیند خود را به آغوشش میاندازد و گریه میکند. وقتی خانه آمد هیچ چیزی به من نگفت و خوابید. چند روزی از آن ماجرا میگذرد، اما هیچ چیزی نمیگوید و فقط میترسد. قبلاً هر جایی او را میفرستادم، حالا پسر کوچکترم را میفرستم، اما خیلی میترسم که پسر کوچکم را نیز بگیرند.»
شوهر نسرین یکی از کارمندان ارشد و کارگر خوبی است که به مدت شش سال در یکی از انبارهای دولتی ایران کار کرده است. بنابر اصرار فراوان، صاحب کارش راضی میشود تا به اردوگاه برود و او را ضمانت کند. نسرین میگوید: «وقتی شوهرم از اردوگاه به صاحب کارش زنگ میزند، ابتدا راضی نمیشود؛ اما چون شوهرم یکی از کارگرهای خوب آن جا است و کار با همه دستگاهها را میداند، بهخاطر عقب نماندن کارش راضی میشود و او را آزاد میکند.»
ادامه زندهگی در ایران برای پناهجویان، به خصوص برای کسانی که از ظلم و شکنجه طالبان فرار کرده و در صورت بازگردانده شدن خطر انتقامجویی، بازداشت و شکنجه آنان را تهدید میکند، تبدیل به کابوسی شده است که هر لحظه ممکن است به حقیقت بدل شود. در تازهترین مورد تکسیهای آنلاین مسافربری «اسنپ» با دولت ایران همکار شده و به بهانه رساندن مسافران به مقصد، آنان را تحویل ماموران میدهند یا هم به اردوگاه میبرند. نسرین و شوهرش نیز بارها با این مساله روبهرو شدهاند. شوهرش صبح وقت به کار میرود و شب ناوقت به خانه میآید تا بار دیگر توسط ماموران ایران بازداشت نشود.






