در ماههای آغازین دور اول ریاست جمهوری داکتر اشرف غنی، دو برادر بزرگم به نسبت علاقهای که به اردوی ملی کشور داشتند، شامل آن شدند و شروع به یادگیری کردند. بعد از آنکه دوران آموزش آنها به پایان رسید و رسما وارد میدان نبرد شدند، مثل همه نظامیان دیگر هر چند ماه فقط یک بار برای چند روز معدود به خانه و خانواده سر میزدند و باقی روزها را به انجام وظیفه میپرداختند. خانواده ما باشنده ولایت قندهار بود، اما محل اقامت و کار آنها ولایت هلمند بود و از اینکه هلمند یکی از ولایات ناامن کشور به حساب میرفت و برادرانم نیز اکثرا در حال جنگ با مخالفان دولت بودند، باعث نگرانی تمام اعضای خانواده شده بود. البته این نگرانی بیجا هم نبود؛ چون همین جنگها و درگیریها در آخرین روزهای سال ۱۳۹۶ جان برادر بزرگترم را گرفت. یازده شبانهروز هیچ احوالی از آنها نداشتیم و بعد از آن هم برای ما خبر جانباختن عزیز ما را دادند. او پدر دو پسر کوچک بود که هیچ تجربهای از زندهگی نداشتند. دو کودک معصومی که در سن کمتر از پنجسالهگی پدرشان را از دست دادند. با مرگ برادرم، مادرم نیز به بستر بیماری افتاد و به مشکل قلبی مبتلا شد. هفت روز بعد از جانباختن برادرم، موفق شدیم جنازه او را تسلیم شویم و به خاک بسپاریم.
بعد از کشته شدن یک برادرم، همه خانواده مخالف برگشتن برادر دیگر به اردو بودیم و سعی داشتیم او را از رفتن منصرف بسازیم؛ اما او با گفتن اینکه از مرگ ترسی ندارد و برای اینکه خون برادر ما نباید روی زمین بماند، به قرارگاه برگشت. پس از چند ماه برادرم از پدرم خواست تا به جستوجوی خانه در نزدیکی ما برای خانواده یکی از همکارانش باشد، چون میخواستند از هلمند به قندهار آمده و زندهگی جدیدی شروع کنند. آمدن آنها به قندهار، باعث آشنایی خانوادههای ما شد و در نهایت ازدواج برادرم با تنها دختر آن خانواده صورت گرفت. اما دلیل کوچیدن ناگهانی آنها از هلمند، بعد از ازدواج برادرم مشخص شد.
خانم برادرم در زمانی که نوزاد بود، به خواست مادربزرگش با پسر خالهاش که نه سال بزرگتر از او بود، نامزد میشود. اما بعد از بزرگ شدنشان آن پسر وارد گروه طالبان میشود و از آنجایی خانواده دختر همه کارمندان نظامی دولت بودند، حاضر به بستن نکاح دخترشان با جنگجوی طالب نمیشوند. همین باعث اختلاف شدید میان خانوادهها میشود، به حدی که همدیگر را تهدید به مرگ میکنند. برای همین، خانواده خانم برادرم تصمیم میگیرد بدون در جریان گذاشتن کسی هلمند را ترک کند و تمام راههای ارتباطی آنها را با خود از بین ببرد. اما اقاربشان دستبردار نبودند و گاهگاهی تماسهای تهدیدآمیز از سوی آنها دریافت میکردند، اما اهمیتی نمیدادند.
اوضاع خانوادههای ما تا زمانی که حکومت اشرف غنی سقوط نکرد، خوب بود؛ اما با حاکم شدن طالبان، نامزد قبلی خانم برادرم بیشتر پیگیر این مساله شد و از هر جایی که میتوانست اطلاعات به دست بیاورد، سراغ خانواده خالهاش را گرفته بود.
نظامی بودن برادرم از یک سو و دعوای ناموسی از سوی دیگر، ما را مجبور به ترک خانه و رفتن به یکی از ولایات شمال کشور ساخت. سعی کردیم زندهگی جدیدی را در جایی که کسی ما را نشناسد آغاز کنیم و حداقل نگران حمله بر خانه و جان خود نباشیم. برادرم با تاکسیرانی و پدرم با کرایه کردن یک دکان کوچک، نیازهای خانواده را برطرف میکردند. اینگونه مدتی را دور از درد سر و در آرامش زندهگی میکردیم.
بهار سال ۱۴۰۱ بود که پسر عمهام به پدرم تماس گرفت و گفت که چند روز قبل جنگجویان طالب به خانه ما در قندهار سر زده و آنجا سراغ برادرم را گرفتند. از اینکه کرایهنشین خانه ما اطلاع دقیقی از محل اقامت نداشت و نتوانسته به طالبان آدرس ما را بدهد، او را با خود بردند. حالا خانواده او برای نجات دادن مرد خانواده، به دنبال یافتن محل زندهگی ما هستند. با شنیدن این خبر دانستیم که دیگر اینجا نیز برای ما امن نیست و باید هر چه زودتر به جای دیگری بکوچیم و در فرصتی مناسب این ولایت را ترک بگوییم، برادرم از ما خواست تا دستبهکار شده وسایل ضروری را آماده کنیم. خود برای یافتن خانه موقتی به بیرون رفت.
پس از سه روز برادرم موفق شد خانه دیگری به کرایه بگیرد. قرار بود نیمهشب بیهیچ سروصدایی منطقه را ترک کنیم تا کسی از آدرس جدید ما اطلاعی نداشته باشد. آفتاب در حال غروب بود و من برای گرفتن لباسهایی که بالای بام خانه بود، رفتم. سرگرم جمع کردن لباسها بودم که دروازه حویلی با صدای بدی باز شد و چند نفر مسلح وارد خانه ما شدند. چون چادر نداشتم، همانجا وسط بام برای اینکه از دید آنها دور باشم، نشستم. چند دقیقه همانجا بودم که متوجه شدم صدایشان از حویلی میآید. از خانه بیرون شدند. نگاهی به داخل حویلی انداختم و از دیدن خانم برادرم در حالت بیهوشی وحشت کردم.
آنها در حالی از حویلی به بیرون رفتند که یکی از افراد حملهکننده، خانم برادرم را بالای شانه خود حمل میکرد. با دیدن آن وضعیت، سراسیمه و با عجله به داخل خانه دویدم. نمیدانم بوی باروت بود یا چیز دیگری، اما یک بوی ناآشنا خانه را پر کرده بود. برادرم را با صدای بلند مخاطب قرار دادم و وارد اتاقش شدم، اما او را در حالتی یافتم که در خون خودش غرق بود. به دلیل شوکی که از آن حادثه به من وارد شد، دقیق نمیدانم اما برادرم سه یا چهار تیر خورده بود که یکی وسط پیشانیاش بود.
فریاد میزدم و کمک میخواستم، اما هیچ حرکتی از سوی اعضای فامیلم ندیدم. در حالی که دستان و لباسم با خون برادرم رنگ گرفته بود، به اتاق نشیمن رفتم. بیخبر از قیامتی که در خانه ما پیش آمده بود. آن روز تمام اعضای خانوادهام را از دست دادم. همه آنها را برای آخرین بار دیدم. آن هم چگونه؟ غرق در خون و با چشمانی که از حرکت ایستاده بود. آن خونخوارها به هیچ کسی رحم نکرده بودند. نه به پدر سالخوردهام که در حال تلاوت بود، نه به مادرم که در بستر بیماری افتاده بود و نه حتا به برادرزادههایم که هنوز کودک بودند.
خانوادهام وحشیانه به قتل رسیده بودند و من تنها بازماندهای بودم که میان اجساد بیجان آنها به عزا نشسته بودم. به دلیل استفاده از سلاح بیصدا، هیچ کسی از آن حادثه خبردار نشده بود و همه همسایهها با صدای کمک خواستن من به خانه ما رسیدند. آخرین چیزی که از آن حادثه به یاد دارم، آمدن چند تن از همسایههای نزدیک ما به داخل حویلی بود و از اینکه چگونه خانوادهام تکفین و تدفین شدند، چیزی نمیدانم و به یاد ندارم.
کاکایم بسیار سعی کرد این قضیه پیگیری شود و قاتلان خانوادهام دستگیر شوند؛ اما به دلیل اینکه هیچ کسی ورود آنها را به خانه ما ندیده بود و حتا خودم چهرهشان را ندیده بودم، کاری از دست ما ساخته نبود. هر چند مشخص است که هیچ کسی به جز نامزد قبلی خانم برادرم دست به چنین کاری نمیزد؛ چون تنها کسی که با خانواده ما مشکل داشت، او بود. اما هیچ مدرکی برای اثبات این حرف خود نداریم.
بیشتر از دو سال از آن حادثه میگذرد، اما هیچ سرنخی از خانم برادرم و خانوادهاش نیافتهایم. هر راهی را در پیش میگیریم، با درِ بسته مقابل میشویم. خانوادهام بیهیچ گناهی زیر خاک رفتند. هیچ رحمی در حقشان صورت نگرفت و ناجوانمردانه کشته شدند. آنها در عرض چند دقیقه مرا بیکس و تنها ساختند. خون هفت انسان بیگناه را ریختند و بیآنکه خم به ابرویشان بیاید، خانم برادرم را همچون غنیمت جنگی با خود بردند.
زندهگیام بعد از کشته شدن خانوادهام بهطور کامل معنای خود را از دست داده است. نمیشود یک شب همه عزیزانت در زیر خاک بخوابند و تو بتوانی همچنان زندهگیات را ادامه بدهی. دیگر زندهگی نمیکنم و فقط چشم به راه مرگ نشستهام.





