گاهی در سال فقط یکبار میشنوم که میگویند «روز زن» فرا رسیده است؛ روزی که در تاریخی مشخص در تقویم میآید و میگذرد. همیشه برایم این پرسش وجود داشته است که چرا زن تنها در یک روز از سال به یاد آورده میشود؟ مگر زنان فقط در همان یک روز حق دارند شنیده شوند؟
برای من، زن تنها یک نام در تقویم نیست. زن خودِ زندهگی است. مادرم، خواهرانم و هزاران زن دیگر در سرزمینم؛ زنانی که زندهگیشان تنها از جنس روزمرهگی نیست، بلکه از جنس صبوری، نجات، آرامش و امید است. شاید به همین دلیل است که میخواهم روایت خود را از همینجا آغاز کنم. برای من، زن یک تاریخ مشخص نیست که سالی یکبار از راه برسد؛ هر روز فرصتی است برای قدردانی از زنانی که زندهگی ما را معنا میبخشند.
من در خانهای بزرگ شدم که صدای مادرم بیشتر از آشپزخانه شنیده میشد. بوی غذایی که میپخت با محبت درهم میآمیخت و فضای خانه را پر میکرد. بارها شنیدهام که مادرم با اندکی حسرت میگفت: «کاش میتوانستم لوحههای سر دوکانها را بخوانم.»
برای خواندن نام داکتران یا دواخانهها، بیشتر وقتها باید یکی از ما را با خود میبرد. میگفت در زمان آنها نیز مکتبهایی بود که خواندن و نوشتن میآموختند، اما مادرکلانم اجازه نمیداد. آنان باید از مواشی خانه نگهداری میکردند و مسوولیتهای زندهگی بر دوششان بود.
این سخنان را تا امروز بارها شنیدهام. اما آنچه در صدای مادرم عمیق است، سرزنش مادرکلانم نیست. در آن قریه تقریباً هیچ زنی راهی مکتب نمیشد؛ حتی از میان پسران نیز تنها اندکی را میفرستادند تا خط خوان شوند. ریشه این محرومیت تنها در یک تصمیم خانوادهگی نبود؛ ناامنی، ترس و باورهای جامعه نیز سهم بزرگی داشتند. بسیاری میترسیدند که اگر زن خواندن و نوشتن بیاموزد، دیگر سر بر کارهای خانه یا نگهداری از مواشی خم نکند.
در کتابها بارها نوشتهاند: «زن زندهگی است.» گفتهاند زن اساس احترام و بنیاد یک زندهگی با شعور است؛ اما این جملهها بیشتر در همان کتابها باقی ماندهاند. امروز بسیاری از زنان نه تنها نماد زندهگی شمرده نمیشوند، بلکه خود در جستوجوی زندهگیاند.
سال ۲۰۲۱ را با ترس به سوی مکتب میرفتم. در روزهای نخست بورقه و چپن دراز میپوشیدم. وقت مکتب ما بعد از ظهر بود. من ساعت دوازده و چهلوپنج دقیقه از خانه بیرون میشدم. هوا بسیار گرم میبود و آن لباس سیاه دراز، همراه با چادر و سرانجام بورقه، چنان سنگین و نفسگیر بود که گویی دست و رویم را با آب گرم شسته باشم.
با این همه، تنها زمانی که روی چوکی صنف مینشستم و کتابچههایم را روی میز میگذاشتم، احساس آرامش میکردم. در همان روزها وقتی زنگ آخر به صدا درمیآمد و ما از دروازه حویلی مکتب بیرون میشدیم، گاهی یک یا دو موتر خاکستریرنگ در نزدیکی دروازه میایستاد. درون آن چند نفر نشسته بودند تا نظارت کنند که ما دختران بورقههای خود را بپوشیم.
آن روزها اصلاً زمانهای آسانی نبود. حتی برایم پرسشی هم نبود که چرا باید اینهمه پوشش داشته باشیم، در حالی که نگاههای خودشان را پایین نمیانداختند. با همه اینها، خوشحال بودم که هنوز میتوانستم به مکتب بروم.
یک سال همینگونه گذشت تا اینکه در سال ۲۰۲۲ ناگهان خبری به گوشم رسید: مکاتب برای دختران بالاتر از صنف ششم در مزارشریف نیز تا «امر ثانی» بسته شده است. این جمله در ظاهر کوتاه بود، اما در واقعیت به انتظاری طولانی تبدیل شد؛ انتظاری که نه زمان داشت و نه پاسخ روشن.
در این میان، زندهگی بسیاری از دخترانی که با هم درس میخواندیم مسیر دیگری گرفت. برخی از دوستانم که روزی کنارم در صنف مینشستند و از پوهنتون و آیندهشان سخن میگفتند، امروز مادر شدهاند. مادر شدن خود نعمتی بزرگ است، اما درد آنجاست که بسیاری از آنان پیش از آنکه فرصت شناختن جهان و تواناییهای خود را پیدا کنند، از مسیر دیگری عبور داده شدند. آنان میتوانستند درس بخوانند، مستقل شوند و جایگاه خود را در جامعه پیدا کنند، اما شرایطی که بر افغانستان حاکم شد بسیاری از این انتخابها را از دختران گرفت.
پنج سال گذشته برای دختران این سرزمین تنها یک دوره زمانی نبود؛ فصلی بود از انتظار، سکوت و گاهی ناامیدی. بسته شدن مکاتب و دانشگاهها تنها دروازههای آموزش را نبست؛ درهای بسیاری از رؤیاها را نیز نیمهباز گذاشت. دخترانی که روزی با شوق کتابهایشان را در بغل میگرفتند، امروز با پرسشهای سنگینی در دل بزرگ میشوند: آینده ما چه خواهد شد؟ آیا روزی دوباره میتوانیم به صنفهای درسی بازگردیم؟
این وضعیت تنها یک محدودیت آموزشی نیست؛ اثر آن بر روح و روان دختران نیز سنگین است. وقتی انسان احساس کند راههای پیش رویش بسته شده است، امید در دلش کمرنگ میشود. بسیاری از دختران در این سالها با اندوهی خاموش و نوعی خستگی درونی زندهگی کردهاند.
با این همه، امید هنوز زنده است. زیرا زن در این سرزمین تنها روایت رنج نیست؛ روایت پایداری نیز هست. در روزی که جهان آن را «روز زن» مینامد، شاید مهمترین یادآوری این باشد که زن تنها برای یک روز در تقویم نیست. زن هر روز این سرزمین است؛ در صبوری مادران، در استقامت خواهران و در رؤیاهای دخترانی که هنوز باور دارند روزی دوباره دروازههای مکتب به رویشان گشوده خواهد شد.
زیرا هیچ جامعهای با خاموش نگهداشتن صدای زنانش به آیندهای روشن دست نخواهد یافت.






