تبلیغات
شگوفه‌های یخ‌بسته که به امید بهار گام برمی‌دارند

رویای دختران در گرو طالبان؛ «با دیدن قلم و کتاب غمگین می‌شوم»

روی چوکی چوبی نشسته است و غرق در دنیای خیالات خود در حال نقاشی چهره کودکی است که با ختم آن کار یک روزش به پایان می‌رسد. او در حال طرح صورت کودکی است که در روی کاغذ سفید حالت پریشانی به خود گرفته است....

عیدهای غم‌انگیز؛ «مادرم توان دیدن مراسم بدبختی دخترش را نداشت»

برای او عیدها و شادی‌ها رنگ و بوی دیگری دارند؛ زیرا که نه از عید خاطره خوش دارد و نه مراسم‌ خوشی برایش شادی‌آورند. از شادی‌های کودکانه هم سر درنمی‌آورد و آن را خوابی می‌داند که با اندک قد کشیدن از سر هر دختری می‌پرد...

از وطنی که برایش جنگیده بود، فرار کرد و برنگشت

یکی می‌گوید در دشت ماند، یکی می‌گوید در جنگل و دیگری می‌گوید که غرق آب‌ها شد. او یگانه پسر من نبود، اما تنها پسری بود که به فکر من و خواهرانش بود. می‌گفت: «مادر جان به دستان خالی‌ات چوری طلا می‌گیرم و به خواهرانم هم.»...

دخترها راه درس و ترس خود را می‌فهمند

در انتهای کوچه‌ای که در آن بیش‌تر بلندمنزل است و دیگر تعمیرهای آن هم پخته‌کاری و عصری هستند، خانه‌ای وجود دارد که با داشتن دیوارهای بلند از خشت خام، که باران‌های پیهم آن را شبیه به دیوارهای پَخسه‌ای کرده است، هنوز هم بافت قدیمی خود...

چیره شدن تاریکی بر دنیای رنگ‌ها؛ «مجبورم گالری هنری‌ام را ببندم»

چیره شدن تاریکی بر دنیای رنگ‌ها؛ «مجبورم گالری هنری‌ام را ببندم»

شام است و آخرین تشعشات نور آفتاب که هنگام غروب رنگ نارنجی‌اش را به روی تابلوهای نقاشی که اکنون رنگ و رو عوض کرده، پهن کرده است. در میان انبوهی از تابلوهای نقاشی نشسته است و به اثرهای هنری‌اش نگاه غم‌انگیزی می‌اندازد. از یک طرف...

یک تجربه و دو روایت؛ آن‌چه در نظارت‌خانه طالبان در کابل بر زنان می‌گذرد

نزدیک به سه سال از حاکمیت طالبان در افغانستان می‌گذرد. در این مدت زنان بیش‌ترین قربانی را متحمل شده‌اند. در کنار منع زنان از آموزش، کار و اجتماع، گروه طالبان زنان و دختران زیادی را به اتهام‌های گوناگون از ساحه‌های مختلف ولایت کابل و سایر...

زندانی شدن زنان از سوی طالبان؛ مادر در زندان و کودکان در خیابان

این روزها به زنده‌گی مردم نگرانیِ اندازه روسری‌شان هم علاوه شده‌ است؛ نگرانی ربوده‌ شدن دختران به بهانه حجاب. این ‌جا زنده‌گی زنی را روایت می‌کنم که در نزدیکی خانه ما زنده‌گی می‌کرد. او پنج فرزند قد و نیم‌قد داشت و شوهرش معتاد بود و...

صدای خفه شده زنان در حاکمیت طالبان؛ «کسی نیست صدای مرا بشنود»

بر سر تنور داغی که آتش از آن فوران کرده، نشسته است. پس از فروکش کردن آتش، دستی به‌سوی هیزم می‌برد و با چنگ انداختن آن یکی پس از دیگری داخل تنور می‌اندازد تا شعله‌هایش بالاتر از قد خمیده‌اش زبانه بزند. همان طوری که آتش...

حبس ابد دختری ۱۳ ساله

سمیرا، دختری که در گوشه‌ای از شهر مزارشریف زنده‌گی می‌کرد، با او در آموزشگاه آشنا شدم. او دختری از جنس رویا بود. زمانی که از هدف‌ها و بلند‌پروازی‌هایش صحبت می‌کرد، چشمانش برق می‌زد. من من‌حیث استادش می‌توانستم تمام لیاقت و استعداد را در او ببینم...

Welcome Back!

Login to your account below

Retrieve your password

Please enter your username or email address to reset your password.

Add New Playlist