نوروز در نگاه بسیاری، فقط جشن چرخش فصلهاست؛ وقتی زمستان بار سفر میبندد و زمین از پی ماهها خاموشی به رویش درمیآید. اما در فرهنگ ما – در حافظه این سرزمین، نوروز بیشتر از یک آغاز طبیعی است. نوروز نشانه باززایی است؛ نه فقط درخت و سبزه که باززایی انسان، باززایی خرد و باززایی جهان. و در میان همه کتابهایی که از نوروز سخن گفتهاند، هیچ کتابی چون شاهنامه، چنین بلند و باوقار به بزرگی و عظمت این آیین نپرداخته است. شاهنامه کتاب زادن و مردن است، کتاب نور و تاریکی، داد و بیداد، خرد و جنون. در شاهنامه، نوروز آنجاست که جهان از سیطره بینظمی، آشوب و خاموشی رهایی مییابد و انسان خویشتن خویش را در آینه خورشید بازمییابد. روایت شاهنامه از نوروز، نخستین گواهی است که این جشن، نه زاده عیش که فرزندِ رنج و رستگاری است؛ نه زاییده کامرانی، بل برآمده از ستیز و ساختن است.
فردوسی، که در جانِ هر واژهاش اندوهی هزار ساله نهفته است، نوروز را به روزگار «جمشید جم» بازمیگرداند. آنجا که جهان در تاریکی و خُسران بود، جمشید آمد؛ نه با شمشیر که با خرد و فرّه. نه به جنگ که به داد. او نه تنها جهان را از رنجهای کهن رهاند بل طریقت زیستنِ شایسته را به مردمان آموخت. سامان داد، راه گشود و دستِ انسان را از خاک به آسمان رساند. و چون بر تخت زرین نشست و خورشید بر چهرهی او تابید، آن روز را روز نو خواندند؛ نوروز.
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
در این چند بیت بهظاهر ساده، تمام راز نوروز نهفته است. «بر آسوده از رنج روی زمین». نوروز تنها آنگاه پدید میآید که آدمی از زنجیر رهایی یابد؛ رهایی از رنج، خشم، کینه و هر آنچه جان را فرسوده و زمین را سیاه میکند. در شاهنامه، نوروز نه زاده گردش اختران بل فرزندِ عدل، فرزندِ تدبیر و فرزند انسانیست که تاریکی را بشکافد و از دل ویرانی، جهانی نو بسازد. نوروز در شاهنامه، نوعی بازگشت است. بازگشت به لحظه آغاز، به لحظهای که انسان و زمین، بیمیانجی ترس و تباهی به یکدیگر چشم گشودند. نوروز بازگشت به طهارت نخستین است. جمشید، نمادِ انسانی است که نه به ستم که به فرّه و خرد، جهان را دگرگون میسازد و نوروز جشن این دگرگونی است؛ از زمستان ظلمت به بهارِ روشنی. شاهنامه همچنان به ما میگوید: «هیچ نوروزی ابدی نیست». جمشید که جهان را نیکو ساخت، از راه به در شد. غرور بر جانش افتاد و فروغ خرد در او خاموش شد. از مردم روی گرداند و فرّه از او برکند. اینچنین شد که جهان دوباره به سیاهچال فرو رفت. این هشدار فردوسی است: نوروز نعمتی است که تا انسان بیدار است، باقی میماند؛ و چون آدمی در خواب غفلت فرو رود، بهار نیز خواهد مُرد.
نوروز در خوانش شاهنامه یک مسوولیت است. هر بهار از ما میپرسد: آیا فرّه جمشید در جان شما زنده است؟ آیا زمین از رنج آزاد شده؟ آیا دل از کینه تهی شده؟ اگر نه، هنوز بهار نیامده و نوروز جز نامی بر تقویم نیست. فردوسی میخواهد ما را به آن نوروز بازگرداند؛ به آن روز نو که نهتنها در طبیعت، که در جانِ آدمی فرا میرسد. در شاهنامه نوروز با «فرّه ایزدی» پیوند دارد، با آن نیرویی که پادشاه را پادشاه میکند، انسان را انسان و جهان را جهان. این فرّه تا داد و راستی در زمین است، پابرجا میماند؛ و چون از راه عدل دور شویم، نوروز نیز چون خواب میگریزد. آری! نگاه کن به روزگار ما که زمین تشنه عدالت است و چشمها بیفروغ امید. نوروز امسال بهرغم گردش فصلها، در جان ما نیامده است. چرا؟ چون جهان هنوز از رنج نرهیده و دلها هنوز تنیده با کیناند.
فرض است که بدانیم نوروز در شاهنامه، سرود رهایی است – رستن از بند دیوان، زمستان، تیرهگی و نابرابری. در سرزمینی که ستم بر آن چیره شود، نوروز خاموش است؛ گرچه تقویم نخستین روز حمل/فروردین را نشانه گرفته باشد. در شاهنامه، آنجا که شاهان از داد به بیداد رو میآورند، دیگر نامی از نوروز نمیماند. نوروز بهسان فروغی مقدس، تنها در سایه داد و خرد پابرجاست و چون این دو از میان برخیزند، بهار نیز در دل خاک فرو میرود. جالب است بدانید که پس از جمشید، دیگر در شاهنامه از نوروز یاد نمیشود. این خاموشی معنایی دارد. شاهان پس از جمشید، یکی پس از دیگری، به بیداد و خونریزی آلوده شدند و نوروز از صفحه زمانه زدوده شد. فردوسی به ما میگوید؛ نوروز در دل ظلمت نمیروید، در خاک خشم و دروغ شکوفه نمیزند. و این پرسشی تلخ و ناگزیر مطرح میشود: در روزگار ما که عدل به محاق رفته و شب بیانتها شده، آیا هنوز نوروزی در راه است؟
خلاصه بگویم؛ فردوسی، این شاعرِ حماسه و حکمت، نوروز را نه برای ستایش ماضی که برای یادآوری وظیفه اکنون روایت میکند. آن روز نو، اگرچه در عهد جمشید رقم خورد اما هر سال و در هر نسل، از نو آفریده میشود یا از میان میرود. و این در گرو کردار ماست، در گرو آنکه در برابر ویرانیها خاموش بمانیم یا برخیزیم و جهانی نو بسازیم – چنانکه جمشید برخاسته بود. نوروز در شاهنامه، نه فقط آیینی فرهنگی بلکه پیمانی اخلاقی است، عهدی میان انسان و زمین، میان ما و آیندهای که بهدست خویش آن را مینویسیم. اکنون در روزگاری که نوروز بر سرزمین ما بیصدا میگذرد و بیداد بار دیگر بر تخت نشسته است، بازگشت به نوروز شاهنامه، بازگشت به خویشتن است. یادآوری آنکه بهار اتفاقی در طبیعت نیست که تدبیری در جان آدمی است. اگر این جان دوباره برخیزد، اگر ما جمشیدوار به داد و مهر بازگردیم، آنگاه نه تنها زمین که جهان ما نیز بهار خواهد شد و نوروز از سطرهای شاهنامه به سفرههای ما بازخواهد گشت.
ختم کلام اینکه نوروز برای ما فرزندان شاهنامه، تنها یاد گذشته نیست، خاطرهای از آینده است. آیندهای که هنوز نیامده اما در دل ما همچون آتشِ پنهان، زنده است. نوروز وعدهای است که با هر سبزه، هر نور، هر برآمدنِ آفتاب، تکرار میشود اما به شرط آنکه ما جمشیدوار، زمین را از رنج آزاد کنیم، دلها را از کین بشوییم و جهان را – به رغم تباهی – از نو بسازیم.
به بهانهی اینکه از نوروز و شاهنامه گفتیم، میخواهیم از بازگشت رادیو نوروز نیز بگوییم.
حالا که سخن از داد در میان خاموشی و هراس است، باید از رادیو نوروز نیز گفت. رادیویی که با بازگشت بیداد به سرزمین ما، موقتا به خاموشی رفت. خاموشیای که فراتر از توقف یک رسانه نوپا، نشانهای از فروریختن فضای گفتوگو و شنیدن بود. اینک در آستانه بهار، رادیو نوروز بار دیگر آغاز بهکار کرده است. نه برای ستایش گذشتهای که دیگر نیست و نه بهنام پیروزی؛ برای آنکه در زمستان سکوت، صدایی بماند که بتوان گفت و بتوان شنید. بازگشت این رادیو بازگشت به همان عهدی است که فردوسی در شاهنامه از آن سخن میگوید: عهدی میان انسان و خاک، میان صدا و خاموشی.
رادیو نوروز تنها رسانه نه که پیوندی میان زمانه گسسته و مردمان پراکنده است. رسانهای که در گستره فرهنگی نوروز – آنچه «نوروزستان» نامیدهاند – روایت میکند و نمیگذارد فراموشی آنچه را که باید به یاد بماند، ببلعد. در روزگاری که گفتن بهای سنگین دارد، این رادیو بیهیاهو بازگشته است. نه برای اینکه بگوید جهان به سامان است، تا یادآور شود که نوروز تنها زمانی باقی میماند که زبان آدمی از سخن باز نایستد. شاید سهم امروز ما از نوروز، نه عیش است و نه سرور که همین گفتن است و همین نرفتن به خاموشی. نوروز به روایت شاهنامه، فرزند داد بود و امروز شاید فرزند همین پایداریِ ساده باشد؛ رستاخیز ما.
به امید رستن ما و بازگشت دادگری!






