از عادله، زن نیمهسالی که در کابل زندهگی میکند درباره تجربه قاعدهگیاش پرسیدم. او اکنون با فرزندان و نوههایش است. عمری از او گذشته است، اما قصه خود را از کودکی تا نوجوانی برایم کرد. عادله در یک قریه کوچک به دنیا آمده و نامش را پدر معلمش گذاشته است. از هفتسالهگی شروع به انجام کارهای خانه میکند و با شامل شدن برادرانش به مکتب مسوولیتش زیاد میشود؛ هر صبح با اذان ملا از خواب بیدار میشد و تا عصر به کار خانه میپرداخت.
یکی از صبحها با صدای پدرش از خواب بیدار شد و خواست تا وضو بگیرد و نماز صبح را ادا کند. هنگام وضو گرفتن، متوجه خونی شد که از بدنش سرریز شده بود. با دیدن خون، ترس به بدنش میافتد. نمیداند چه کند، به دیگران چه بگوید و اصلاً با چه کسی حرف بزند. اما در آن لحظه خودش را جمعوجور میکند و برای رضایت خاطر پدر، نماز صبح را میخواند.
در هیاهوی کارهای روزمره زندهگی، خون اول صبح را فراموش میکند و خودش را آماده مکتب رفتن میکند. وقتی در صنف درسی میباشد، درد خیلی سختی را در ناحیه شکم خود احساس میکند. اما به هیچ کسی چیزی نمیگوید و منتظر برادرانش میماند تا ساعت رخصتی با هم یکجا به خانه بروند.
در مسیر راه و خانه درد همچنان او را همراهی میکند. تا اینکه مادرش علت اینهمه بیتابی او را میپرسد و عادله هم تمام ماجرا را به مادرش قصه میکند. چشمهای مادرش از اشک حلقه میزند و اتاق را ترک میکند. عکسالعمل مادر عادله باعث تعجب و نگرانی او میشود. فکر میکند که مریضی خطرناکی دارد و صد رقم فکرهای بد دیگر. بعد از لحظاتی درد و پیچوتاب خوردن به خواب میرود و دوباره با صدای بلند پدر، از خواب بلند میشود. به بیرون میرود و خانم کاکایش را میبیند. آنجا از خانم کاکایش میپرسد که چرا امروز مادر جگرخون بود؟ چرا گریه داشت و شما هم همراهیاش کردید؟
خانم کاکایش با مهربانی دستی به سر عادله میکشد و برایش توضیح میدهد که این خون به معنای این است که تو دیگر بزرگ شدهای و همه دختران در این سن، خونریزی ماهانه میداشته باشند. ولی بسیار آهسته و پچپچکنان این حرفها را میگوید به عادله و تاکید میکند که به کسی چیزی از این ماجرا نگوید.
ولی هنوز عادله جواب را نگرفته است. توضیح خانم کاکایش، باعث دلگرمیاش شد. اما چرا مادرش گریه کرده بود؟ این را هم از خانم کاکایش میپرسد و او آهی کشیده، از درد این دوره برایش میگوید. خانم کاکایش میگوید: از این به بعد باید مراقب باشی که چادرت همیشه پیش رویت باشد، یعنی آنقدر بزرگ باشد که بدنت را بپوشاند. دیگر نباید بیرون بروی و باید سنگین باشی.
عادله میگوید که وقتی اینها را شنیدم، احساس کردم این خون قفس زندهگی من است. اما همانطور که خانم کاکایم گفته بود، ساکت شدم و حرفی نزدم. دیگر خیلی کوشش میکردم که با پدرم و برادرانم روبهرو نشوم. چون هم میترسیدم و هم احساس شرم داشتم. میترسیدم که پدرم متوجه چیزی در من شود و یا برادرانم پی ببرند که تغییری در من در حال رخ دادن است.
این آغاز قاعدهگی عادله بود، اما ماجرا به همینجا ختم نمیشود. عادله مثل هر دختر نوجوان دیگری در آن سن، متوجه نگاههای مردم و رفتوآمد خواستگارها به خانهشان میشود. و عالمی از حرفها و کنایههایی که از زبان دیگران میشنود باعث میشود که در آن دوره، حس شرمش با خشم آمیخته شود. او اکنون که نوجوانیاش را به یاد میآورد، میگوید: «مادران بهجای ناراحتی باید دخترانشان را از این دوره آگاه کنند تا تجارب تلخ ما را تکرار نکنند.»





